طفل

در این دقایقِ بکر و آرامِ شب،
شاید محمد(چهل و چند ساله) که نمیدانم کجای خانه آرام گرفته، به خیالِ "فردا"یِ بچه ها باشد؛
شاید فرزانه(چهل ساله) که از خستگیِ "مادری کردن" از هوش رفته، رویایِ فرزندانش را با خود داشته باشد؛
و یا حتی منِ غریبه(بیست و چند ساله) سرمستِ زیبایی و بکارتِ این کودکان باشم؛

اما این، فقط، امیرحسینِ ده ساله هست، که واژه هایِ ساده و بیآلایشش، تب و دردِ فریماهِ شش ساله را از یادش میبرد و او را "دوستی" میکند و امشبش را میسازد! فقط.


کودکان را ستایش میکنم.