عجب روزها و شبهایی شدهاند! عجب شبهایی شدهاند! ماندهام در درماندگی انسان، به کجاها که نمیکشاندش. رویِ تقویم راه میرویم و هر بار عدهایمان به سادگی، به سختی، کشته میشوند، عدهایمان شکنجه میشوند، باقیمان سرخورده و همینجور، باز راه میرویم. چرا که نرویم؟ چرا که نمیریم؟
ساده نیست. میروی، با پایِ خودت میانِ میدان، خدا نکند گیرشان بیفتی، آن وقت هست که حسی غریب، غریب، غریب، تمامِ اندامت را تسخیر میکند، خدا میداند در آن لحظه چه میکنی، میدوی، فریاد میزنی، لال میشوی،.. خدا میداند. کم که نیست که، استیصال است. تمامِ تنت یکپارچه استیصال است. پیش از این فقط شنیده بودیم، چند ماهیست دیدهایم، میبینیم، ولی باز هم میرویم، با پایِ خودمان میانِ میدان، ساده که نیست، لیک از آن سختتر در خانه ماندن است. قضیه همینجاست. در خانه ماندن، برایِ ما سخت است.
باز هم روزها میگذرند، باز هم روزها، شب میشوند، باز هم ما میاییم، باز هم شما میایید، باز هم ما میمیریم، باز هم شما میزنید، منتها.. چه میتوان کرد؟ ما خشمگینیم، پس باز هم میاییم، باز هم.