یک دعوایِ خانوادگی

گاهی، به یکباره میاید و همان پشت، آرام مینشیند و ساعتها در چشمانم خیره میشود؛ خیره سریست این دختر.
بارها نشسته ام رو برویش، زل زده ام به نگاهِ نافذش، بلکه شرم کند و برود، اما دریغ از کمی کرنش.
یک وزنی، هراسی، کاوشی، نیرویی در نگاهش هست که هنوز نمیدانمش. اما روزی خواهم دانست. روزی، به زودی، آینه را خواهم شکست، او را که آن پشت خانه کرده خواهم یافت، چشمانش را لمس خواهم کرد و خواهمش دانست؛ روزی از همین روزهایِ مجهول.