یارو حراستیه طبقه همکف میبیندم و حال و احوالیو "عیدِ شما مبارک".
مثه بز نگاش میکنم که یعنی مثلاَ "چه عیدی".
خودش میفهمه، صداشو در نمیاره تااااااا طبقه چهارم که من یادم میاد چه عیدی.
میام کم نیارم، میگم "نماز، روزتون قبول".
حالا اون داره مثه بز منو نیگا میکنه که "کره خر، هر روز ساعتِ دوازده میرفتی بقالی، دستِ پر میومدی..".
ولی من که دیگه رفتم تو اتاق دارم بلاگمو آپدیت میکنم!