نه اسفند جنگ شروع شد.. بهت پیام دادم و گفتی تو زیرزمین مدرسه پناه گرفتید.. دو ساعت بعد زنگ زدم و دیگه اینترنت نداشتی.. شیرین هر روز حالت رو میپرسید.. جنگ بود و هر کدوم یه جا.. هر روز حالت رو میپرسید و به من خبر میداد همونطور که خودت خواسته بودی، فقط شیرین، بدون تلقین عذاب وجدان..
من در تمام ترسهام، ترسم از جنگ، ترسم از ترست، ترسم از نبودنت، ترسم از اینکه باز پسم بزنی، هر روز منتظر خبری از تو بودم..
وقتی گفت از تهران رفتی خوشحال شدم..
وقتی گفت با هیجان از صدای بمب و موشک حرف میزدی خوشحال شدم..
وقتی گفت تلاش کردی که نگی کجا رفتی غمگینت شدم..
وقتی گفت حوصله حرف زدن نداشتی غمگینت شدم..
تا یک هفت بعد، شونزده اسفند که تماسها از این سمت هم برقرار شد و بهت زنگ زدم..
صدات رو شنیدم که تکرار میکردی: این یک تماس بین المللی است..
از شنیدن صدات مردم و زنده شدم
با هیجان پرسیدی: اومدی ایران؟ من شنیدم صدای شکستن قلب نازکت رو وقتی گفتم نه مامان، جنگه، پروازی نیست..
شش دقیقه با هم حرف زدیم و تلفن قطع شد. شیرین برای من و تو بسته رومینگ خرید و دیگه جوابم رو ندادی.
شب متنی از خط تلفن تو برای شیرین ارسال شد: نمیخوام جواب مامانم رو بدم لطفا زنگ که زدی ازش حرفی نزن..
ترس اول به وقوع پیوست. گفتم باشه اسمی از من نیار.
همچنان تا چند روز بعد بهت زنگ میزد تا اینکه دیگه جواب اون رو هم ندادی.
من هر روز بهت زنگ زدم، هر روز بهت پیام دادم و هر روز بهم جواب ندادی. هر روز.
****
هفته دوم جنگ هم سپری شد و حالا دیگه جواب شیرین رو هم نمیدادی.
با پدرت تماس گرفتم و گفت تهران نیستید و مهرشهر هستید. گفت که نمیخوای با من حرف بزنی و نه با شیرین.
گفتم باشه پس حالش رو هر روز از خودت میپرسم و گفت باشه! گفتم اگر تصمیم به خروج از کشور گرفتید من میام و میارمتون و میاید پیش من تا جنگ تموم شه و گفت: اگر تصمیمم این شد باشه.
و از فردا دیگه پاسخ تلفنم رو نداد.
دو سه هفته دیگه گذشت. هر روز بهت زنگ زدم. هر روز بهت پیام دادم. هر روز از هر طریقی.
بله رو تونستم نصب کنم، نرم افزار داخلی. به پدرت پیام دادم و گفت که سلامتی.
جواب هیچکس رو نمیدادی. حتی وقت محمد پیام داد که برات نت جور کرده جوابش رو ندادی. وقتی به پدرت گفتم میتونم بهش اینترنت بدم گفت همه چیز داری و نیازی نیست و نمیخوای باهام در ارتباط باشی.
*****
جنگ تموم شد. پروازها باز شد و هفته اول باز شدن پروازها اومدم ایران.
رسیدم فرودگاه و بهت زنگ زدم و جواب ندادی. بهت پیام دادم که ایران هستم و پاسخم رو بده تا با هم صحبت کنیم. جوابی ندادی. دوباره تماس گرفتم پدرت تلفن رو برداشت و گفت که حمام هستی و تماس من رو پاک میکنه تا بعدا دوباره تماس بگیرم و با خودت صحبت کنم.
یکی دو ساعت بعد، وقتی نزدیک خونه بودم باز باهات تماس گرفتم و پاسخ ندادی. با پدرت تماس گرفتم و گفت که نمیخوای باهام حرف بزنی. حدود نیم ساعت باهاش صحبت کردم که نباید بذاره به خواست بچه و نوجوان ارتباط مادر و فرزندی قطع بشه. گفتم که همیشه دکترها میگفتن اختیار دیدار رو دست بچه نذاریم. گفتم که دست کم میتونیم یک نهار با هم بریم بیرون. اون هم خیلی حرف زد.
گفت تو از من خشم داری و حق داری و باید به خشمت اجازه بروز داد. گفت مشاورش گفته هر جور خودش میخواد. گفت هر شب گریه میکنی که مامانم میخواسته منو آزار بده که اومده و بهم نزدیک شده و رفته. گفت تو هر شب گریه میکنی که نمیخوای زنده باشی. گفت کار هر روزش شده اینکه تو رو ببره پیش مشاور و از اون راهنمایی بخواد. گفت هر شب بعد خوابیدن تو اون میشینه و گریه میکنه برای تو. گفت تسلیم خواست تو هست و از هر تصمیمی که تو بگیری پشتیبانی میکنه.
و من، تمام مدت فکر میکردم.. به اینکه چرا من رفتم! به اینکه چه کار کرد که من رفتم. فکر میکردم به تمام دفعاتی که تو میخواستی پیش من باشی و با همین ابزار مشاورها میگن نباید به اختیار بچه گذاشت، تو رو برد. به این فکر میکردم که همیشه همه چیز تحت کنترل اون چیده شده و همیشه دروغها از زبان تو روایت شده. و به صدای شکستن قلبت پشت خط فکر کردم که گواه روشنی بود برای من از آنچه بعدش رخ داده. بعدش که گریستی و گفتی چرا نمیذاری پیش مامانم باشم..
اما هیچکدوم رو بهش نگفتم چون تو زندانی اون کثافت حقیری بودی که اگر غرور پوشالی و توهمش خدشه دار میشد، قطعا به تو آسیب بیشتری میزد.
بهش گفتم باهات صحبت کنه تا فردا ظهر با هم نهار رو بخوریم.
****
فردا صبح بهت زنگ زدم و پاسخ ندادی. بهش زنگ زدم و پاسخ نداد. بهش پیام دادم و گفت نمیخوای باهام نهار بخوری. بهش گفتم آدرس خونه جدیدش رو بده که کادوی تولدت رو بیارم و قبول نکرد! به بهانه اینکه تو نمیخوای از من چیزی قبول کنی گفت نه. گفت که ازت اجازه گرفته که بیاد از من کادو رو بگیره!! (نه اینکه من بیام بهت کادو رو بدم) و تو اجازه ندادی.
من به این فکر میکردم که چه طور وقتی یک ساعت جواب تلفنش رو نمیدادی شهر رو به هم میریخت که من باید بدونم بچه م الان کجاست!! به این فکر کردم که وقتی سفر بردمت پرواز و هتل و .. همه رو قبلش ازم پرسید. به این فکر کردم که وقتی یک ساعت خونه شیرین گذاشته بودمت زنگ زد و گفت نباید جای دیگه بذارمت بمونی..
من به خط تو پیام میدادم. در ساعات مختلف. در ساعاتی که پدرت نباشه بیشتر. میخواستم پیامم بهت برسه. پدربزرگت هم خونه ش رو عوض کرده بود و شاید تنها راه باقیمانده اقدام قانونی یا خونه دایی پدرت بود.
به اقدام قانونی فکر کردم و فکر کردم شاید یک درصد این خشم توی ترسیده جنگ زده باشه و بهتر باشه بهت فشاری نیارم.
پنج روز با تمام هست و نیستم هر ساعت مردم و زنده شدم تو اون شهری که به جز حضور تو جهنمه. وسایلت رو جمع کردم با کادوی تولدت به شیرین دادم و پنج روز بعد، با اولین نشانه های جنگ جدید رفتم.
****
فردای روز برگشتنم اقدام کردم.
به مدرسه ت پیام دادم که ازت بهم خبر بدن تا بدونم اصلا هستی یا نه!
به پزشکت پیام دادم تا ازش مشورت بگیرم.
وکیل گرفتم و برای دیدنت دست به تنها گزینه اقدام قانونی زدم.
مدرسه بعد سه روز پاسخ داد: نگرانی شما رو به پدرش منتقل کردیم.
ههه.. من منتظر پیامهای مثل همیشه سراسر فحش و تحقیر پدرت بودم.
پزشکت رو هنوز ندیدم.
اقدام قانونی در حال انجامه. صبوری میکنم تا دیدنت.
****
یک ماه از برگشتنم از ایران گذشته و دو روزه که اینترنت وصل شده. تصادفی و در اوج ناامیدی با خط تلفنت تماس گرفتم و دیدم که روی فیس تایم نیست!! خط تلفنت عوض شده. خط قبلی دست تو نیست. خط قبلی که هر روز بهش زنگ زدم و پیام دادم. خط قبلی که هر شب بهت میگفتم امیدوار باش و نترس و تموم میشه و به زودی میبینمت. خط قبلی که نوروز رو بهت تبریک گفتم روش. که بهت گفتم کادوی تولدت رو گذاشتم پیش شیرین. که بهت گفتم برات اینترنت جور کردم. که بهت تولدت رو تبریک گفتم..
****
دانیال، من برای رها کردن تو از اون حرومزاده ای که به خاطر حسرت و عقده و تشنگی و بیچارگی خودش، به آزار تو راضیه، جونم رو هم میدم، تا آخرین نفسم میجنگم پسرم.
x
x