خفه شید!

حولِ میدانِ ولیعصر..
کمی دورتر از انقلاب..
نرسیده به آزادی..
خونی، هنوز گرم، جاری بود؛
های، حرمت‌نگه‌داران! شما لگدمال نکردید؟

..

هم.خوابگی نکن با کسی که در خلوت و تنهاییِ شب، به آغوش نمیخواباندت.

سهمِ من

گورِ پدرم تا نیمه پر شده.. نیمی از اندامش جا مانده، در عراق شاید.. پس سهمِ من از این خاک شد یک گور و نیم!
میستانمش.

جنون

"ندا نتر.س، ندا نتر.س، ندا.. واااای واااااااای دیو.ثا.. واای.."

"بابا.. سه دفعه از روش با ماشین رد شدن.. سه بار از روش با ماشین رد شدن.. ای خدا ای خدا ای خدااا.. سه بار.. ماشینِ نیرو.ی انت.ظامی.. مردمو کشتن..."

"الهی بمیرم.. خسروو.. خسرووووو... خسروووووووو"

میطلبم

حق، گرفتنی‌ست.

یه کاری کن!

دبل کلیک.
پلِی.
دورِ کند.
چندمین بار است؟ نمیدانم. باز، زل میزنم به گرفتگیِ پنجره‌ی راننده، باز در جستجویِ چشمهایش، وقتی جلو میرود، وقتی عقب میرود، وقتی باز، جلو میرود..
خون میدود در گلویم و پنهان میشود نگاهم در پسِ اشکی بلکه نبیند خونی که جاری شده بر انتظارِ میدانِ "ولی عصر(ع)"، نبیند دو اندامِ بیجان را که اندکی پیش "جان" داشتند، نبیند التماسِ دستهایِ بیجانِ مردمم را، نبیند...
خدایا! تو چی؟ تو هم نمیبینی؟ نکند تو هم داری میباری؟!
دانلود

نوش

+ انقد نخور لامسب.. همین حالاشم چشات تابلوئه.. به خدا میگیرنمون میبرنمون کهر.یزک چوب میکننا..
- اه‌ه‌ه.. چقد میترسی تو! گفتم که آشنا دارم، کاریمون ندارن..
+ حالا این آشنات کی هست انقد خیالت تخته؟
- رئیس مبارزه با قاچاقِ مشروبات الکلی.
+ زکّی! مملکته؟

بترس از من

هوی مردک!
علیرغمِ تمامِ تقلایت، تو را نابود خواهم کرد،
همچنان که
علیرغمِ تمامِ ف.یل.ترینگهایت، هم اکنون در بلاگرم مینویسم.

عاشورایِ هشتادوهشت

عجب روزها و شبهایی شده‌اند! عجب شبهایی شده‌اند! مانده‌ام در درماندگی انسان، به کجاها که نمیکشاندش. رویِ تقویم راه میرویم و هر بار عده‌ایمان به سادگی، به سختی، کشته میشوند، عده‌ایمان شکنجه میشوند، باقیمان سرخورده و همینجور، باز راه میرویم. چرا که نرویم؟ چرا که نمیریم؟
ساده نیست. میروی، با پایِ خودت میانِ میدان، خدا نکند گیرشان بیفتی، آن وقت هست که حسی غریب، غریب، غریب، تمامِ اندامت را تسخیر میکند، خدا میداند در آن لحظه چه میکنی، میدوی، فریاد میزنی، لال میشوی،.. خدا میداند. کم که نیست که، استیصال است. تمامِ تنت یکپارچه استیصال است. پیش از این فقط شنیده بودیم، چند ماهی‌ست دیده‌ایم، میبینیم، ولی باز هم میرویم، با پایِ خودمان میانِ میدان، ساده که نیست، لیک از آن سخت‌تر در خانه ماندن است. قضیه همینجاست. در خانه ماندن، برایِ ما سخت است.
باز هم روزها میگذرند، باز هم روزها، شب میشوند، باز هم ما میاییم، باز هم شما میایید، باز هم ما میمیریم، باز هم شما میزنید، منتها.. چه میتوان کرد؟ ما خشمگینیم، پس باز هم میاییم، باز هم.

no!no! no no no

It's real love,
that you don't know about!

download link
lyric

جایِ خالیِ سلوچ

کتابِ "جایِ خالیِ سلوچ"*، همین حالا، تموم شد.
مستقل از خودِ کتاب، که به شدت فکرمو مشغول کرده، نکته‌ی دیگه‌ای درگیرم کرده:
شباهتِ این رمان به رمانِ صد سال تنهایی(1967 م.)، از لحاظِ ساختاری که برایِ بیانِ مفهوم انتخاب شده.
قلمِ من عاجز از ادامه‌ی این پست هست.

*نویسنده: محمود دولت آبادی/ 1357 ه.ش.

منصفانه؟

شنیده‌ام عکس‌ت را پاره کرده‌اند؛
این در، به آن همه عکس که بر دیوارهامان به جا گذاشتی!
آن همه، فقط، عکس!

نوش

آن جام که تو نوشیدی،
زهر نبود،
نوشدارویِ هضمِ آن همه خون بود که همین تو فشاندی بر بیکفایتیِ زمین،
نوش.

حکمشان باطل

منتقدانِ شعرِ من که آخر ندیده‌اند تو را که، مخاطبِ شعرِ من!
حکمشان باطل.

.

again
again
again
and again without a gain.

لاب لاب لاب

ببینی بعضی وقتها مینشینم حرف میزنم برایت، هی تند تند، از شادی، از غم، از سیاست، از خدا، از بیخدا،.. .
تو آیا میدانی که تمامِ این کلنجارِ کلامم برایِ فرار است از بیانِ همان یک جمله؟ که تو هم میدانیَش، که من هم میدانمش؛ لیک جرأتِ بیانش نیست، زمانِ بیانش گذشته، گفتن ندارد، گفتن نشاید، گفتن نباید..
همان وقتها که چشمانم به همه جا مینگرند، جز چشمانت!
"آیا همه‌ی شما بیگناهید؟؟"

پ.ن. حکم آنست که اولین سنگ، در اعمالِ مجازاتِ سن.گسار توسطِ فردی پرتاب شود که تا آن زمان منزه بوده‌است از گناه.

کجایید؟

مادربزرگ، به حج رفت..
کمی بعد،
نوه، آنفولانزایِ خوکی گرفت و به گ.ا رفت.

اگر دین ندارید، آزاده باشید.

باز هم به قدیمترها.. نه چندان دور؛ یادِمان که هست. دسته میآمد، ذوق میکردیم میدویدیم به حیاط و مادر میگفت: "حجاب کن، نیامده‌اند به گناه بیفتند!" ما هم حجاب میکردیم و لذتی میبردیم، خدایی شکر میگفتیم.
حتی همان روزها هم که دیگر راهمان را از وجودِ هرچه خدا و دین و پیامبر بود جدا کردیم، باز حرفی نبود. دینشان بود، به ما چه. هر کس به طریقی و قص علی هذا..
ولی این روزها دیگر ساکت ماندن دشوار است. بینی سفره‌ای پهن شده پربار، برایِ اهلش و هرچه نااهل است آمده ناخنک میزند! چه ناخنکهایی!!
"ذکر" را تکنو میزند! چه چهره‌هایی میشتابند به "پیرویِ قیامِ عاشورا"! طرف، شب پایِ عرق.خوری نشسته که بتواند دو روز بیدار بماند، میخواهد برایِ امامش آشپزی کند. گرسنه گرسنه مردم نان به آب میزنند – به اعتقاداتم قسم که دیده‌ام-، گروهی دیگر نشسته‌اند گاو به خوردِ گاوهیبتان میدهند! شب تا صبح پایِ بساط است که صبح تا شب تعزیه کند! در خلوت فحششان میدهی و در صفِ غذایِ به نامش، پیشی میگیری؟ چه بلا!
فدایِ سرتان، میخواهید کارناوال راه بیندازید، دختر تور کنید، مفت مفت بلمبانید، بکنید! جایِ دگر اما.

بی خیال‌ش

به خیالم تو هستی..
از خیالم سرمستم..
در خیالم تو ماندی..
با خیالم چه شادم..
بی خیال‌م، چرت میگویم، بی خیال‌م..

نمیآید

فا.حشه نبود!
فقط منتظر بود، و گه گاه اشتباه میگرفت پرادو و پراید و بی.ام.دبلیو را با اسبِ سپید و مردکان را با مردی که مادر وعده داده بود، روزی، میآید.

مادرها که دروغ نمیگویند! میگویند؟

ساده بود؟

دیگر چه جایِ من است برایِ تو که گذراندی یلدایت را؟
شبی،
آنچنان طولانی!

اینگونه‌ایم

یک وبلاگ‌نویس، که دیگر نمینویسد، دارد در یک وبلاگِ دیگر، بی نام و نشان، مینویسد.

همه میشنوند

صدایم را
به تیزیِ بغضِ نبودَت،
خَش انداختی.

اینگونه اسگلهایی هستیم ما!

- و خداوند زن را آفرید بعدش فهمید چه اشتباهی کرده کلی پشیمون شد.
+ ولی دیگه راهِ برگشتی نبود! مرد، احمقتر از اون بود که عاشقِ این اسگل نشه!

هممم

دکترجان
آن بیماری که همه شب با من هم.خوابگی میکند را، تو در کتابها خوانده‌ای فقط!
خودت قضاوت کن، کدامیک نزدیکتریم؟

دِ سِیم از آلویز

خطابم کرد:
قلبِ تو قلبِ پرنده، پوستت اما پوستِ شیر

باورم کرد:
تنهایی، اولین و آخرین حرف، حرف هر روز و هنوزه

امیدم داد:
کسی شاید باشه، شاید، کسی که دستاش قفس نیست

به اوجم رسانید:
کسی که سر خستگیاتو به روی سینه بگیره، برای دلواپسی هات، واسه سادگیت بمیره

تمامم کرد!:
زندونِ تن رو رها کن،
پر بگیـــــــر



دانلود

نامردها

وقتی در رسانه‌ی مثلا ملّیتان راست راست مقابلِ این همه چشمِ گرسنه دروغ میبافید، مردانگی زیرِ سوال نرفته؟
وقتی دخترِ مردم را به ضربه‌ای نقشِ بر زمین میکنید، مردانگی زیرِ سوال نرفته؟
وقتی شغلتان شده برانداز کردنِ اندامِ زنان به منظورِ نهی از منکر!، مردانگی زیرِ سوال نرفته؟
وقتی چوب در ماتحتِ مردم میکنید تا دروغ بگویند، مردانگی زیرِ سوال نرفته؟
وقتی جرأتِ بیانِ آنچه میکنید را ندارید، مردانگی زیرِ سوال نرفته؟
...

"مجید توکلی" مرد است، شما فرهنگِ لغاتت را اصلاح کن.

ب‌ن‌دازم و برو

- مگه من مُردم که بذارمت برم؟
+ تو نه، اما من آره! بذارَم و برو.

یادم رفته

پیر میشویم
به سرعتِ از یاد بردنِ طعمِ "بوسه‌هایِ یواشکی"
همانها که هیچکس نمیداندشان
جز "ما"
جز "ما"یی که به خاطره پیوسته است
و دیگر هرگز نخواهد بود.

زکی

ای خدایِ مهربون،
کجایی پس؟ بیا ما رو از شرِّ این پارتنرِ نامهربونت نجات بده!
تو رو خدا!

مینگرم

تو همان "آخرین جرعه"ای.
نه میتوان نوشیدت، نه میتوان چشم پوشیدت.
مینشینی در عمقِ جامی و میمانی دست‌نایافتنی و میروی تا کهنگی و میشوی خواستنی، هی خواستنی، هی خواستنی.

باوفاست!

میآید و نمیرود،
خوابم!

گفتنیها کم نیست

دوستم(؟) از آن سویِ آبها، به لطفِ جیبِ پدرش، به شکلی انقلابی(!) ایمیل فوروارد میکند:
"ویدئوی اعتراضاتِ دانشگاه بهشتی"

می‌اندیشم به واژه‌ی "شهید" که از قلم "افتاده شده"! می‌اندیشم به روزی که همین دوستِ انقلابیِ خوش‌غیرت(!) از قلم خواهد انداخت...
بگذریم، گفتن ندارد. گفتنی نیست.

چه خَرَم من!

هنوز دلم واسش میسوزه!
هر روز دلم رو میسوزونه..

تا "دیر" نشده

شانه‌ات "باید" باشد، بسترِ خیسیِ گونه‌هایم.

لطفاً

دفعه بعدی که نامم را بر زبان راندی،
خفه شو!

چه‌ها که آموختیم!

از هجده‌سالگی تا بیستوپنج‌سالگی، هفت سال فاصله هست. یعنی خیلی زیاد.
از سی‌ویک‌سالگی تا سی‌وهشت سالگی، هفت سال فاصله هست. یعنی خیلی کم.

خاطرنشان میکنم

آدمیزاد، ارزشِ آنچه دارد را نمیداند،
وقتی از دست دادَش،
سه نقطه

بپا

هر بازه‌ی زمانی، لذتهایِ خودش را دارد. خواستنیهایِ خودش را. تو در آن زمان سِیر میکنی و از لذتِ رخدادهایش سیر میشوی.
سپس میآید روزی، نه چندان دور، که زمانِ آن خواستنیها و دوستداشتنیها "گذشته" و تو فقط میتوانی بخوانیَش: "گذشته". میتوانی بنشینی کنجی و به یاد بیاوری لحظه‌هایش را و جاری کنی شیرینیِ خاطره‌اش را بر زبانت. میتوانی چشمهایت را بر "حال" ببندی و "گذشته" را، از دور، از میانِ غبارِ رخدادهایِ دیگر مزه‌مزه کنی. همین؛ و نه بیش. تلاش نکن باز‌تکرارش کنی. تلاش نکن دستکاریش کنی و بکشانی بیاوریش در" حال". نکن! گند میزنی به همان خاطره‌ی نازنینی که باقی مانده، حتی. نکن! حیف میشود. فقط مزه‌مزه‌اش کن. نشخوارش کن.
کمی بعد هم چشمهایت را باز کن و برگرد به "حال" با تمامِ بدحالیهایش حتی.

به همین سادگی

اگر آن شب پدر بداخلاق بود..
اگر مادر پریود بود..
اگر مهمان میامد، سرزده، یکهو..
اگر
اگر
اگر
من نبودم!

یک جورِ متفاوتی

یک قدم مونده بود تا ترکِ حریمِ همیشه‌امنِ اتاقش،
مکث کردم،
دلم نیومد نگفته برم،
یک جورِ دیگه‌ای نگاهش کردم،
لبخند زدم،
شوری اشک لغزید رویِ زبونم،
گفتم: "ممنون، خیلی خیلی وقت بود که گریه نکرده بودم".
فهمید.

مملکته؟

روش تربیتی مامانم، تلقینِ مثبته:
"عاطی جان هیچ خودت متوجه شدی چقدر کمتر از دو ماه پیش سیگار میکشی؟ باریکلا عزیزم، ایشالا کم‌کم همینم کنار میذاری.."

روش تربیتیِ عَموم تخریبه:
"عاطی خیلی داری سیگار میکشیا! حواست باشه، خودت متوجه نیستی، من که از دور میبینم واسم محسوسه.. بپا.."

خوب هماهنگ تربیتم کنید، معتاد نشم دیگه خوب!

!

"نجابت وقتی معنا پیدا میکنه که راه دومی هم وجود داشته باشه"

خانه ای روی آب ، بهمن فرمان‌آرا

نفسش از جایِ خیلی خیلی گرمی بلند میشود!

آرام نجوا میکنم: یکی باید باشد..
تند و رسا جواب میدهد: باید لیاقتتو داشته باشه!
می‌اندیشم به این تنهایی که زاییده‌ی بی‌لیاقتیِ همه(!) است، لابد!

+

مزخرف

از آن اعصاب.خرد.کنهایی که یکجا بند نمیشوند.. میایند و تا میایی بفهمی چه خبر است، یکهو میشوند یک چیزِ دیگر.. امروز پرحرفند فردا لال.. دقّی میایند و تندی میروند و تو را میگذارند میانِ یک مشت "نمیدانم".. خیلی خیلی خوبند و بی نهایت افتضاح.. نمیدانی متنفرشان باشی یا عاشق..

اینگونه "گُه"ِ "ناب"ی هستم، من!

فقط همین

گاهی باید همینی باشم که رویِ مانیتورت مینویسد!
با رخساری به رنگِ قالبِ بلاگم،
و صدایی موزون با نوتی که تاهوما مینویسد،
به نامِ یک بلاگر.

آلوده‌ام نکن!

گوهریست برایِ خود.

زنکِ صیغه‌ای کتابِ سنگِ صبورِ چوبک، نامش "گوهر" بود!

یکی

یکی باید باشد،
بیاید از میانِ هیاهویِ آدمیزادها، خزعبلاتشان، قارقارهاشان، غُرغُرهاشان،
همچو سکونِ شب،
و در سکوتِ شب،
در آغوش بگیردت،
همین،
فقط.

بِبُر

گردن میشکند،
سَری که از فکر سنگین شده،
گرانی میکند بر تن.

من، زنم

او مردِ توست؛
وقتی مادرانه از بهانه‌هایِ کسالتش دلجویی میکنی..
و چه زنانه، گوش میسپاری به خستگیهایِ هنگامِ غروبش..
وقتی به بسترش طنازیها میکنی..
نیز آن دقایق که کودک‌وار، سر بر شانه‌اش نهاده بغضی رها میکنی و آرام آرام، در میانِ نوازشِ گیسوانت به خواب میروی.
به خواب میروی
به آرامش
به آرامشِ واژه‌ی زن.

چه نازنین است این جنسِ ناب
ناب و دوستداشتنی.

خدا ساکته، به خدا

مامان میگه، شونزده‌آذر بمون خونه، تو وظیفه‌ت رو سالها پیش، ناخواسته، انجام دادی...
بابا میگه، شونزده‌آذر برو داد بزن فریادمو، نذار زیرِ این خاک تموم شم...
من اما.. هیچی نمیگم.. ساکت هم نمیمونم..

...weh mir.. oh, weh

لینکِ دانلود تصحیح شد!

تقریباً-ترجمه:
"بازمیگردم به سرسبز، وعده‌گاهِ آخرینمان..
که امروز.. آن هم، افسوس..
پنهان شده در سایه‌ای، تاریک، تنها، ساکت، بی‌هیچ.
ای وایِ منِ بی تو!
ای وایِ منِ بی تو که نمیتوانم باشم..
ای وایِ منِ بی تو که اینگونه سخت، تنهایم..
ای وایِ منِ بی تو که زمان‌م نمیگذرد..
ای وایِ منِ بی تو که لحظه‌هایم نابودند..
ای وایِ منِ بی تو.."


lyric:
"Ich werde in die Tannen gehen
Dahin wo ich sie zuletzt gesehen
Doch der Abend wirft ein Tuch aufs Land
Und auf die Wege hinterm Waldesrand
Und der Wald er steht so schwarz und leer

Weh mir, oh weh...
Und die Vögel singen nicht mehr
Ohne dich kann ich nicht sein
Ohne dich
Mit dir bin ich auch allein
Ohne dich
Ohne dich zähl ich die Stunden
Ohne dich
Mit dir stehen die Sekunden
Lohnen nicht
Auf den Ästen in den Gräben
ist es nun still und ohne Leben
Und das Atmen fällt mir ach so schwer

Weh mir, oh weh...
Und die Vögel singen nicht mehr
Ohne dich kann ich nicht sein
Ohne dich
Mit dir bin ich auch allein
Ohne dich
Ohne dich zähl ich die Stunden
Ohne dich
Mit dir stehen die Sekunden
Lohnen nicht
Ohne dich"


توضیح: تلفیقی از موزیکِ ترانه‌ی 30Minutes گروه روسیِ T.A.T.U و اجرا و متنِ ترانه‌ی Ohne dich گروهِ آلمانیِ Rammstein.
بابتِ ضعفِ ترجمه عذرخواهی میکنم! :">

مادرانه

این پست را از دست ندهید..

شیرِ ماده‌ای، بزِ ماده‌ای را شکار میکند و بنابر طبیعتِ شکارچیان، ابتدا به سراغِ محتویاتِ شکمِ شکار میرود که هنوز گرم و تازه است. مشکل از آنجا شروع میشود که آنچه در شکمِ آن مادرِ مرده است، جنینی مرده است!
زبانم لال میشود برایِ وصفِ این همه مادرانگی!
برایِ شرحِ نگاهِ حیرانِ ماده‌شیر..
برایِ بیانِ دشواریِ تلاشِ بیهوده‌ی وی..
برایِ تفسیرِ استیصالش..
برایِ درکِ آنچه در درونش بیتابی میکند و کرنش سوگوارانه‌اش در کنارِ اندامِ بیجانِ مادر..

حتماً مشاهده کنید

بگذارم و بگذرم

روزها سخت میگذرند؛
شبها سخت‌تر.
نیمه‌شبها.. نمیگذرند!

آی

سنگ، سخت است.
چه وقتی پایِ شادمانیِ دونده‌ی کودکی را به زمین میزند،
چه آن روز که بر خوابِ ابدیِ سینه‌ای پردرد، سنگینی میکند.

نقاشِ خودت باش

زیبا دخترکم،
کوه، جز به طغیانِ درونِ خود، فرو نمیریزد.
کوه باش، حتی بهنگامِ شکستن.

به تو محتاجم...

این ساعتِ مچی که در یازده‌سالگی هدیه گرفتم، این هم مدرکِ سهمیه‌ایِ دانشگاهم، این هم یک‌میلیون‌و‌دویست‌هزار تومان وامِ ازدواج، می‌ماند یک مشت سلام‌و‌صلوات که آن را هم ظرفِ چند ساعتِ آتی بازمی‌گردانم.

حالا تو بیا پدرِ نازنینم،
حتی فقط همین یک امشب،
امشب که اینقــــــــــــــــــدر دلتنگتم،
طاقت هم ندارم،
بیا، گرمایِ آغوشت را جاگزینِ سردی آن سنگِ نفرت انگیز،
نگاهت را جاگزینِ این آخرین نشان کن...

+
+

بهشت یا جهنم؟

همراهِ اول اس‌ام‌اس زده: "هر روز یک خطا کمتر، یک صواب بیشتر"!
من چه کنم که تمامِ خطا و صوابم تویی؟

F.u.c.k

خدایا،
سعی کن نباشی،
نمیخوام ازت متنفر باشم.

در گیر و دار بودنم..

این روزها بهانه‎ی بودنم شده جستجویِ بهانه‎ای برایِ زنده ماندن!

مِی میزنم، هِی میزنم

لبت "مزه" است و نگاهت "شراب"..
من، "مست"م.

!به هر دستی که دست دادی دستتو بپا

کاش
هرشب نجوا کنمت.
نجوا کنم برایِ تو، که بدانی،
و برایِ خود، که ز خاطر نبرم.


پ.ن. به "شدت" توصیه میکنم.

مصادره

با گونه‎هایِ گل‎انداخته، در میانِ خطوطِ اتویِ لباسهاشان، فرو رفته در نرمیِ چرمِ گاومیشهامان، راست راست زل میزنند به چشمانِ من، به چشمانِ این، به آن همه چشم، و با صدایی خش گرفته از تریاک میگویند: "انقلابِ ما"!

زمان میطلبم

چگونه ترکت کنم،
وقتی هنوز در میانِ بازوانت نرقصیده‎ام؟

فاصله‎ها داریم تا ترک،
فاصله‌‎ها داریم تا مرگ،
فاصله‎ها داریم از مرگ!

trade off

دخترکم،
نکند فراموش کنی اولویتِ نیازهایت را و فدا کنی، خدای ناکرده، حرمتِ خود را در طلبِ آغوشی، هر چند گرم و خواستنی!

.

چشمانم داغِ داغند،
سوزان!

وای! نکند اشکم بشود بخار،
برود تا ابر،
بشود باران،
بچکد بر رویت،
بماند چون نشانی از من، بر زلالیِ تو، که نباید!
که مرا بر تو اثری نشاید!
که "قول داده بودیم" دیگر هیچ نماند!

باید بگریَمَش...

در هیاهویِ سکوتم

تق
ششششششش
جیززوززززووززز
تق

جیزوزوزززز
.
.
زززجزز
ززجززززز
.
زجزجز
جوووززز
جزو
.
..
جوز
جُز
جُز
جُز


خششش خشش خش

اوهو'
اوهو' اوهو'

"جُز اون..
بیخیال
یه نخ دیگه بده"


کششششششششش

"بیا،
ولی خیلی خری"


"اوهوم"

تق
. . .

دوستت دارم، I luv u، بحبک، Je t'aime، Ich liebe dich

این روزها آهنگهایِ به زبانِ فارسی، انگلیسی، فرانسوی، عربی و از امشب هم آلمانی رو توأما گوش میکنم!
این یعنی واژه‎ها جلویِ حسهام کم میارن؟

پ.ن. افه نبود! فقط فارسی و انگلیسی بلدم بقیشو بلغور میکنم از صدقه سرِ سایتهایِ لیریکس ;)

هستیم در خدمتتون!

خبری از "بیست و سی"ایها نیست! دارن گزارشهایِ "زنده"ی 16آذر رو تهیه میکنن؟

فقط خوش باش

نازنینم!
برایِ آن روز که کَمَت بودم، به خاطر بسپار، در جستجویِ کسی نباش که از رذالت بری باشد، بل شریک کسی شو که رذالتهایش با پلیدیهایِ تو مشترک باشد.
خوش خواهید بود.

پ.ن. افسوس که به حکمِ مادر بودنم، چه بدیها که نادانسته برایت به ارث خواهم گذاشت!
پ.ن. Natural Born Killers

خانواده!

مامان: ..آره دیگه دیروز رفتم بهشت زهرا پیشِ بابات، بعدم اومدم به تو سر بزنم که دیگه خونه نبودی، یه زنگ هم به پرنیان زدم..
من: باریکلا! چطور حالا انقد محبت شدین؟
مامان: آخه دیروز، روزِ "خانواده" بود.
من: پِق! خانواده مملکته داریم؟!
مامان: جان؟
من: هیچی، شرمنده، خونه نبودم..

خوابیدَمَت

چشمانم پرباران بود،
لبانم قفل،
زبانم حتی، سنگین از ناگفته،
دستانم سرد،
نفسم تَنگ،
خیالم اما، پر بود از "تو".
و من، متجاوزانه، با خیالت، هم.بستر شدم!


+به بهانه‎ی کامنت این پست، و با ابرازِ ارادت به نویسنده‎ی قدرِ آن

قناعت میکنم

تک‎ آسِ‎مان هم، زیرِ سقفِ همین آسِمان است؛
شُکر

تو دیدی؟

- خدا رو چه دیدی؟! همه چی درست میشه ایشالا.
+ خدا رو ندیدم! هیچ چی درست نمیشه...

والّا

دانشکده هنری‎ها!
این تن بمیره، تو اون دانشگاهتون هنر یاد میدن یا افه‎شو؟

ریسک دارد لامسب

دخترکم!
به زودی خواهی دید که بعضی آدمها دیو.ثند و بعضی آدمها عزیز.
لیک به خاطر بسپار،
نه از بدیِ آن کینه بگیر و نه از خوبیِ این امید. شاید خطا کرده باشی، بپا!

حتی!

مظلومتر از قطره اشکی که بیصدا از میانِ مژه‎هایم میگریزد و بر انحنایِ گونه‎ام نقش مینگارد و در گودیِ گلوگاهم خشک میشود، ایستاده‎ام و رها میکنم دانه دانه قطره‎هایِ مظلومِ اشک را که بیصدا از میانِ مژه‎هایم میگریزند و بر انحنایِ گونه‎ام نقش مینگارند و در گودیِ گلوگاهم خشک میشوند.

بسی رنج بردیم در این سالِ سی، که فقط رنج برده باشیم، مرســــــــــــــــــــی

شبها که ما بیداریم
آقا پلیسه برو بخواب، ما دهه‎ی شصتیها، همه، شب‎بیداریم، همه شب، بیداریم..

میخوام

نیمه‎ی گم شده‎ام‎ات میکنم.

گیرِ توأم

سیگاری میگیرانم
بلکه بگیرانَدَم
و برهاندم
از گیرِ
گیراییِ چشمانِ همیشه دوست داشتنیت
که درگیرم میکند.

معرفی میکنم

همان گیراییِ چشمانت کافیست مرا..


دانلود
متن

بهانه میگیرم.

ورق که میزنی تقویم را، به روزهایی میرسی، تاریخهایی، که رنگینند، روزهایی که بهانه اند، بهانه ای درخور، برایِ تمامِ حسهایی که بی بهانه، روز، شب، وقت و بیوقت میآیند، خفتت میکنند، اسیرت میکنند.

ورق میزنی، در صفحه میمانی، خیره میشوی در لذتِ یک 2، یا نرمشِ یک 0! غرق میشوی در سیاهیِ آبان، و به یاد میآوری، به یاد میآوری، باز هم، به یاد میآوری.. .

این هم، به بهانه ی امروز، روایتِ هر روز!
+

پس چی شد پس؟

چه اصراریه که این "تا همیشه" رو بچپونی پشتِ هر جمله ی عاشقانه؛ که بعد، منِ نوعی بتونم بیام خفتت کنم که حالا پس چی شد پس؟!

"باشه"

"آن شب که خواستم باشی، مست بودم، جدی نگیر، از سرِ مستی بود."

آن یک شب که سَهل. اصلاً تو بگو تمامِ شبهایِ با من بودنت از مستی بوده! من هم نخواهم گفت که چه هوشیار بوده ام، که چه دیده ام، که چه شنیده ام...

234754934700998866433246988980653.5

ثبت میکنم تعدادِ پُکهایی را که هر اتفاق میطلبد تا به خاطره بپیوندد.

کثافت

هر دو خوب میدونیم که چقدر از هم متنفریم. به معنایِ دقیقِ واژه ی تنفر.
وقتی دیدمش عکس العملِ من نشاندهنده ی نفرت بود و اون خیلی احمقانه سعی کرد بخنده! گرچه دستهاش رو مشت کرده بود به هم میفشرد.
این یعنی من حالم بهتره.

.

تو خوشگلی.
اینو چشمام بهم میگن.

کثافت!

بعضی آدمها "کثافت"ند. حالا بعداً میگم چرا، ولی هستند. اگه اینو بپذیری میخوام ادامه بدم که بعضی اتفاقها، "کثافت"ند. مثلِ اتفاقِ دیدنِ ناخواسته ی آدمهایِ کثافت. وقتی نه خودت بخوای نه ناخودآگاهت.
حالا کلی اتفاقایِ دیگه هم هستند که کثافتند ها؛ اما خوب به من چه؟! آخه اتفاقِ کثافتی که حالا کشوندتم تو کافه و نیکوتین تو حلقومم میچپونه، دیدنِ یه آدمِ کثافته. حالا بعداً میگم چجوری یه آدم کثافت میشه.

می میزنم، هی میزنم، جامِ پیاپی میزنم

خیام میخونم. و تصورش میکنم در حالیکه داره تگری میزنه!

از اعترافاتِ یک بلاگر

مثلِ همیشه stand by بود،
بازش کردم،
کیبوردشو با الکل تمیز کردم،
بستمش.

حالا هِی تو بگو همون زمان اون پستِ معروفم آپ شد!

میفهمم!

"من واقعا دیگه هیچ حسی بهش ندارم" رو دویست بار گفت، تو یه ربع چت، اما، بعدِ هر بار تکرارِ این جمله یه "اما" هم گذاشت!

چه ذوقی دارد!

این زن،
یک هفته است که صبحها پیش از همه بیدار میشود و برایِ هریک از این همه، صبحانه میچیند،
و هریک از این همه را بدرقه میکند.
او است که ظرفهایِ صبحانه را میشوید و میز را دستمال میکشد.
غبارِ رویِ مانیتورِ یکی و تلوزیونِ دیگری را پاک میکند و اسباب بازیِ آن یکی را از زیرِ تخت و کنجِ مبل برمیدارد.
ناهار میپذرد، ظرفهایش را هم خودش میشوید.
بعد از ظهر، برایِ هر یک، میوه میاورد و چندین بار چای، ظرفهایش را هم میشوید.
به طولِ ساعتها شام میپزد، به خستگی، کمتر از بقیه میخورد، ظرفهایش را هم میشوید، خشک میکند و میچیند.
باز چای میآورد و ظرفهایش را میشوید.
در تمامِ این مدت، به آن همه حرف تلخ و شیرینِ آن همه، بیصدا، گوش میسپارد...

این زن،
جمعه ظهرها، تمامِ نبوغش را به کار میگیرد، و سلیقه و تمامِ زنانگیش را،
میشود همین میزی که حالا تو را فرا میخواند!

دستانش را ببوس. روزی، نه چندان دور، خواهد رفت.

!

- مجردی یا متاهل؟
+ (به تو چه؟) مجرد.
- پس معاینه نداری..
+ (الاغ!) چرا.
- ؟
+ معاینه میشم.
- ؟
+ (زهرِ مار) مطلقه م.
- اوا؟! جدی؟ مگه چند سالته؟ چی شد؟ چیششش دختر به این خوشگلی! حالا اون الان چی کار میکنه؟ زن داره؟ اصن خودتو ناراحت نکنیا، این مردا ارزشِ هیچی ندارن. به خدا منم صد دفه تا حالا خواستم ولی خوب بچهه اذیت میشه. حالا الان چی خواستگار داری؟ خودتو ناراحت نکنیا، خوشگلی، جوونی، .. . حالا ببین، یه دعا هست بهت میگم، ینی اصن معجزه میکنه، یه دفه میبینی یکی میاد سرِ رات که خودتم نمیفهمی....

فروغ فرخزاد

"و خاک
خاکِ پذیرنده"

درود به روحِ فروغ به خاطرِ مناسبترین صفتی که به خاک داد.

عجب آشفته بازاریست، این من!

وقتی دلم بی اختیارم میگیره و
چشمام بیخیالِ حالم نمیبارند و
دستهام جدایِ از من مینویسند و
فکرم بی اجازه م به غریبه ها سر میزنه؛

شاید قیامتی هم هست که این تیکه پاره ها بخوان جوابگو باشن!

آآآه

دخترکم!
زندگی کوتاه است، لیک آنقدر بلند که تو هم شیدا خواهی شد روزی نه چندان دور، و دوست خواهی داشت آنقدر که ناگفته واژه هایش را از زلالیِ چشمهایش بخوانی، شُر شُر، زُل زُل، رُک رُک.
...فقط، خدا نیاورد، خدا نیاورد آن روز را که از همان چشمانِ همیشه صادقش بخوانی دلش جایی دگر است. خدا نیاوردت.

آره تو راس میگی

مشکل اینجاست که آدمایِ احمق همه رو -به اندازه ی خودشون یا حتی بیشتر- احمق فرض میکنند.

attention please

تنها فیدِ قابلِ استفاده این بلاگ، این است. لطفا بازنگری فرمایید.

مرغِ همسایه، دی.وث بود، ما نفهمیدیم!

یک روز " خدا " میفرستی برایمان و دینش و پیامبرش را،
روزِ دیگر "خمپاره"!
این هم از امروز!

پ.ن. تو بخوان چُماق.

چشمانم را باز نخواهم کرد.

"ما، دو درازکشندگان بودیم در آن لحظه..."
و در این لحظه،
"ما دو دراز-سیگار-کشندگانیم"،
یکی این سرِ دنیا،
یکی آن سر!

این هم از شعرِ بینظیرِ ما.

بیا بریم دادا

چه میخواهیم مگر؟
دو لقمه نان که شکممان غرغر نکند.
یک دماغ(!) هوا.
یکی که همینجوری ییهو بیاید ماچِمان کند.
چارتا مثلِ خودمان که گاهاً بیایند بنشینند، یا بایستند، آره و نه ای بگویند و کله ای تکان بدهند.
و زمینی زیرِ آسمانی، که خوابمان را ندزدد.

حالا چرا آیسپک میخوریم و سیگار دود میکنیم و ترک میشویم و ترک میکنیم و سفسطه(تو بخوان زر زر) میکنیم و آخرِ سر هم ناخوشیم؛ عجبا!
نه واقعا: عجبا!

reengineering

پیشنهاد میدهم برگردیم کمی عقبتر. قبلتر. نمیدانم دقیقا کی، اما همانجا که ساده بودیم، همه کنارِ هم. همانجا که با طلوع آفتاب بیدار میشدیم و با غروبش به خواب میرفتیم. و در این بین، هرچه میکردیم از غریزه بود، از نیازِ طبیعیمان بود، مثلِ ساقه ی درخت، مثلِ گاو، مثلِ آب. همان روزها که "دوستت دارم"، "دوستت دارم" معنی میداد و "گرسنه ام"، گرسنه ام".
بعد اگر یک وقت یک کرواتیِ کلاه انگلیسی آمد و حرفهایِ گنده و خوشتراش گفت، تندی برگردیم خانه، درِ خانه را ببندیم، چفتش را هم بیندازیم، بنشینیم دورِ هم ، صادقانه از خودمان بپرسیم چه میخواهیم و به خاطر بسپاریم چه میخواهیم.

به بهانه ی امروز، استفراغ میکنم.

نشسته ام لبِ پلِ نمدارِ توانیر و مرور میکنم تمامِ این یک سالِ بارانی را با چشمانی که هنــــوز نمناکند:

ساده نبود در بیست و سه سالگی،
رها کنی بی آنکه برای آخرین بار تجربه کنی گرمترین آغوش را از دوستداشتنیترینت. کیسه کیسه کنی کرور کرور خاطره را. نابود کنی آن همه آرزو و خیال و رویا را که وعده کرده بودید -همین چند روز پیش- در کنارِ هم. دم نزنی. دلتنگ نشوی. نامی نبری. آدم باشی!. و تنها بنشینی کنجی.

در کنجی، تو بمانی و اندک تکه هایِ وارفته و سستِ پازلِ به جا مانده از زندگیت. تو بمانی و قضاوتِ بیرحمِ خانواده ای که غرورشان خدشه دار شده. تو بمانی و نگاهِ لزجِ مردکانی که "اتوبانِ آزاد" میبینندت. تو بمانی و متاهلینی که کناره میگیرند و مجردانی که عبرت!. تو بمانی و ترسهایِ شبانه. تو بمانی و وحشتِ گرسنگی. تو بمانی و ای کاش. تو بمانی و اگر. تو بمانی و شاید. تو بمانی و حسرت. تو بمانی و نفرت. و حتی تو هم دیگر نمانی هیچ.

آنوقت میروی رویِ خلوتیِ پل مینشینی، به هیچ کجا نگاه میکنی، اشکت را با باران پنهان میکنی، عقده ات را به هرمِ سیگاری فرو میبری، بعد یک-دوخط مینویسی و میشود این.
هیـــــچ ساده نبود. هنوز هم.


پ.ن. هنوز هم احساسم بر این پست سنگینی میکند! نمیشود نوشت، نمیشود..

آخرین بار بود.

پنجشنبه بود. باران هم میآمد.
بیدار شدم، رفتم شرکت، بیدار شد، تلفن کرد، حرف زدیم، خندیدیم، شوخی کردیم، خداحافظی کردیم، رفت شرکت، کار کردم، کار کرد، ناهار خوردم، ناهار خورد، برگشتم خونه، برگشت خونه، در رو به روش باز کردم، بوسیدمش، بوسیدم، گفتیم، خندیدیم، بحث کردیم، شوخی کردیم، شام خوردیم، س.ک.س کردیم، خوابیدیم و نُه آبانِ هشتادوهفت، آخرین روزِ زندگی مشترکمان، به همین سادگی(؟) تمام شد.

من ساده میگویم، تو ساده نخوان.
رها میشوم.
یک ظهرِ پنجشنبه، پاییزی و آرام. خیابانِ ولیعصر، آن یکی طرفش! اندکی نمِ باران، جا خوش کرده میانِ سنگفرشِ "قالیباف"یِ پیاده رو.
منم و چس.مثقال مو که رهاشان کرده ام میانِ کلنجارِ باد و شال!
منم و کوله ای با سه کیلو لپتاپ و چند گرم پول و کارت اعتباری و کلیدِ خانه و ... .
منم و امپیتریپلیرِ 256مگیِ شش سال پیش که کویین دارد، متالیکا دارد، پینک فلوید دارد، از همه مهمتر آناتما دارد و تعدادی جوانکِ نیم.بالغ که رپِ فارسی را پدرند!
منم و کفشهایی که پارسا گفت "مالِ باباته یا داداشت؟" و من نگفتم "نه بابا دارم نه داداش، مالِ خودِ خودِ خودمه" و فقط کمی الکی الکی خندیدم.
منم و چند ساعت فرصت میانِ کار و درس.
منم و همین!

رها میشوم. ثبت میشود.

read-only

و تجربه ثابت کرد که دورترین و دست نایافتنی ترینِ لحظات، همان "یک دم پیش" است که گذشته؛
و گذشته را هیــــچ مجالِ "باری دیگر" نیست.

بزن تار

من "ناخن" میخوانمش؛
مگر آن روز که زخمِ این دل را، به نوایی مرهم شود؛
که "زخمه" خواهَمَش خواند، زان پس.

هر دو باختیم

"جفت شیش" می آورد
مشت میگشایم
"جفت پوچ" آوردمَش
هر دو باختیم!

مرضِ جدیدیست

چند روزیست که تکرار میکنم:
یک نخ.
یک ضربه .
یک دم.
آتش را رها میکنم.
پُکِ اول:
هنوز خاموش است!
یک ضربه ی دیگر.
رهایش میکنم، بارِ دیگر.
پُک پُک پُک..


به کجا چنین شتابانم؟ نمیدانم!

رها خواهم شد

قفس، تنگ است.

این روزا

میرَم دارم کلنجار
کـــــــــلنجار میرَم دارم
میرَم کلنجار دارم
دارم کلنجار میـــــــرَم

و این شد پایانِ "تو" بودنِ تو

و تو ای "تنها" مخاطبِ دیروزِ عاشقانه نوشتنهایم:
این خانه، این بدن، این دل، این عاطفه، سهمِ کسی خواهد بود که باورهایِ دوستداشنتیِ خفته در "واژه"هایِ دیروزِ تو را، به "عمل" محقق سازد.
لایک نزن، سهمِ تو نیست.

به سلامت.


-عاطفه

!

چه "پرده"ها که، بی"بکارت"، مانده!

دوستانه

ببین رفیق! پشتِ هر تصمیمِ این زندگی، یه پروسه ی محاسبه ی سود و زیان خوابیده؛ و مهم اون حسّیه که آخرِ آخر، اون تهِ تهِ فکرها و حرفها، باقی میمونه.
صادقانه فکر کن. اگر اونچه که میمونه ضرره، هیــــــچ معطّل نکن، بکش بیرون.
پیش از اونکه عنانِ اختیار بدستِ دیگری بیفته.

معرفی میکنم

mmmmmm
STOP!
sit and relax (all your life you've tried so hard! it's time to move on :)

so:
NO more "pain" !
NO more "love" !
NO more "crying in the night" !
NO more "faith"
NO more "trust" !

.. and I started to be wild..
Love and Emotion\ by Yahel ft. Melanie

"and the worms ate into his brain"

گذشته ها نگذشته. چِرت نگو!
مثلِ کرم میمونن. کرمهایِ موذی و دیو.ث. وول میزنن تو هوات، حمله میکنن -وحشیانه- به تهِ تهِ چشمات. از گوشِت هجوم میارن به مغزت و گاز گازش میکنن، همونجا هم میرینن، به مُخت، به خیالت، به فکرت. بعد، شُرّی میان تا رو زبونت، وَنگ میزنی، مثلِ سگ. گاهی هم میلغزند تا حلقت، تا گلوگاهت، گیر میکنن! همونجا بالا میارن، تو هم بالا میاری، با درد، بالا میاریشون، شاید هم با نیکوتین داغشون کنی، یا رویِ تیزیِ فریادت پرتِشون کنی، پرتِشون کنی دورِ دور. شاید هم ...هیچکدوم! تحمل کنی، فقط.
به همین مسخرگی.

این "حال"ِ تو هست، مملو از "گذشته"!

نبین، خوش باش!

بیچاره،
خیره شد به دیگری، که "خوش" بود؛
آنگاه با خود نالید: "پَ من چی خوب؟!"
پس خداوند، او را نیز "احمق" کرد!

معرفی میکنم

in every stone
in every leaf of every tree (if ever grown!)
in everything!
in every river that might flow
in every seed you might have sown
+
in every vein
in every beating of my heart
each breath i take
,anyway,
in every tear the time I shed
in every word i`ve never said!

چه خوب!

نامه رو میبینم.
بغض میکنم.
ایمیلش میکنم به دو تا از دوستام.
یک دقیقه و بیست و سه ثانیه بعد، یکی جواب میده: "الهی بمیرم برات".
چهار دقیقه و هجده ثانیه بعد، اون یکی جواب میده: "لعنت بهش!"
اشکهام رو پاک میکنم.
نامه رو هم.

معرفی میکنم

I HATE you, darling
I wish I could tell you
How you made me feel
The WORST to date
But my heart
S t i i i i i i i i i i l l, bleeds without you

گلوگاه

چاله ای هست که چون ضربه اش زنی به شتاب، خواهی مرد. و چون راهش دهی به هوا، زنده خواهی ماند.
در همین نزدیکی. زیرِ سراشیبِ گلو، بالایِ فراخیِ سینه.

بگذریم از این اوصاف، همین بس، تو بدان که میگیراندش بغضی ظریف، زود زود، سخت سخت.

که من چشمانم را نبسته بودم!

ترجیح میدهم به خود بباورانم که "نمیفهمی"،
در مقایسه با اینکه بپذیرم "نمیخواهی بفهمی".

واویلا

میتوانم بفهمم مادری را که از ابرازِ کینه اش، با انتقام گیری از قاتلِ پسرش، خودداری نمیکند؛
اما آنگونه قاتل-وار؟ نه!

میتوانم حس کنم کنجکاوی که به مشاهده ی فیلمِ روابطِ شخصیِ دخترکی می انجامد را؛
اما به تاراج نهادنِ زندگیِ او را، نه!

میتوانم مشاهده کنم آمیختن در وسوسه ی هرزگی را؛
اما محکوم نمودنِ دیگری را، نه!


به کجا؟ تا کجا؟

و میروم به سویِ سرنوشت

بو.سه ای که بر سرانگشتانت مینشاند،
دنیا، دنیا، فرق دارد،
با آنی که بر لبانت میفشرد.

حق

خاموش نشد، وقتی برایِ اولین بار گفت: "اگر بیهوده میگویم، مرا خاموش کن یارب"!
و حتی در اجراهایِ بعدی.
و حتی حالا، که نیست، صدایش اما هست!

چنته ات خالیست، مومن!

"اگر کفرِ کلامِ من
کسی حرفی بگه، بهتر.."

- منِ کافر

آیا میدانستید؟!

1. از قواعدِ حکمِ سنگ.سار آن است که اگر فردِ محکوم بتواند خود را از عرصه ی مکافات برهاند، حکمِ او "انجام شده" لحاظ شده و آزاد میشود.

2. از دیگر قواعدِ سنگ.سار آن است که "مردِ محکوم به سنگ.سار"، "تا کمر" و "زنِ محکوم به سنگ.سار"، "تا سینه" به درونِ خاک فرو باید رفت.


1+2: !

کامنت

بعضی حرفها را بی باور، بی نقض، بی مثال، بی پیشینه، بی هدف،.. فقط باید گفت.
باید گفت تا تکه تکه شود، کشف شود، ریز شود، کمی آشناتر و همین گونه ها. مثلاً این.


+ اینها میروند در پناهِ crazy words of mine

"من" در جنگِ با "من"

1. به نامِ بخشنده ترین و مهربانترینِ خدایان.1. به نیرویِ عشق و تمنایِ نیاز.
2. که من یک چهارم از عدالتم!2. و من، سراپا آلوده ام به دخول، به قضاوتِ یک نخ!
3. و این از برکاتِ ایمانم است که به مشت میفشارم، چرا که "هرگز گناه نکرده ام"!3. لیک، تا سینه، فرو میروم که بهشت را روزی چشیده ام!
4. مشت را به غرورِ "پاک"م، بر میآورم.4. چشم را، بر حقیقتی که میبینم، فرومیبندم.
5. خارجم از گودِ بی عفّتیم، به ایمانِ خود.5. اسیرِ عمقِ طبیعتم، به عملِ خود.
6. تکبیر میگویم و بسم الله القاسم الجبارین...6. فریاد را خفه میکنم به بغضی...
7. قبولم باشد.7. .

در بابِ سنگ.سار

همانطور که انقلاب نیاز به شهید داشت تا ریشه بگیرد، اخلاقِ عمومی هم نیاز به قربانی داشت.
-چاه بابل/رضا قاسمی

ماده 630 قانون مجازات اسلامی:

هرگاه مردی همسر خود را در حال ز.نا با مرد اجنبی مشاهده کند و علم به تمکین زن داشته باشد، می تواند در همان حال آنان را به قتل برساند.

منبع

خوب فکر کن

لذت ندارد داشتن آنچه که مجبوری پنهانش کنی!
کسی که دشواریهایِ نوشتن را تجربه کند، در عمل خواننده ی بهتری خواهد شد.

- چاه بابل/رضا قاسمی

میترسم

خواب میبینم؛ مردی، راننده ی یک وانتِ درب و داغون که بهم حمله میکنه و کمی بیشتر؛ که دیگه یادم نمیاد. چشمهامو که باز میکنم، اول لرزش پایِ راستمه که متعجبم میکنه بعد هم طعمی تلخ و تهوع آور. به سختی فکرهامو جمع و جور میکنم. چشمم همچنان به نمایی هست از نشیمن که از اتاقِ خواب قابلِ مشاهده ست. سرم رو که بلند میکنم، گیچ میره. صورتم یخ کرده. مثلِ سگ میترسم! از جا بلند میشم، درها، چراغها، پشتِ سرِ هم.
هیچکس نیست!

باور ندارم!! برمیگردم به رختِ خواب. این بار اما با چشمهایِ باز. با چراغهایِ روشن. با صداهایی که میشنوم. با پچ پچ و آمد و شدشون. و با وانتی که هر چند لحظه یک بار به درونم هجوم میاره!

عاطفه

این یک پستِ کاملاً شخصیست. درباره ی شخصِ عاطفه، که مینویسد.
بهانه ی تلخ نوشتنهایم است شاید.
یا تلخ بودنم.
بهانه ی بغضهایی که بیکباره میآیند و گاهاً میبارند.
مینویسم:

از بچگی، خوشگلترین دخترِ هر جمع بودم؛
و جزوِ باهوشترینها، در تمامِ زمانِ تحصیلم؛
بینِ دوستها، هم سن و سالهایِ فامیل، و در محلِ کار،.. مهربان، صادق و خوش خلق شناخته شده بودم؛
و جزوِ معدود دخترهایِ منطقی و عاقل و خوشفکر، به اعتبارِ قولِ خیلیها؛ ...

حالا شده ام بیست و چهار ساله. با "بدترین" شرایطِ زندگی در مقایسه با تکِ تکِ آدمهایی که به حالم غبطه میخوردند. به بودنم. به چگونه بودنم. دقیقاً "بدترین" شرایط، که منطقاً، مطلقاً هیچ امیدی به بهبودش نیست. (و نه حالی به اثباتش، حتی)
"بدترین"

به خودم فکر میکنم که به گمانم، به جز خانواده، همه چیز داشتم. و همین شاید دلیلِ "شکست"م شد در مقابلِ تمامِ اونهایی که فقط، خانواده داشتند. اونچه که داشتن و نداشتنش از اختیارِ من خارج بوده و هست.

این، انصاف نیست. این، حق نیست.
غصه میخورم.

تجربه ثابت کرد

واسه هیشکی نمیر!
خیالت راحت، هیشکی واسه تو تب هم نمیکنه.

معرفی میکنم

My Immortal, by Evanescence

nice Remix

من و مامانبزرگم!

- عاطفه جون، تو چاییتو با چی خوردی؟
+ هیچی. تلخ میخورم.
- وا! باریکلا، چه خوب، آفرین، پَ همینه جوون و "جاهل" موندی. ماشالا.

Attention

برادرا، میخواید بیاید تو واگنِ بانوانِ مترو، راحت باشید، بیاید، ما مشکلی نداریم. منتها خیلی خواهرانه خدمتتون عرض کنم که تو این واگنها یه خانومهایی میان که یه "چیز"هایی میفروشند!
حالا باز خود دانید.

حالا تا پریروز سوسک میخوردیما!

- آره خلاصه، میگفتم، دوره ی دانشجوییِ ما..
+ منظورت یه ماه پیشه؟ قبلِ دفاعت؟
- ها؟!

کاویان تو رو نمیگما:دی

اشتباه شد

از لحاظِ منطقی
توقع میره اوضاع بهتر از این باشه
اما خوب
این دلیل نمیشه که اوضاع بهتر از این باشه!

مخاطبِ خاص دارد.

"کثافت"

پ.ن. مخاطبِ خاص دارد.

بازی، تمام!

- و اینگونه نباشد که یک عده ای بیایند...
+ بزن پی ام سی.

میشکند

ما آخر سر نفهمیدیم این سردِ دردناکِ تلخ،
آیینه نام دارد
یا عاطفه!

سخته

خوبیِ ماجرا اینه که "سخت" با "غیرِ ممکن" تفاوت داره.

و گویی هیچوقت گرم نبوده ام

سرِ ما که بر ما گران میشود، آغوش شما را آرزو میکنیم، به دفعِ سرما!

دریاب

صرفاً کافیه به خودت "یادآور" شی که "این بار"، شاید، آخرین بارِ.
همچین بعید هم نیست!

این درد است که میگویمت. بیمارم.

گاهی "فقط" باید سَرَمو تو دستات بگیری و بگی "اوهوم".
فقط.

برو بعدی

با دیدنِ اون دخترکِ تو دل برو،
یکی به راست کردگی دچار می شه و دیگری به افسردگی.
و سرنوشتشان رقم میخورد.
به همین سادگی.
به همین مزخرفی.

همین

یک سری حرفها، "حرف"ند، صرفاً "فکر"ند، در همین حد و اندازه. حقانیتشان در "به عمل نشستن" نیست.
به گه نکشیمشان.

لذتِ زندگی

میتوانم باقیِ عمرم را در مقابلِ رقصِ زهِ سازی بگذرانم که از "اشاره"ای، "اوج" میگیرد، به خود میپیچد و اندکی بعد، آرام میگیرد.
و باز از نو.

کِسِل نخواهم شد، باور دارم.

هاهاها

گزارشگر، جوگیرِ گلِ بردِ استقلال اهواز است در آخرین دقایقِ مسابقه با استقلالِ تهران:
"گلللللل، گلللللل،..
عرض کردم، شنوندگانِ عزیز، من عرض کردم خدمتتون که در همین آخرین دقایق هم میشه نتیجه ی بازی عوض بشه،..
من عرض کردم خدمتتون، یادتون باشه، عرض کردم که نتیجه میتونه عوض بشه، یا به نفعِ استقلالِ تهران و یا اهواز،..
من عرض کرده بودم.."

به جونِ مامانم.
پ.ن. "نَ پَ"

اوووچ!

خواهرم ازدواج کرده و تقریباً هر هفته "پاگشا" میشه. میدونید لابد که در این رسم، به نوعروس و نوداماد، هدیه هم میدن.
حالا همه این "خاله خرسه"ها، کنارِ هدیهِ اونا یکی هم به من میدن که "حسودیم نشه" لابد!

پ.ن. بچه هم که بودیم، وقتی تولدش بود، واسه منم شمع میذاشتن. گرچه اون وقتها واقعاً حسودیم میشد.

شُکر

"ما را به سخت.جانی.مان، این گمان نبود!"

مجبور شدیم سکوت کنیم و احترام بگذاریم!

اوضاع وقتی خیلی وخیم شد که "اعتقادات" تبدیل شدند به "مقدسات".

شاید

استادِ عزیز
کاش میتونستم غرورم رو زیرِ پا بگذارم و بگم که اگر کار نکنم گشنه میمونم و اگر گشنه بمونم میمیرم و نمیخوام بمیرم؛ اون دقایقِ تهوع آور که از مقابلم دور میشدی و میگفتی: "خانوم کار نکن. دانشجو رو چه به کار کردن."

مینویسم که اگر روزی از این پست گذر کردی ، ببینی "اجبار"م را!

بپا به "کاش" نرسی

به خودت میآیی و میبینی تمامِ آن روزها که تلاش کردی برایِ فراهم کردنِ "شرایطِ مناسب" برایِ زندگیت، همان روزها نوشته شده به پایِ زندگی ات!

تکرار میکنم

یادم میاد که خیلی درگیرِ فکر بودم.
صبح ساعتِ هفت بود که واسه تمامِ کانتکتهایِ گوشیم سوالی رو فرستادم. جوابهایی هم گرفتم که هیچکدوم آرومم نکرد.
آخرِ شب هم نشستم و کلی گریه کردم.
گذری میکنم بر این پستِ پرخاطره.

برسان سلامِ ما را

به دیدارم میآید و "اعلام میکند" که "میخواهد" برود. برود جایی که هیچکدام نمیدانیم کجاست. نه من، نه خودش و نه تو که میخوانی. میخواهد به ناشناخته ترین جا برود، نمیپرسم چرا. به گمانم از شناخته ها خسته شده! میرود که بمیرد.

نمیگویمش بماند، نمیخواهمش تحمل کند، نمیپرسمش چرا. تنها دستش را خیلی خیلی گرم، دوست مآبانه، به دست میگیرم و میخواهمش پیش از رفتن تجربه کند..
طنینِ زهِ سه تاری را در سکوتِ آخرین ساعاتِ شب؛
لغزش نسیمِ خنک و نمناکِ قله را بر پست و بلندِ اندامش؛
ابهّتِ التهابِ شاهرگش را؛
مخفیانه آمیزشِ اشک و باران را بر رخسارش؛

و اندکی بیش را.

خودتی

مشکل اونجاست که بیش از اونقدری که احمق فرضم میکنی، باهوشم!

فکر میکنم

فرض کن، یک روز بری بشینی لبِ نرده هایِ دورِ میدونِ انقلاب و همینطور که به هیچ کجا خیره شده ای، سیگاری بکشی!

بعید میدونم هیچوقت چنین "ریسک"ی رو انجام بدم.
و بعید میدونم به عمرِ من قد بده اون روزی که اینچنین عملی برایِ یک دختر، "ریسک" بحساب نیاد.
اما اونچه میخوام بگم اینه که بالاخره میرسه یک روزی که اینگونه حرکتی، ریسک نباشه. و حالا فکر میکنم به تمامِ تابوها، ریسکها و غیرِ ممکنها، که به تجربه، روزی خواهد آمد که دیگه نه تابو باشند نه ریسک و نه غیرِ ممکن.

همین "واقعیت"، همین "دگرگونی"، همین "بی ثباتی"،... دنیا رو ناشناخته، مرموز و هیجان انگیز میکنه و دخترِ بی قیدِ اراذلِ امروز رو، روشنفکرِ فردا. همچنان که فروغِ هر.زه ی دیروز رو، شاعرِ سنت شکن و شجاعِ امروز کرد!


پ.ن. یک سری حرفها، حرفند، تفکرند، در همین حد و اندازه. ادعایِ دیگری نیست. و با حفظِ همین حد، پرهیز میکنم اکیداً از گرفتاری در دامِ ادعاهایِ "روشنفکری"(؟) این روزها.
- ادبِت کجا رفته؟
+ همونجا که شرافتِ تو. گرچه، نه به اون دوری!

"منم به جستجویِ سرنوشت"

باید ببندی و ببوسی و بگذاریش گوشه ای که دیگر حتی نگاهت هم هرگز به آن نیفتد.
حالا هرچقدر هم که قلبت بتپد، هرچقدر هم که کابوس ببینی یا رویا، هرچقدر هم که ناگفته و ناشنیده داشته باشی، اصلا مهم نیست. "اصلا" مهم نیست.
ببوسش، نخواستی تف بینداز رویش، اما بعد بگذارش کناری و برو.

حتی اگه باز لرزیدی، باز اشک ریختی، باز هوایی شدی، هر چه که شد یادَش نکن.
چمیدانم، بگو دلت گرفته است همینجوری. بگو هوا بد است و به تو نمیسازد. بگو نمیدانی. بگو اشتباهی شده. فقط اسمش را نبر. زنده اش نکن. بگذار همان گوشه خاک بخورد و بمیرد.

آناتما هم میگوید:
I accepted that somethings will never change.. \Lost Control

از "پایان" گذشتم

آرامشِ تلخِ کسی رو دارم که از خاکسپاریِ عزیزش برمیگرده.

واقعیت

اروپائیان میگفتند:"برایِ نشان دادنِ فاصله باید درختهایی را که دورترند کوچکتر کشید تا منظره واقعی باشد." اما چینیها پاسخ میدادند: "نشان دادنِ فاصله در جایی که هیچ فاصله ای وجود ندارد(سطح تابلو) به دور از واقعیت است."


- چاه بابل/ رضا قاسمی

این هم از این

واسه اونی که پدر نداره، "پدر" خطاب کردنِ دیگری کارِ سختیه.
و وقتی پذیرفت و صدا زد؛ دیگه هرگز صدا نزدنش، خیلی خیلی سخت تر!!

جمعه، حرفِ تازه ای برام نداشت. هرچی بود پیشتر از اینها گفته بود.

به خوشیِ مستی است، ظهرهایِ جمعه.
ولو شوی زیرِ آفتابش و بو بکشی، عمیق، آن باسلیقه سفره ای که مادری چیده. و گوش بسپاری به صدایِ خوشِ کودکی که پدرش، امروز، خندان است. و لمس کنی آرامشِ فرزندی که مشقهایش تلنبار نشده.

بعد از ظهرِ جمعه اما در کمین است. چون به خود مینگری که مانده ای و سکوت.
تلخ است. چونان تلخیِ پشیمانی از راستهایی که در مستی گفتی، چون به عقل(؟) بیایی.


عجب از این شرابِ زندگی که پر میکند جام و باز از نو..

گودرز و شقایق

یارو میخواد جنبشِ سبز رو حفظ کنه، شب جمعه ها تو اتاق خوابش آهنگِ "اوی"(بی نظیر) نامجو رو پخش میکنه!

هق هق

هی دختر
راحت باش
کسی نیست
راحت گریه کن
کسی نیست و تو تنهایی
گریه کن که تنهایی
از دردِ تنهاییت گریه کن
کسی نیست
غرورت نمیشکنه
راحت
گریه کن
.

نمیتوان گفت که!

اگه راس میگی کنارِ آپشنِ "show current music track" اضافه کن "show my current feelings".

پ.ن. جی تاک

من اسگلم؟

محاسبه ی سود و زیان که کردم دیدم بهتره در عوضِ صرفِ وقت و هزینه و مخ، برایِ طراحی و ساختِ ریموت برایِ خاموش کردنِ چراغِ اتاقِ خواب، هرشب، وقتِ خواب که دیگه نایِ کندن از رختِ خواب و خاموش کردنِ چراغ نیست، یه نیمچه سنگ بردارم و بزنم لامپ بشکنه و صبح، یه لامپِ جدید نصب کنم.

نخند، حساب کن!

نفسِ عمیق

میخواهم بگویم که هر آدمی، دوایِ دردِ خودش را فقط خودش میداند و بس.

توضیح آنکه چندی پیش، چشمتان روزِ بد نبیند، غمی بر ما عارض شد، بی ادبی نباشد، بس تخ.می(میگویم که عمقش را دریابی!). به همین بهانه، دوست و خویشاوند و غریب و آشنا آمدند و سخن گفتند، کم و بیش، روزهایِ بسیار، به گرمی و به سردی، منتها درمان نشد که هیچ، غمِ تنهایی را هم افزود که ببین هیچکس ما را نمیفهمد و ما چه تنهاییم و قص علی هذا.

ساعتی پیش نشسته بودم در بهترین نقطه ی دنیا: اتاقِ خودم، در خانه ی خودم. دلتان نخواهد ماکارونی دستپختِ شوهرخواهر میخوردم و به توصیه ی دوستی، پرینتِ -به خرجِ پرینترِ شرکتِ- کتابِ چاهِ بابل را میخواندم. نشنیده بگیری مارلبرویِ اصل هم میکشیدم از صدقه سرِ همین رضافندکیِ امیرآباد.
آن غم هم که معرف حضور است، لم داده بود، کمی آنورتر، با ابی میخواند.
همین. به همین سادگی. به همین آرامی.
و این همه سادگی، شد دوایِ دردِ ما! باور میکنی؟ از این هم ساده تر. من و کتاب و سیگار و غم، دورِ هم، "خوش" بودیم!

و چه بسیار، خویشاوند و دوستی که همین یک ساعتِ پیش، نشسته بودند ورِ دلِ خودشان و به خیالِ مهربان، ساده و گمراهِ خود چاره ی دردِ من میجستند! هه. دردی که امروز دیگر جایِ خودش را یافته، انس گرفته. اشکی که امروز دیگر بی هیاهو میآید گاهی و میچکد و بی هیچ نشان، میرود. غمی که امروز دیگر، چاره نمیخواهد.
همین. به همین سادگی.
زمان میگذرد. و خوب است زمان، که میگذرد.
شبِ آرامیست. نصیبِ شما هم بشود. شیرینترش حتی.

مشکل فلسفی

یک سوالی که پیش میاد اینه که الان تو یه متنِ فینگلیش، باید از p.n. استفاده کرد یا p.s.؟؟

+

و در جایِ دیگر میگوید:

"گفتم: "بیا و عاشق ماباش."
خداوکیلی وزنش هم قشنگ است. بدونِ رودرواسی بگویم اگر کسی به خودم گفته بود، میشدم."


پیمان هوشمندزاده

معرفیِ کتاب

گوشه ای از هنرنماییِ منحصر به فرد و قویِ "پیمان هوشمندزاده" در کتابِ "ها کردن":


+ اگر از ده هفت تا برداریم چی میشه؟
- چیزی نمیشه. یعنی نباید اتفاق خاصی بیفته. یا ما به اون هفت تا احتیاج داریم یا نداریم. اگه داریم که برداشتیم، اگر هم نداریم که غلط کردیم برداشتیم.
+ اگر از ده هفت تا برداریم چی میشه؟
- اگر بلد باشی هیچی نمیشه. فقط باس دل داشته باشی.
+ اگر از ده هفت تا برداریم چی میشه؟
- هیچ فرقی نمیکنه. ده تا همون ده تاست. حالا تو هی بردار.
+ اگر از ده هفت تا برداریم چی میشه؟
- اون هفت تا، نیست که نشده، هست؛ یه جایی هست. فقط ده تایِ ما هفت تا چیز شده که اینجاست و سه تایِ دیگه که یه جایِ دیگه ست.
+ اگر از ده هفت تا برداریم چی میشه؟
- اگر هفت تا رو برایِ خودمون ورداریم، هفت میشه. اگه سه تا رو ورداریم، سه.

آی لایک ایت

تو همین دو-سه ماهی که گودر سیستمِ لایک زنی رو راه انداخته، به گزارشِ خودش، من 1543 مورد رو دوست داشتم!
دو-سه ماه پیش فکرشم نمیکردم هنوز این همه چیز باشه که دوست داشته باشم!!
خوب بود.

شاید

روزِ بدیِ امروز.
من میرم فردا.
فعلاً.

اینگونه ایم

پُستی را مینویسی، دو روزِ بعد میبینی هیچکس لایک نزده، هیچکس شر نکرده، یادت میاید اما، که تو با این پست، با کلمه کلمه ی این پست، با هر هجایِ این پست چه گریه ها که نکردی، چه حسّها که دود نکردی، چه ها و چه ها.

و اینگونه است تنهاییِ انسان.

فریاد

گفتن نداره. همه میدونیم.

پ.ن. پس چرا میخوام دادش بزنم؟!

اینگونه است

"..چرخ در حسرت واماندنِ اسب
اسب در حسرتِ خوابیدنِ گاریچی
مردِ گاریچی در حسرتِ مرگ!"

-سهراب سپهری

هِه

نشستم تو جمع و دارم کتابِ آشپزی به زبانِ انگلیسی میخونم. میرسم به مواد مورد نیاز: "kidney":
من: اَه! فک کن. مواد اولیه گفته "کلیه"! حالم بهم خورد!!

خلاصه یه نیم ساعتی بحثِ جمع میشه پیرامونِ اینکه این اونورِ آبیها، گاهاً چه آشغالایی میخورن و ملت خاطراتشون رو میگن از تجربه هایِ تهوع آور و ... .

من، در حالیکه تازه دارم عکسشو میبینم: مامان! همم.. قلوه گوسفند، همون کلیه شه؟

جمعیت کتکم میزنند :دی

نوازش میخواهم

نترس. چیزی نمیشه. این دفعه هم میگذره. باور کن.
یا تحمل میکنی که خوب، خوبه، خدا رو شکر، میگذرونیش؛ یا ازَش میمیری که.. اینم خوبه دیگه! راحت میشی. راحتِ راحت.

سقفمون، تنِ ابرِ آسمونه

"راستی
خبرَت بدهم:
خانه ای خریده ام؛
بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار!
هِی بخند،
بخند
بخند"

+
و بی سقف.

تو کجا و من کجا

همان "تو"هایِ شعرها و داستانها. همانها که خیلی خوبند، انگار. همانها که میآیند اما زودِ زود میروند. دیگر هم برنمیگردند، هرگز.
حوصله شان را ندارم دیگر!

آخر، خوب، یکی هم بیاید، دور از این همه "تو"، از "من" بگوید.
همینی که این گوشه کز کرده، به همین سادگی، به همین خوبی، به همین بدی. همینی که مدام از "تو" مینویسد.

ابراهیم حاتمی کیا

چقددددددددر دردناک است!
کمی میفهمم.
و بسیار بسیار بسیار سپاسگزارم. از دیروز و نیز امروز.
فرزندوار ستایشت میکنم.
امیدوارم بدانی.

"بهانه ی نوشتنم"

کجایم؟

زمانی بود که از تاریخِ مرگِ خودم اطمینان داشتم. خیلی سالِ پیش. و منتظر بودم. منتظرِ deadlineِ زندگیم. همانی که میدانستم.
deadline گذشت. نمردم.
حالا سالها گذشته. و هنوز میآید لحظاتی، دقایقی، ساعاتی حتی که از خودم میپرسم "نمردم؟ آنروز که میدانستمش، نمردم؟"
نمیدانم.

مرگِ شیرین

وقتی "تمامیتِ لذت" را در آن آغوش درک میکنی، چرا پایانش میبخشی؟

بمان.
باقی بمان.
میانِ همان دستهایِ گرم.
همنوا با همان تپشهایِ منظم.
و غرق در همان سینه ی پذیرا.
بمان.

فراتر از این لذتِ تمام، زندگی، به این کوتاهی، روایتی ندارد!!
باورم کن.
بمان.
در همان لذت که در این آن، از آنِ توست.
تا پایانِ این کوتاه زندگی، با همان لذت، بمان.
و آرام، بمیر.

بیا برویم

"دیگر از این همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خسته ام
بیا، برویم"

سنگ، سنگین است اما شرف دارد.

ما را به خیرِ شما امید نیست، بیخیال! زنده(؟) مپنداریدشان، مرده اند.
شما را به شرف"شان" قسم! بخوانید "شهیدان مرده اند" و دست از سرِشان بردارید.

کلیک میکنم قربة الی الله

یکی به این مدیرِ ما بفهمونه پروژه هایِ IT با "سلام و صلوات" به پیش نمیره!
لطفا تکنیکهایِ مناسبتری رو در جلسات مطرح کنید تو رو خدا.
تو رو خدا!

فک کن

من اگه نویسنده ی درس حسابی شم، میرم شبکه یک میگم مشوقم "فالوور"هام بودن و رازِ موفقیتم "رویتِ لایک"هایِ ملت بود.
به خدا
- شنیدی یارو نشسته بوده نون تو آبِ جوب میزده میخورده میگفته خدایا شکرت؛ بعد یکی رد میشه میگه بدبخت دیگه شکرت واسه چیه؟ بعد اون اولیه میگه این شکری که من میگم از صدتا فحشِ خواهر و خانواده بدتره؟

+ آره. تکراری بود.

دخترا

- شنیدم خوش تیپه، آره؟
+ آره خوبه، یعنی بد نی.
- بچسب بهش.
+ ول کن بابا! خنگه!!
- خره! مزدا تری داره!
+ خوب؟
- خاک تو سرت که آدم نمیشی!

پ.ن. این دیالوگ واقعیست.
پ.ن. معلومه من کدومم دیگه #-o

آقایان نخوانند

وقتی میری تو رخت خوابِ طرف و در عینِ حال به گمانت داری "لطف میکنی" و از خودت "مایه میذاری" و منت میذاری که چه "سرویس"ی داری ارائه میدی...؛
فردا که لاجرم-جدایی رخ داد، میشینی یه گوشه میگی موردِ "سوءِاستفاده" واقع شدی!!

خوب آخه این چه طرزِ تفکریه خواهرِ من؟!

هیسسسس

آنقدر با "صبوری کن"هایت داغِ "انزاوایِ عاشقانه"هایم را تازه تر نکن!
میتوانستم، خودم میکردم، انبوه انبوه صبوریها را!

آرام خواهم شد، میدانم، میدانم

جایت که خالیست،
حرفی درش نیست،
بر منکرش،
لیک صد شکر که صدایت باقیست،
تا بر باد داده آرامشِ شبهایم را،
به بَرَم باز آرد.

چون خسروان در یادی و شکیباییِ صدایِ گرمت، در دل.

والا

اونوخ "شانس" دقیقا همون چیزیه که ما نداریم!

403 Forbidden

ما که بالاخره استفاده میکنیم(ال بروزرِ فعلی!) ولی گوگل خان، تو خیلی خری که با عنایت به سبز بودنِ ما و ا.ن. بودنِ اونها، هنوز حسابِ ما رو از حسابِ اونها جدا نکردی!!

پرگار


در دایره ی قسمت، ما نقطه ی تسلیمیم
لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی

زنانگی

زنِ تو، "او"ییست که از بویِ تنت، از ترتیبِ نفسهایت، از شتابِ قدمهایت و ضربِ انگشتهایت ببیند نیازت را:
در آغوش بگیراندت،
سیگاری بدستت دهد،
در چشمانت خیره بماند،
یا، حتی، برود!
برود، حتی!!

زنانه

میخوام همچین این پشت دست رو شل کنم بیام تو فکّت؛ اون موقع که دارم از عمیقتیرن احساساتِ زنانه ام میگم، بعد میای دستامو میگیری و با یه لبخندِ احمقانه میگی: "نزدیکِ پریودته عزیزم؟"

;)

ای بدبختی!
حتی دیگه نمیشه رو میزهایِ سایت نشست!!

بیشین بینیم بابا! اون روزا که تو تو حیاطِ خونه بابات جدول ضرب میخوندی ما داشتیم تو سایتِ دانشکده جفتک مینداختیم، حالا از پشتِ کنکور اومدی واسه ما شاخ شدی؟!
بچه پررو

عجبا!

دانشگاه کجا، محلِ کار کجا!!

رنگارنگ لهجه هایِ اینجا کجا و آن یکرنگ، لهجه ی بیرنگِ آنجا کجا!
کفشهایِ واکس ندیده، صورتهایِ اصلاح نرفته، لباسهایِ اتو نخورده ی اینجا کجا و رنگ و لعابِ آنجا کجا!
بویِ زننده ی سالنهایِ اینجا کجا و گرانترین و دلچسبترین رایحه هایِ آنجا کجا!
چشمانِ عاشقِ پسرکانِ اینجا محدود به صورتهایِ ساده و رنگ پریده کجا و هیزیِ مردانِ آنجا، بر افت و خیزِ اندامهایِ لوند کجا!
آرزوها و دغدغه هایِ اینجا کجا و دست و پنجه نرم کردنهایِ آنجا کجا!
ای بابا، اینها کجا و آنها کجا!
منِ روزهایِ فرد در دانشگاه کجا و منِ شاغلِ روزهایِ زوج کجا!!

دلنوشته

سالِ هشتادودو و هیجانِ دانشجو بودن.
کلاً اخلاقِ سگی داشتم آن روزگار؛ حقیقتاً لطف کرده بودند یاسمن و کاویان و علی و سحر که دوستم بودند؛ دوستم ماندند.
ترمِ سوم، تهِ تهِ عشق و عاشقیهایِ دانشجویی. باز هم به مرامت یاسمن جان، واسه تمامِ آن افطارهایی که میآمدی سلفِ برادران همراهم، پا به پایم، که حامد بیاید سرِ میزمان، که چار تا بگوید، که چار تا بگوییم، که بخندیم و کمی بعد برویم خانه ی پدر مادرهامان.
کلاسِ مدارهایِ منطقی، کلاسِ شماره ی 03. یکشنبه ها و سه شنبه ها. تعطیلیِ کلاس. شیطنتِ من و سحر و تمامِ انتظارِ حامد، پشتِ درِ کلاس.
آغازِ رفاقتمان، دی 83 و گذارِ آرامِ سالهایِ هشتادوچهار و هشتادوپنج. ساده و آرام.
و یک برزخ. برزخی دو ساله.

امروز، بعد از دو سال، آمده ام دانشکده، حاضر درِ کلاسی، در جمعی ناآشنا. دانشکده هم رنگِ دیگری دارد. انگار تمامِ این چیدمانِ جدید و تیر و تخته و سنگ و آجر را آورده اند ریخته اند سرِ تمامِ خاطراتت. رویِ کمدِ فلزیِ من و سحر. سرِ کلاسِ 03. سرِ کواسان+شیرکاکائو. سرِ آقا یعقوب و پاستیلهاش. سرِ تریبونهایِ آزاد.
حسِ خوبی نیست، اما حسیست، خاص.
یادِ آناتما افتادم که میگفت:
And the time when we were young
when life seems so long

سرِتان سلامت و دلتان خوش باد. یادِ ما هم بکنید رفقا.

پشه

چه بسا خلق شده که بگوید "حواست باشه انقدری حرص نزنی که آخر سر از سیری سنگین شی، بیفتی، بمیری، ویژژژژژ"

وب.گذر

ث.ک.ص با مامان و بابا و خاله جون و ننجون و گاوِ حسن و کوکب خانوم و مهمونِ کوکب خانوم اینا و مش رمضون و همهِ نوه هایِ ننجون و ... .


در راستایِ افزایشِ تعداد بازدیدکنندگانِ بلاگ!

پندِ مهم

از کسی که چیزی برایِ از دست دادن نداره بترس.


پ.ن. جمله ش مالِ خودم نبود اما تجربه ش که بود.

واژه شناسی

بد اونوخ همین "بعد اونوقت"ی که میآید اولِ پستهامان، خیلی معنیها دارد، خیلی حرفها دارد پنهان، نوشتنی نیست، گفتنی هم نیست، حسهاییست که بلاگرِ درمانده را میانِ میدانِ واژه و قلم و کاغذ رها میکند. تویِ بینوا همه را پشتِ نقشِ "بعد اونوقت" پنهان میکنی و مینویسی آن اندک را که قابل نوشتن است.

معرفی میکنم و لذت میبرم

من رو حالا نوازش کن
که این فرصت نره از دست
شاید این آخرین باره
که این احساسِ زیبا هست
من رو حالا نوازش کن
همین حالا که تب کردم
اگه
لمسم کنی شاید
به
دنیایِ تو برگردم
هنوزم میشه
عاشق موند
تو باشی کارِ سختی نیست
بدونِ مرز با من باش
اگرچه دیگه وقتی نیست



نوازش- شاهکاری از ابی و شادمهر

وا؟!

جمهوریِ اسلامی
مردم سالاریِ دینی
رافتِ اسلامی
خامنه ایِ رهبر

انگار بگویی روزِ تاریک! یا بسی بدتر حتی!!

پ.ن. در کامنتدانی کاملش کنید، با تشکر.

نوش، به سلامتیِ خدا

خدایِ من هم، اتفاقاً، همانیست که در رگِ گردنم جاریست!
همان که به سادگی منقلب میشود از آغوشی. نیز از شنیدنِ جمله ای "خاص". از آمیزشی گرم. از نگاهی نافذ.
لمسش میکنم.

خدایِ من اما، محکوم نمیکند آنچه را که به جوش میآوردش. منصف است، آخر!

به همین غلظت

هنوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووز

هوی، یارب

"مرا، یارب، نیمخواهی
گناه از توست!"

-دوستداشتنی: هایده

احمقانست

خانواده ی محترم و احمق،
در عوضِ آن روزها که گیر میدادید "وای عزیزم چیزی شده رفتی پیشِ دکترت؟" نیکوتر آن است که اکنون وحشت کنید از ناامیدیم از دکتری که دیگر حتی به سراغش هم نمیروم!

واقعا که احمقید!

حالا تو بیا، ای عزیزِ رفته ;)

اون زمان که "عزیزمان میرفت"، کسی دل نسوزاند حالا شده اند مثلاً مهربان. چوب در ماتحتمان میکنند که چرا "بیا عزیزِ رفته"ی مهستی گوش میکنی!

ای زهرِ مار، واقعاً.

میخوام بدونی!

شاید بهتر بود. دستِ کم واسه من. دستِ کم واسه منِ حالا. زندگی کردن در آن روزگاری که واژه ها نبودند. تمام، همین بدن بود و حرکاتش. دروغ کمتر بود و باور ساده تر.

خاطره شد.

..از خواب بیدار شد، رو بهم کرد، صورتمو تو دو تادست گرفت، چیزی نپرسید، سرمو فشرد به سینه ش، داشت لِهم میکرد و دوست داشتم، انقدر که به هق هق افتادم.

تمامِ هستیمو تو دو تا دست گرفت و فشرد. داشت لِهم میکرد، داشتم له میشدم، دوست داشتم، اونقدر که خوابم رفت، میونِ دستهاش، میونِ هق هقهام.

کاش همونجور مست، میمردیم.

آخرین رخداد

دوست داشتم تمامِ پروسه ی پس از مرگم را خودم انجام میدادم..
از خبررسانی گرفته تا خریدِ قبر و شعرِ رویِ سنگ و ..
فقط "گریه"هایش یا چه میدانم "بیتفاوت سر تکان دادن"هایش، بماند گردنِ تو.

؟

الان من یعنی دقیقاً صرفاً یه مشکل دارم اونم اینکه "نمیدونم چه کنم"!

کلاهمان برود بالاتر

50+1% از سهامِ مخابرات، به شرکتهایی وابسته به سپاه.پاسداران فروخته شد!

میزنم فریاد: هرچه باداباد

تو نیستی،
شکرِ خدا، صدایِ هایده باقیست،
گرمتر از آغوشِ مادر.

آزادی

از وقتی یادم میاد، "شمال"، "تهرانِ آزاد" بود...
همان دورانِ کودکی، که دریا سهمِ هر زنی بود همراهِ خانواده اش.
یا نوجوانی، که ما دو را، به بهانه مشروعیتِ نسبتهامان مواخذه نمیکردند.
و جوانی، همین یکی دو سال پیش، که کسی شلوار و مانتومان را وجب نمیکرد.
یا حتی همین حالا که کسی سبزیِ دستبندهامان را به ابتذال نمیکشاند.

و اینگونه معنا گرفت، واژه ی "آزادی" در تخیلاتِ ما، دهه ی شصتیها.

مستی و راستی

وقتِ آن رسیده خدا و پیامبر و دین و کتاب و تمامِ گانگستربازیهایش را به جامی مِی معامله کنیم؛ و اوجِ عمقِ صداقت را مزه مزه کنیم.

تو را نگاه میکنم

دلم غنج میرود برایِ برقِ آن دو چشمانِ دوستداشتنیت که به سخره میگیرند واژه هایِ سردِ دهانت را!

:دی

بعد اونوخ خدا نکنه من از یه آهنگ خوشم بیاد.

+ بیست چار ساعتم طولانی تر میشه!

منِ اکنون

این جمله پُر است از احساس.
حسَّش کنید.

پَ اینیم یا اونیم؟

آن روز که در ایران اغتشاش کردیم:
سبز بودیم
فحش دادیم
کتک زدیم
شیشه شکستیم
آتش زدیم
کُشتیم
.

آن روز که در امریکا اغتشاش کردیم:
سبز بودیم
سبز بودیم
سبز بودیم
.

پ.ن. آره تو راس میگی!

مثلاً

باعثِ بسی شگفتیست که
این "اغتشاشگران"ی که در "ایران"ی که بحمدلله "اسلامی" هست و به برکت(؟)ِ "انقلاب"ش امن و امان و عاری از خلاف و خلافکار، در "اغتشاشات"شان ندا-مانندها را میکشند اما در آن بلادِ کفر و ناامن و جهانخوار، روزی چون امروز، میآیند "اغتشاش" میکنند بی "زد و خورد"، بی "گاز اشک آور"، بی "زندانی"، بی "قتل"، بی "شکنجه"، بی.. "بیدادگاه"!

جایِ بسی شگفتیست!!

كان اجمل يوم في حياتي، يوم ما قبلتك يا حياتي

معرفی میکنم

آدمیزاد

یک: میشه آدمیزاد جماعت رو تو یکی-دو تا دسته ی کت و کلفت جا داد، خیلی هم تمیز و شسته رفته.
دو: هر آدمی رو بگیری تو مشت، میبینی، به وضوح میبینی که چه تنهاست و متفاوت با هر کسِ دیگری، دقیقا با هر کسِ دیگری.

بعد همین "یک" و "دو" هم حتی، میتونن با هم، در کنارِ هم جا بشن، حتی در یک پستِ کوتاه! همین.

و از ما دهه شصتیها...

روزیکه رید بر تو دخترِ همسایه
روزیکه درّید پدرت را کشور همسایه
روزیکه مرگ از درِ بسته ز پنجره تو آمد.

روزیکه دو کانال بود
یک به جنگ میرفت
از دو
واتوواتو میآمد.

بسی رنج بردیم در این سالِ سی
بسی رنج بردیم در این سالِ سی
که رنج برده باشیم فقط!
مرسی.


دهه ی شصت/ محسن نامجو

مخاطبِ خاص

"تو
من
بی هیچ واژه
دست، در دستِ هم همچنان
همچنان
همچنان
راهی، در راه.ای بی ابتدا، بی انتها."


مخاطبِ خاصِ عاشقانه هایِ این روزهایم،
این نهایت و تمامِ رویایِ شیرینِ من است در این روزهایِ حقیقیِ تلخ!
نهایت و تمامِ آن.
تمامِ آن.

نمیدانم

وای اگر بدانی که نمیدانی!

محکوم نکنیم

تفاوتِ آن کودکی که روزِ اولِ مدرسه به وحشت ضجه میکند و آن یکی که به ذوق، به میانِ جمع میدود؛ تفاوتِ آن بالغ مردیست که تج.اوز میکند و آن پدری که بوسه بر پیشانیِ فرزندش میزند.

از یک جنسند. زایده ی یک خطا، سر زده از مردی و زنی.

میترسم

بدیِ قضیه اینجاست که تازه وقتی میترسیم و احتیاط میکنیم، که میفهمیم خطری بوده و ازش بیخبر بودیم و حالا خوشبختانه سرِمان سلامت مانده!

چشمها را باید شست، تمیز

اگر کسی از "خوب"ی حرف زد، قطعا "بد"ی رو میشناسه که در مقامِ مقایسه حرفی زده.

اگر کسی حرفی نزد، احتمالش هست که از "بد"ی هیییچ ندونه!

همینجا

مانده ام اینجا را بخوانم "وبلاگم"
یا "وبلاگت"
!

کینه

امشب، بی.بی.سی درباره ی هشت سال جنگِ ایران-عراق حرف میزنه...
گوش میکنم
گوش میکنم
گوش میکنم
سردم میشه
سردترم میشه
سعی میکنم گوش نکنم
گوش میکنم
سردتر..
سعی میکنم گوش نکنم
از اتاق میرم
سعی میکنم گوش نکنم
برمیگردم
تصمیم میگیرم خاموش کنم
سعی میکنم خاموشش کنم
میخوام برم رو پی.ام.سی
سعی میکنم برم رو پی.ام.سی
سعی...
سرد...
...
میام و مینویسم.

تو

ژانر: تو

دلقک

ژانر: اونایی که فک میکنن وقتی شوخی میکنی و میخندونی، خوش و سرِ حالی!

بکش بیرون

من اگر خدا بودم
به خدا قسم که
شرم میکردم و
از خدایی کناره میگرفتم
بلکه انسان شوم.

این تو، تو نیستی دیگر!

شده ام عینِ ساعتم:

دیگر به پیش نمیروم،
فقط میشمرم:
تو نیستی
تو نیستی
تو نیستی
تو نیستی
تو نیستی
تو نیستی
تو نیستی
تو نیستی
تو نیستی
تو نیستی
تو نیستی
تو نیستی
تو نیستی

!

تو که میگویی "نگرانت شده ام!" خنده ام میگیرد!!


چه بدتر از این احوال، که خود آگاهی..

میدانی؟

دیر زمانیست، زنده ام
چرا که گونه ی بهتری سراغ ندارم!

مستیم و خوش از مستی

تلخ مینویسم
خوب میدانم
تو خرده مگیر اما
اینجا، مقامِ تلخ نویسان است آخر!

کدام زاهد به میکده میرود به قصدِ ارشاد؟

این منم

از تو میبارم
و
با تو آرام میشوم.


چه، همه، توأم!!

سهمِ من این است

هان ای باکره ی کوچک
قصه ها را گوش کن
و سر بگذار، آرام به دامانِ دنیا
آرام باشی.
خوشایندت باشد ای کاش این بستر.
لیک به خاطر بسپار تمامِ این لذتِ نهفته در سهمِ تو
از تفاوتیست
که با سهمِ نحسِ من دارد،
از زندگی.


"اگر دستم رسد بر دورِ گردون
از او پرسم که این چون است و آن چون؟
یکی را داده ای صد ناز و نعمت
یکی را قرصِ نان، آلوده در خون!"

.

تب کرده ام به گمانم
هذیان میگویم
میدانم، میدانم
میگویم و میگویم.
مادر، به نامِ نامیِ مادر، غصه میخورد.
میبینم، مشت مشت غصه هایش را
که قورت میدهد
گرچه چشمانم را میبندم.
سیگار که میسوزانم،
او هم میسوزاند،
مانده هایِ تهِ تهِ دلش را میسوزاند.
اشاره ام میکند مدام،
مدام،
مدام.
پاسخی ندارم،
که خود، خود میداند.
تب دارم،
از درونِ درونِ درون میسوزم
حسرت میخورم.
میدانی مادر؟
حسرت میخورم؛
میدانی چه دردیست؟
میدانی.
میدانی که میروی تا نبینی سوختنم را
تو میروی
همه میروند
اما من باز
همچنان میسوزم.
حتی اشکهایم هم
گداخته اند.
میفهمی؟
به خدا که نمیفهمی
حق هم داری.
سیگاری میسوزانم
که سوزانده باشم
چیزی
جز خودم را.

بدان این متن،
حرف نیست،
شعر نیست،
متن هم نیست،
فقط هذیان است.
انگار که تب داری.
راستش را بخواهی،
چه غروری؟
من میبارم،
میبارم،
حتی بیشتر از آسمانِ این روزها
و این واژه ها
صدایِ گریه ی من است.
همه میدانند
همه میدانند
چه دردی دارد.
گرچه همه زردند.
حتی مادر که دیگر مرا از آنِ خود ندارد هم میداند.
حتی تمامِ فامیل که دلشان هنوز هنوز هنوز برایم میسوزد.
برایِ من
که مریضم.
حتی دوستانم
که در نبودِ من
از دردِ من روایتها دارند.
میدانی
من که تب کرده ام
گونه ایَند که گویی نکرده ام
اما کرده ام
همه میدانند
و در خانه هاشان از دردِ من میگویند.
چه فایده ی من!
اینها که میخوانی،
صدایِ گریه هایِ من است.
گریه هایی که صورتم را میسوزانند.
خیسِ خیسم
باید بدانی
و بیشتر دل بسوزانی.
این سیگار که میبینی
به این تقلا میسوزد
از درونم میسوزد
کبریت بهانه است
قوطی کبریت شعله ور شده
هُر هُر هُر
میسوزد میسوزد میسوزد.
گاه خودم با خودم ناصادق میشوم حتی
فریب میدهم خود را که این درد نیست
که این بیچارگی نیست
که نیازی به استفراغ نیست
تو خوبی
تو خوبی
تو خوبی
اما اشکهایم،
شر شر طعنه میزنند.
من به آنها باور دارم
و به این سوزش.
من هر روز بدتر از دیروزم.
این دردی که مرا تضعیف میکند
روز به روز ضعیفتر شکسته تر نابودتر میکند مرا.
حتی سینه ام دیگر پاسخگویِ ضربه هایِ هق هقم نیست.
این متن نیست
شعر نیست
نامه نیست
هدف ندارد.
فقط انگشتانم که از تب، یخ کرده اند
سرکشی میکنند.
پابلیش نمیخواهد
ادیت نمیخواهد
خواننده نمیخواهد
مخاطب خاص نمیخواهد
لایک نمیخواهد
شر نمیخواهد
برایِ تمامِ اینها بسیار بسیار نوشته ام.

این که میبینی
ناله است
درد است
سینه میخواهد
سینه ای فراخ
سینه ای مهربان
که در بَرَش گیرد.
خدایی که معجزه اش کند.
این،
آغوش میخواهد،
که ندارد،
ندارد،
ندارد
و نخواهد داشت.
این، عاطفه است.

خوب دلم تنگ میشه :(

کلاً میخوام بگم که اصلاً هیچ نیازی نبود دنیا انقدر گنده باشه که اونوخ یه "تو"یی باشه که بتونه بره یه جایی که "من"ِ نوعی نباشم و "من"ِ نوعی دلتنگش شم و اینا.
وجدانی!
اونوخ به جایِ این همه وقت که به چس-ناله میگذرونیم، میشستیم چارتا کارِ درس حسابیِ انساندوستانه میکردیم تلافیِ اون جماعتی که خلق نشدن هم در میومد.
فک کن. ایده خداست!

شوخی میکنی!!

کلاً تحقیرِ نقشِ "پروردگار"م، به یک شبهِ انسان که عصبانی میشه و خوشحال میشه و قهر میکنه و مکر میکنه و کلی لوس بازیایِ دیگه ی دخترایِ چهارده ساله رو داره، واسم غیرِ ممکنه.

واسه تو ممکنه؟ خوب، خوش باشید، همینجوری دورِ همی.


معتاد

"صد شکر که این آمد و
صد حیف که آن رفت"

یعنی مصداقِ واقعیِ یک انسانِ بی-ثباتِ متزلزلِ نمیدونه-خودش-چی-میخوادِ مسئولیت-ناپذیرِ معتاده!

تولدِ عیدِ شما مبارک

یارو حراستیه طبقه همکف میبیندم و حال و احوالیو "عیدِ شما مبارک".
مثه بز نگاش میکنم که یعنی مثلاَ "چه عیدی".
خودش میفهمه، صداشو در نمیاره تااااااا طبقه چهارم که من یادم میاد چه عیدی.
میام کم نیارم، میگم "نماز، روزتون قبول".
حالا اون داره مثه بز منو نیگا میکنه که "کره خر، هر روز ساعتِ دوازده میرفتی بقالی، دستِ پر میومدی..".
ولی من که دیگه رفتم تو اتاق دارم بلاگمو آپدیت میکنم!

هوی

برادرا!
من امروز هم حقوقمو گرفتم هم شناسنامم همراهمه. حالا دیگه خود دانید. گفتم فردا پس فردا نگید میدونست، نگفت.

دوسیب باشه

دادا، اون زغالو که داری میاری خودتم بیا یه دو دقه کارت دارم.
قربون دس پنجت.
آقا میگم یه چن روزیه بدجور فکریَم، گفتم به شمام بگم بلکه سبک شم.
میگم شمام نیگا کن، بگو. من که هر چی نیگا میکنم، اینور اونور میکنم میبینم همش رو هم، همچین چیزی نمیشه. یعنی بگیری سر و تهشو جم کنی سرِ هم یکی دو خط، فوقش شما بگو چهارخط، بیشتر نمیشه.
باور کن. آقایی که شما باشی یه چی دیدم که میگما، همینجوری که نیس که، بالاخره عمر گذاشتم سرش.
خلاصش اینکه این مُشتِتو بگردونی سرتاسرِش، حالا توفیری هم نمیکنه، بلاگاسپات، بلاگفا، حتی همین چس-نوتایِ گودر، کلش میشه چارتا کَلوم که حالا مثلا آقا، سرور، جیگر،.. ما شما رو دوس داریم و مثلاً حالا دلمونم تنگه و تنهاییم و همین دیگه. آره، همین.
منتها نکتش اینجاس که لامصب اصلا تکراری نمیشه. یعنی هر کدومش یه جور به دل میشینه همچین که هرچی زور میزنی باز مجبور میشی یه shareبذاری قَدش. اونوخ تازه انگار نفست بالا میاد! نمیدونم والا چه حکمتی داره. قدرتِ خدا از این آدمیزاد..

نمیدونم والا..

شوخی میکنم

قرار دادنِ من و تو، بر سرِ راهِ زندگیِ هم، جز از یک نظامِ پیچیده ی سادیستیک، بر نمیآمد.

میگویند..

یعنی واقعاً تمامِ این دفعاتی که من به اشتباه اسمِ تو رو میارم، تو داری به من فکر میکنی؟
ایول! خیلی مخلصیم با این حساب.

لایه ی استراتژیکم

خدایا، حالا من نمیگم که غیبت نشه، اما جونِ مادرت ما رو گیرِ این بندگانِ نفهمت ننداز.
انداختی هم بنداز، سگ خور، ولی آخه لامصب چرا مدیرِش میکنی؟؟

برایِ تاریخ

ساعت سه و سی و نه دقیقه روز دوشنبه مورخ سی شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هشت هجری شمسی
دلم گرفت از یادی
و گلویم هم با بغضی.


گفتم که ثبت شود.

خواب

من میرم بخوابم.




یعنی تو واقعا فکر کردی بدونِ تو خواب به این چشمها میاد؟ نمیاد!

خدا؟

همان خدایی که اصرار میورزی بر بودنش،
همین من، نشانه اش هستم،
و مخلوقش،
حالا تو خود قضاوت کن او که میتواند باشد!؟

امید

در درونِ من هنوز
زبانه میکشد
"امید"ی آتش وار
به "محال"ی ابدی
!
افسوس

گهی زین به پشت و گهی برعکس

چهار وجه.. یک انگشت، برایِ هر کدام.. بهایَش بده: هرکدام، یک انگشت؛ هر کدام، یک وجه..
و اوج بگیر. با تمامِ انحنایِ گوگردیش..
خووب که بکِشی، شعله ور میشود. کبریت نه! خوب که بکشی، قوطی کبریت را به آتش میسوزاند.. تو فقط بهایَش بده..

هوی، عمو، ..

پاشو آقا،
پاشو دست-صورتتو بشور،
اون عینک ته استکانیتو بزن،
برو رو پشتِ بوم،
ببین اون ماه رو میبینی یا نه.

پاشو یه بادی هم به سر و صورتت میخوره، دیروز یادت میره، حالت جا میاد، دیگه هم غصشو نخور، ایشالا تو هم روت کم میشه، پاشو..

عاطفه

میخوام بدونم،
فقط بدونم،
وقتی بارون میباره اینجور تند تند، اینجور شُر شُر،
تو باز میتونی به یادم نیفتی؟
به یادم نباشی؟
به یادم نمونی؟

پ.ن. عاطفه

دیگر چه مانده؟

تعجب میکنه..
نوزاد از سینه ی مادرش،
کودک از نرمشِ نورانیِ ستارگان.

و ما که بزرگتر، پیرتر، میشویم و کمتر تعجب میکنیم.

تا آنهنگام که از تمامیتِ زندگیمان سقوط میکنیم،
و صعود میکنیم به قله هایِ عجایب،
عجایبی نو،
عجایبی عجیب،
تا پایان.
پایان، که سهممان آن گوشهِ تاریک است، سرخورده، زیرچشمی تماشا کرده، نجوا میکنیم: قدرت خدا را!


عجایبِ زندگیم به حداقل نزدیک است! تلخ است این حقیقت.

معرفی

معرفی میکنم
و توصیه،
قاعدتاً.

این

این دم، همان لحظه ی موعود است،
و این بغض، همان واژه که در نطفه کشته شد،
و حتی این پُست،
سه نقطه

دسته ی دوم

زمانهاییست باور داری بر جریانی که در آن گرفتاری مُشرفی و جوانب آن را میشناسی و هیچ مفرّی نیست. کمی بعد، زمانه به تو ثابت میکند که اشتباه میکردی. این هنگام، با شگفتی و البته رضایت، تکرار میکنی "این سیب رو که بالا بندازی تا پایین بیاد.."

و البته هستند زمانهایی که حقیقتاً، هیچ مفرّ و خلاصی نداری.

من، اما...


دیدنِ پشتِ بومهایِ کثیف، درهم و دودگرفته، از بالایِ پلِ حافظ، به نظرِ فریماه "شگفت انگیز"ه.


یادم تو را فراموش

آن روز که قول دادم عاشقانه ننویسم، باران نمیبارید!

درد میپیچد در تمامم

دیروز به خودم نهیب نزدم که
"شاید این آخرین باره"،

امروز نهیب میخورم که
"آن روز
آن بوسه
آن آغوش
آن لبخند
آن جمله
آن نگاه
آن ...،
آخرین بود"!

در گیر و دارِ بودنم

از چاله به چاه افتادن یعنی بعدِ دو روز مسمومیت، صبح پاشی ببینی گلودرد داری و ایشالا، به لطفِ خدا، داری سرما میخوری!

خواب

میخوام برم بخوابم.
لطفاً اون خوابی که دیشب ربودی رو پس بیار، میخوام باقیشو ببینم. میخوام باقیشو بدونم.

خواب

من میرم بخوابم.
اومدی، بیدارم کن وَرِت دارم بذارمت تو خوابم.

سوءِ تفاهم

خدا جان!
من خواستم خودم مادر شوم،
نخواستم که گاوم بزاید،
اینگونه تند تند، تند تند!

حرفِ حساب

تو را قدرت است که فرا میخواند به مبارزه

ما را اما،
هجومِ گمنامِ جنازه هاست در گورستانها،
ناله هایِ خونینِ جوانمردانِ دیروز است،
کینه کینه کینه ی خاک گرفته است،
بغض است،
رویاهایِ ناب، کهنه چون شراب است که فرا میخواند!


تو خود، به انصاف قضاوت کن، کدامیک جاودانتر است؟

نظم

attention: این پست ظرفیت میطلبد! از پذیرفتنِ کامنتهایِ مزخرف معذوریم :دی

همیشه هم همانی نیست که باید. س.ک.س را میگویم.

گاه شور است. انرژی. افتاده در جانت، مثلِ بادی که در شکم میپیچد. همین س.ک.سِ نوجوانانِ چهارده ساله، به گمانم. کوهنوردی را پیشه کنند، اثرِ بهتری خواهد داشت.

گاه مکاشفه است. کشفِ جنسِ دیگر. میخواهی تمامِ شنیده ها و دیده هایت را خفتِ هم بچسبانی. میخواهی لمس کنی. شاید هجده سالگی. اولین تجربه ها. همینجا هم هست که گاه رَم میکنی. وحشت میکنی. منزوی میشوی. و چه بد خواهد بود.

نیز مکاشفه ی دیگری. آنکه ناشناخته است برایت. یک ستاره ی هالی.وود. شاگرد اولِ دانشگاه. یک هنرمند. یا یکی که دوستش داری. کشف که میکنی باید بگذری. بروی مرحله ی بعدی(اگر داشته باشد). و الا نکته ی تازه ای برایت نمیماند. گیرم تمامِ استایلها و شرایط را هم تجربه کنی. زود تمام خواهد شد.

گاهی بد چیزیست! تلاشِ زنانِ نزدیک به یائسگیست برایِ جذاب ماندن! تلاشِ دخترکی که با.لغ شده، زن شده، مادر شده و به گمانش تمام شده؛ میخواهد مردش را نگاه دارد، برایِ خود، تنها.

گاه درونیست. میخواهی با خودت حرف بزنی. میخواهی بگویی بد موجودی هستی. یا به عکس، میخواهی بگویی میتوانی! میخواهی با خودت کلنجار بروی. مهم نیست زیر یا رویت که باشد. مهم تویی و آنکه در درونِ توست. باید خیلی حرفها را ثابت کنی... . تمامی ندارد این بازی.(American Beauty)

بسیاری زمانها ابزار است. تا فراموش کنی. تا سرگرم باشی. تا.. تا زمان را بگذرانی!!


در عینِ حال، همان س.ک.س، با همان مجموعه حرکات، با همان بودنها، میتواند یک س.ک.س باشد. فقط. یک جور ارضاست. ارضایِ نیازِ جن.سی ات. نه بیش و نه کم. تو برحسبِ اعتقاداتت وارد میشوی، س.ک.ست تمام میشود با رعایتِ تمامِ صفاتِ انسانی. تمام. میتوانی پس از آن به آغوشش روی و بگویی که عاشقانه میپرستیش یا چند اسکناس بگذاری کنارِ گوشش و بروی، بی آنکه نگاهش کنی. من به اعتقاداتت کار ندارم، از عَمَلت سخن میگویم.

س.ک.س باید س.ک.س باشد. نه بیش و نه کم. مثلِ نماز، که تا نماز نباشد نماز نمیشود! و گرنه آشفته میشوی. درمیمانی. با خودت درگیر میشوی. میفهمی؟

فاطمه براتی زنده است! چه جورم!!

امشب در بیست و سی:
یه دختره(چادر+عینک+دماغ).
به ادعایِ خودش، دانشجویِ امام صادق.
کارنامشو نشون میده، ممتازه.
برگه قبولیِ دانشگاه تهران هم نشون میده.
یکی کنارش نشسته به نامِ بابا، رو ویلچره، یعنی مثلا جانبازه.
یه شناسنامه، یه کارت ملی.
...


من بیشعورم؟ شاید ولی به خدا نه اینقد!!

نوستال

آخرِ هفته
احمدی رفته

پ.ن آرزو بر جوانان عیب نیست.

سبز و همیشه سبز

خواهرا برادرا،
فراموش نکنیم پیامِ رهبرِ فرهیخته را، برایِ "برجسته" نگاه داشتنِ راهپیماییِ روزِ قدس.

باید بَربِجِستونیمِش!

خواب

من میرم بخوابم.
تو هم زودتر گودرتو چک کن بیا به خواب م. منتظرتم.

زمان

- تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک..
+ ولی این اصلاً منصفانه نیست! من الان هیچ کاری، دقیقا هیچ کاری نمیکنم. تو حق نداری این لحظه های هیچ رو هم به حسابِ عمرم بذاری! میفهمی؟
- تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک..
+ نفهم!

زمان

و از معجزاتِ زمان همان بس که روزها با تو بودن را در چند لحظه خلاصه میکند و دمی بی تو ماندن را به درازایِ یک عمر، کسالت آور.

:)

چند میپرسی زِ جبر و اختیار؟
اختیار، آن بِه که باشد دستِ یار!


شاعر ناشناس

جی.اسپات

تو باطوم و شیشه نوشابه وارد میکنی؟ ما چوبِ پرچمِ قدس رو!

به زودی میبینیم کی زودتر ارگ.اسم میشه!

اوپسسس

"چند سالِ پیش،در یکی از کافه هایِ شمالِ افریقا، عده ای بومیِ همانجا، نشسته بودند برایِ بازیکنِ تیمِ فوتبالِ ایرانی کف میزدند.. . اینها یعنی ملتها، جماعتها، هواخواهِ نظامند."

نیازی به طنزنویسی ندارد. همین بس که بدانید عبارتِ فوق، دقایقی پیش، توسطِ رهبرِ یک نظام، بیان شد!!!
بیب بیب بیب بیب!

سبز و همیشه سبز

همان نگاهِ مظلوم و نجیبت، وقتی به متانت، در بهت و خشم، و در مقابلِ چشمانِ منتظرمان، میگفتی "بگید، بگید،.."، عاشقشم.

عاشقانه

یا "همیشه" را کوتاه کن، یا خودت را "ماندگار".

خلاصه "تا همیشه با من بمان".

بایسته و شایسته

مات و مبهوت، بینِ "باید"ها و "شاید"ها نشسته ام.
جستجو میکنم،
افسوس،
نمیابم،
آنچه را که "باید و شاید"، توأمان!

هوممم

همین چهارچوبِ شکلاتیِ "بلاگاسپات"،
و همین تک و توک ابزارِ اعمالِ "استایل"،
و کمی خرده پاشِ دیگر،
ترجیحا در "کروم"..
حسِ خوشایندیست.

خوشایند چون بویِ همیشه آشنایِ خانه.

آرامت میکند،
حتی اگر "پابلیش"ش نکنی.

شرم آوره

سه روزه دست به این قبضِ برق نزدم ببینم یه امام علی پیدا میشه تو این ساختمون بیاد شبونه ورش داره، صبونه پرداختش کنه.. . نبود!
حالا خوبه قبضِ موبایل نیست!!

گرگم به هوا

من میدوم
تو میدوی
من به سویِ تو
تو زِ سویِ من!

جامعه ی من

1. زنی میمیرد.
خُدام راضی نیست بندَش تو آتیشِ شهو.ت بمونه.. اون بنده خدا هم که دیگه رفت زیرِ خروارها خاک، الحمدلله مراسمِ هفتش هم که اونجور باشکوه برگزار شد. اینم بالاخره مَرده، زن میخواد، حق هم داره خوب..

2. مردی میمیرد.
به خداکه مُردم از خجالت وقتی شنیدم! حیا هم نداره، صبر نکرد حداقل بچه هایِ اون جوونمرگ رو به سر و سامون برسونه بعد بره سراغِ ج..بازیاش.. این از همون بچگیش هم سر و گوشش میجنبید..

to corner ME

"Panic" by Anathema

نِگا

همه دارند میمیرند، کم کم!

همه، حتی این نوزادی که همین حالا آمد. دارد میرود با هر بار که نافِ قلمبه ی رویِ شکمش پُف میکند و فرو میرود! و عجب زود زود !!

توضیحِ واضحات

اگر کسی ک.ن.گشاد نبود، کم احتمال داشت سراغِ اختراعی برایِ تسهیل انجام امور بره!
اگر کسی منزوی نبود، کم احتمال داشت درد و دلهاش رو واسه چند تکه کاغذ بگه!
اگر کسی سلطه گر نبود، کم احتمال داشت دیگران را به چوبِ قانون اسیر کند!
اگر کسی بدجنس نبود، کم احتمال داشت به امیدِ درد و بیماریِ دیگران زندگی بنا کند.
...

تمامِ این انسانهایِ شریف، از رذالتهایِ خود ساخت یافته اند.

مخلوقِ بهتر از خالق

"نویسندگان"ی که داستان را "بی پایان" به "پایان" میرسانند، "نویسنده" میسازند.

و عجب بخیل است "خدا"یی که جز "بنده" ندارد!

"من هنوز خواب میبینم"

ترجیح میدم باقیِ زندگیم رو تو خواب زندگی کنم.

پ.ن. "peak"هاش، peakتره.

آی آی آی

درد درد درد درد درد..
عفونت فکر است در سرم. درد میکشم تا استفراغ کنم چرکِ جاری در شریانهایِ گردنم را. میپیچد، میپیچد، میپیچد و میجوشد از پسِ سرم و چنان فشاری دارد که گیجگاهم را به تپش میکشاند.
این واژه هایِ مزین، هر یک حکایتیست از دردی، از فریادی، از من ای!

محکوم نکنیم.

من به بهایِ احساسات، زمان و داشته هایِ بسیاری از انسانها، به امروز و اینجا رسیده ام!
رویکردی متفاوت، فقط کمی متفاوت از آنچه یک قاتل دارد.

نتیجه؟

- فکرت رو کردی؟
+ فکرت رو کردم!

شاید

شاید این گربه هایِ ولو تو رستورانهایِ دربند، تکه گوشتها رو ببرن واسه اون بچه فال فروش، که کمی پایین تر، پاپیچ شده بود و بهش کمکی نکردیم که عادت نکنه به گدایی.
شاید.

چه کاریه؟!

از همون بچگیم، بکن-نکن هایِ مامانم، کاملاً بی تأثیر بود.
امروز هم، نیازی به داشتنِ خدا ندارم.

پیر شدم

بیاد بیاوریم،
"متولینِ هفتاد"، امروز، "دانشجو" هستند!!

بیاد بیاوریم صفحاتِ اوراقِ تقویم را.

بگو، میشنوم

از این به بعد گوشهام رو تیز میکنم، نه برایِ جمله ی خبری که در گوشم نجوا میکنی، بلکه آن جمله ای که پس از "اما"، "ولی"، "مگر"،.. میاوری.

پ.ن. "حالِ ما خوب است، اما، تو باور نکن."

لحظه

اگرچه سیبِ زندگیمان خیلی خیلی چرخها میخورد، باز باید برایِ "لحظه های فانی"، گریست، خندید، سکوت کرد، فریاد زد،.. تا زندگی شکل بگیرد؛ نقش بگیرد؛ دیدنی شود؛ خواندنی شود.

"همین لحظه" را ثبت میکنم.

!

نوشته هایِ حاصل از روزهایِ میگرنیَم، بیشتر "لایک" میپذیرد!!

پ.ن. گودر

دنیا کوچیکه اما پیچیده

روزی به خودم میگفتم: "الان دیگه نوشتن معنی نداره، همه، همه ی حرفها را نوشته اند و ناگفته ای باقی نمانده.."

امروز، بیش از یک ساعت به لغزشِ موزونِ قطرات آب رویِ بدنم، میاندیشیدم. وقتی خشک شدم، بزرگتر شده بودم! و هجومِ واژه ها.

جادو

واژه را طعم میبخشد،
نگاه را سخن،
سکوت را صدا،
چشم را عمق،
صدا را بغض،
... .

این "محبت"، الفبا را، حتی، ز یادت میبرد!

بزن، خواهم زد!

به گناهِ دیگران قربانی میشویم،
و همچنان به عدالت در عالَمی باور داریم که دیگران را به گناهِ ما قربانی میکند!


ما، که از کاستیهایِ مادرانمان زخم خورده ایم،
فرزندانمان را به تیشه ی پلیدیها و نادانیهامان، زخم میزنیم!

مرا ببوس

بوسه ای که بر پیشانی مینشیند،
با بوسه ای که گونه را مینوازد،
با بوسه ای که لب میسوزاند،
با بوسه ای که جاریِ شریانهایِ گردن را به جوش میآورد،
با بوسه ای که بر انگشتان نشان مینهد،
تفاوت دارد!

هر یک، سخنی دگر دارد از احوالاتَت، سخنی نو، سخنی ناب. و همچنان شنیدنی.

مرا ببوس،
به درونِ تو خانه خواهم کرد.

یک دعوایِ خانوادگی

گاهی، به یکباره میاید و همان پشت، آرام مینشیند و ساعتها در چشمانم خیره میشود؛ خیره سریست این دختر.
بارها نشسته ام رو برویش، زل زده ام به نگاهِ نافذش، بلکه شرم کند و برود، اما دریغ از کمی کرنش.
یک وزنی، هراسی، کاوشی، نیرویی در نگاهش هست که هنوز نمیدانمش. اما روزی خواهم دانست. روزی، به زودی، آینه را خواهم شکست، او را که آن پشت خانه کرده خواهم یافت، چشمانش را لمس خواهم کرد و خواهمش دانست؛ روزی از همین روزهایِ مجهول.

میخواهم کور باشم!!

در لحظه ای، به دلایلی، به "نظریه"ای، ایمان میاوری؛ با فکر، بی فکر، با تجربه، بی تجربه، از ترس، از حماقت، از عشق،... .
مهم نیست چرا، مهم آنست که پس از آن، "تو به نظریه ایمان داری"، و لذا دیگر، هرگز، به حقانیتِ "نظریه" نخواهی اندیشید، نتوانی بیاندیشی، بلکه به "تمامِ آن" اعتماد خواهی کرد، فقط.


حرفی نیست، ایمان بیاورید، اما پس از ایمان آوردن، هرگز در مباحثِ مرتبط با حقانیتِ "نظریه" شرکت نکنید؛ چرا که شما، کور شده اید.

پاییز نزدیک است

آسمان که گرفت،
دلِ من به خود گرفت،
گرفت،
و گرفتارم کرد.

ونک؟

عاشقِ اون پسرهایِ نوزده – بیست ساله ای هستم که صبحِ اول صبح، با چشمهایِ پر از خواب، کفشهایِ واکس زده، موهایِ سیخ سیخی، نیم لیتر عطر رو خودشون خالی کردن و پشتِ پرایدِ سفیدِ پلاک نخوردشون، نشستن و با قیافه ی مظلوم و پرخجالت میان جلوت بوق میزنن و تا میبینن داره سوءِ تفاهم پیش میاد بلند میگن: "ونک؟"

نه مسیر رو میشناسن، نه کرایه رو میدونن! حتی بوقهایِ ممتد نمیزنن واسه اون "مرتیکه الاغِ یابو" که وسطِ خیابون داره مسافر پیاده میکنه!

خلاصه من عاشقِ این انگیزه ی "مرد بودن"شونم و آرزو میکنم بعد از یک هفته هم همچنان دنبالِ مردانگی بدوند.

خاطره شد.

و حتی آن بوسه هایی که تحقق نمی یابند،
خاطره خواهند شد!

؟

وقتی سرگیجه داری، به مشاهده ات، این سقف هست که داره میچرخه.


گربه از درخت بالا میره یا درخت از گربه پایین میاد؟

:)

شبِ تو به خیر،
حتی اگر،
شبِ من به گا!

هوی، ...

در همین لحظه که مینویسم،
یک ...ای* رو کم دارم.


*کسی، حسی، حرفی، ..

بخوابم؟ نخوابم؟

لحظه هایی که مستِ خواب هستم، پُرم از هیجان؛ هیجانِ اون لحظه که خودمو زیرِ پتو فرو میبرم، و لَختیِ تنم، وقتی چشمهام رو بر هم میذارم، نیز، لذتِ -دقیقاً- همون لحظه که به "خواب" وارد میشم... .

واسه چشیدنِ هر چه بیشترِ این شور، باید بیدار بمونم، بیدار بمونم، بیدار بمونم؛
افسوس از آن لحظه که خواب میربایدم! به خواب میروم بی هیچ لذتی!!!

و چه زیادند، تضادهایِ این دنیا!

اما، اگر، مگر

با عصبانیت زل میزنم تو چشماش. صداشو مظلوم میکنه و به آرومی میگه:
"من از تو چیزی نمیخوام.."
اخمهام باز میشه و نرم نگاهش میکنم. ادامه میده:
"جز اینکه.."
محکم، میخوابونم زیرِ گوشش!!

احمق

مرتب میپرسه که "دلم چی میخواد"؛
افسوس، هرگز ترک نمیکنه اون چیزهایی رو که "دلم نمیخواد"!

طفل

در این دقایقِ بکر و آرامِ شب،
شاید محمد(چهل و چند ساله) که نمیدانم کجای خانه آرام گرفته، به خیالِ "فردا"یِ بچه ها باشد؛
شاید فرزانه(چهل ساله) که از خستگیِ "مادری کردن" از هوش رفته، رویایِ فرزندانش را با خود داشته باشد؛
و یا حتی منِ غریبه(بیست و چند ساله) سرمستِ زیبایی و بکارتِ این کودکان باشم؛

اما این، فقط، امیرحسینِ ده ساله هست، که واژه هایِ ساده و بیآلایشش، تب و دردِ فریماهِ شش ساله را از یادش میبرد و او را "دوستی" میکند و امشبش را میسازد! فقط.


کودکان را ستایش میکنم.

مثه حالا

گرچه "فکر کردن" از لذتبخشترین عاداتم هست،
ترجیح میدم تنها زمانی فکر کنم که "تصمیم میگیرم فکر کنم".

در باقیِ زمانها، یک "هر چه پیش آید"* ساده، کفایت میکند.


* "let it go"

امروز وی.اس دیروز

چنان با ولع میگیرانی و چنان عمیق پک میزنی و چنان به عشق فرو میبری همین سه نخ را، که آن ده-دوازده عادتِ روزانه را هرگز!

این که ترکِ عادت نشد، عزیزِ من! (و یک ناله ی عمیق، از سیگاری که در خود میسوزد..)

Come on! Turn the page, please

ثانیه شمار،
میدود،
میدود،
میدود،
تا باز، که بازمیگردد، درست بر همان "12"ی خودمان!


زندگی، تاریخ، دنیا، خدا، نیز، تکراری شده!

من، برگشتم. به همین سادگی.

من،
برگشتم.
به همین سادگی.

پایان

این وبلاگ
به همراهِ نویسنده اش
تا اطلاعِ ثانوی
به فاکِ فنا میرود.

-عاطفه

واقعنا!

ای بابا..
ما هم دلمان را خوش کرده ایم به همین چس مثقال فضایِ مجازی!

ساده

گاهی همینجوری که این گوشه دراز کشیدم، میام پیشت، نگات میکنم و ماچی کرده-نکرده برمیگردم سرِ جام.. همینجوری که این گوشه دراز کشیدم.

!

دیدی مستندی که درباره ی شیرهاست؛ همه به شیرِ حق میدیم؟
دیدی مستندی که درباره ی آهوهاست؛ همه به آهو حق میدیم؟


بحث خیلی فلسفیه، الکی نگذر از این پست!

"یه مرد بود، یه مرد.."

"سقفمون افسوس و افسوس
تنِ ابرِ آسمونه
یه افق، یه بینهایت،
کمترین فاصلمونه!"

"آخرش یه شب ماه میاد بیرون، از سرِ اون کوه، بالایِ دره، رویِ این میدون، رد میشه خندون، یه شب ماه میاد.."

"..منو تویِ آیینه نشون میده
میگه این تویی، نه هیچ کسِ دیگه!"

"تو هم، با من نبودی
مثلِ من با من!
و (یا) حتی مثلِ تن با من!"

"کی میدونه تو دلِ تاریکِ شب، چی میگذره؟"


قصه گویِ کودکیهایم،
یادت گرامیست.

والا

والا این توله کفتاره که الان بی.بی.سی نشونش میده، تو اون سرسبزی و طراوت داره جفتک میندازه، بهتر از من و تویِ دکتر - مهندس زندگی میکنه!
نمیکنه؟
میکنه.

زن-جماعت را چه به هنر؟!

حس شعر خفتمان میکند، رخصت از سهراب* میطلبیم و گوشِ مفتِ مادر:
"اهلِ کاشانم،
روزگارم بد نیست،
تکه نانی دارم،
خرده هوشی،
سرِ سوزن ذوقی.
مادری دارم بهتر از برگِ درخت،
دوستا..."

- حالا شاعر یه چی گفته؛ تو که داری میخونی که میتونی بگی "برگِ گل"!!

+ مادر جان، شما بهتر از خودِ گل منتها جانِ همان کاسبرگهات قسم، نَرین تو شعر!


*سهراب سپهری، شعر صدای پای آب

ثبت میشود

سلام و سلامتی نثارت، یار جان

باز کنجی نشستیم و دلنگ و دلنگِ آهنگی شنیدیم و باز یادِ عزیزِ شما. یادِ آنچه ها که بوده میانِ شما و بنده؛ نیز آنچه ها که تصور است؛ تصورِ فرداست. زبانم لال، نه که بخواهم خیالاتِ بد کنم یا بیحیاییها! یا مثلاً دور از جانِ عزیزِ شما، به خیالم شما را از آنِ خود بدانمها! نقشه ها ببندم برایِ فرداهاها! نه هیچکدام.. فقط فکر است. خیال است. وهم است. شما که داناترید، بهتر میفهمید این فکر چه میکند. گر از زبان هزار فتنه برخیزد، ازین فکر بیشمار. لامصب عینهو بچه ی چهارساله میماند.. هییییچ یک جا، بند نمیشود.

ببینی فکرِ شماست که هی همینطور چشممان را خیس میکند، یا لبمان را خندان،.. دلمان قنج میرود یادِ خنده هاتان که میافتیم، یا غمتان، که نگو، نگو و نپرس، که سینه را تنگ میکند، نفس بالا نمیآید.. غلو نمیکنم، گوش بسپاری نفس بالا نمیآید مگر به لطفِ شما.

سرِ مبارک را سنگین نکنم.. آخرِ ایام اینکه گاه، سرمان بنگ بنگ میکوبد و چشممان جز به تاریکی امان ندارد و چه خشک، چه تَرَش، به حسرتِ گوشِ چشمِ شما میرود آن دور دورها تا خسته شود، بر هم افتد و خوابی شاید. و گرنه، گاهی، همین شود که میبینید، میخوانید، دو-سه خطی مینویسیم و آسه آسه، رد میشویم و میرویم کنجی، هر کنجی؛ میماند انگشت شماری خسته-درمانده-عاشق میایند، نیم نگاهی انداخته-نیانداخته، نظری داده-نداده، لایکی زده-نزده، میروند.

دروغ چرا، به قولِ گفتنی تا قبر کم راهیست؛ اینجا نوشتیم تا شما بخوانید و جسارت نباشد بدانید همچنان دوستتان داریم، بسیار.


یادِ عالی مستدام