جمعه، حرفِ تازه ای برام نداشت. هرچی بود پیشتر از اینها گفته بود.

به خوشیِ مستی است، ظهرهایِ جمعه.
ولو شوی زیرِ آفتابش و بو بکشی، عمیق، آن باسلیقه سفره ای که مادری چیده. و گوش بسپاری به صدایِ خوشِ کودکی که پدرش، امروز، خندان است. و لمس کنی آرامشِ فرزندی که مشقهایش تلنبار نشده.

بعد از ظهرِ جمعه اما در کمین است. چون به خود مینگری که مانده ای و سکوت.
تلخ است. چونان تلخیِ پشیمانی از راستهایی که در مستی گفتی، چون به عقل(؟) بیایی.


عجب از این شرابِ زندگی که پر میکند جام و باز از نو..