عاشقِ اون پسرهایِ نوزده – بیست ساله ای هستم که صبحِ اول صبح، با چشمهایِ پر از خواب، کفشهایِ واکس زده، موهایِ سیخ سیخی، نیم لیتر عطر رو خودشون خالی کردن و پشتِ پرایدِ سفیدِ پلاک نخوردشون، نشستن و با قیافه ی مظلوم و پرخجالت میان جلوت بوق میزنن و تا میبینن داره سوءِ تفاهم پیش میاد بلند میگن: "ونک؟"
نه مسیر رو میشناسن، نه کرایه رو میدونن! حتی بوقهایِ ممتد نمیزنن واسه اون "مرتیکه الاغِ یابو" که وسطِ خیابون داره مسافر پیاده میکنه!
خلاصه من عاشقِ این انگیزه ی "مرد بودن"شونم و آرزو میکنم بعد از یک هفته هم همچنان دنبالِ مردانگی بدوند.