به تو محتاجم...

این ساعتِ مچی که در یازده‌سالگی هدیه گرفتم، این هم مدرکِ سهمیه‌ایِ دانشگاهم، این هم یک‌میلیون‌و‌دویست‌هزار تومان وامِ ازدواج، می‌ماند یک مشت سلام‌و‌صلوات که آن را هم ظرفِ چند ساعتِ آتی بازمی‌گردانم.

حالا تو بیا پدرِ نازنینم،
حتی فقط همین یک امشب،
امشب که اینقــــــــــــــــــدر دلتنگتم،
طاقت هم ندارم،
بیا، گرمایِ آغوشت را جاگزینِ سردی آن سنگِ نفرت انگیز،
نگاهت را جاگزینِ این آخرین نشان کن...

+
+