عاطفه

این یک پستِ کاملاً شخصیست. درباره ی شخصِ عاطفه، که مینویسد.
بهانه ی تلخ نوشتنهایم است شاید.
یا تلخ بودنم.
بهانه ی بغضهایی که بیکباره میآیند و گاهاً میبارند.
مینویسم:

از بچگی، خوشگلترین دخترِ هر جمع بودم؛
و جزوِ باهوشترینها، در تمامِ زمانِ تحصیلم؛
بینِ دوستها، هم سن و سالهایِ فامیل، و در محلِ کار،.. مهربان، صادق و خوش خلق شناخته شده بودم؛
و جزوِ معدود دخترهایِ منطقی و عاقل و خوشفکر، به اعتبارِ قولِ خیلیها؛ ...

حالا شده ام بیست و چهار ساله. با "بدترین" شرایطِ زندگی در مقایسه با تکِ تکِ آدمهایی که به حالم غبطه میخوردند. به بودنم. به چگونه بودنم. دقیقاً "بدترین" شرایط، که منطقاً، مطلقاً هیچ امیدی به بهبودش نیست. (و نه حالی به اثباتش، حتی)
"بدترین"

به خودم فکر میکنم که به گمانم، به جز خانواده، همه چیز داشتم. و همین شاید دلیلِ "شکست"م شد در مقابلِ تمامِ اونهایی که فقط، خانواده داشتند. اونچه که داشتن و نداشتنش از اختیارِ من خارج بوده و هست.

این، انصاف نیست. این، حق نیست.
غصه میخورم.