پیشنهاد میدهم برگردیم کمی عقبتر. قبلتر. نمیدانم دقیقا کی، اما همانجا که ساده بودیم، همه کنارِ هم. همانجا که با طلوع آفتاب بیدار میشدیم و با غروبش به خواب میرفتیم. و در این بین، هرچه میکردیم از غریزه بود، از نیازِ طبیعیمان بود، مثلِ ساقه ی درخت، مثلِ گاو، مثلِ آب. همان روزها که "دوستت دارم"، "دوستت دارم" معنی میداد و "گرسنه ام"، گرسنه ام".
بعد اگر یک وقت یک کرواتیِ کلاه انگلیسی آمد و حرفهایِ گنده و خوشتراش گفت، تندی برگردیم خانه، درِ خانه را ببندیم، چفتش را هم بیندازیم، بنشینیم دورِ هم ، صادقانه از خودمان بپرسیم چه میخواهیم و به خاطر بسپاریم چه میخواهیم.