دلنوشته

سالِ هشتادودو و هیجانِ دانشجو بودن.
کلاً اخلاقِ سگی داشتم آن روزگار؛ حقیقتاً لطف کرده بودند یاسمن و کاویان و علی و سحر که دوستم بودند؛ دوستم ماندند.
ترمِ سوم، تهِ تهِ عشق و عاشقیهایِ دانشجویی. باز هم به مرامت یاسمن جان، واسه تمامِ آن افطارهایی که میآمدی سلفِ برادران همراهم، پا به پایم، که حامد بیاید سرِ میزمان، که چار تا بگوید، که چار تا بگوییم، که بخندیم و کمی بعد برویم خانه ی پدر مادرهامان.
کلاسِ مدارهایِ منطقی، کلاسِ شماره ی 03. یکشنبه ها و سه شنبه ها. تعطیلیِ کلاس. شیطنتِ من و سحر و تمامِ انتظارِ حامد، پشتِ درِ کلاس.
آغازِ رفاقتمان، دی 83 و گذارِ آرامِ سالهایِ هشتادوچهار و هشتادوپنج. ساده و آرام.
و یک برزخ. برزخی دو ساله.

امروز، بعد از دو سال، آمده ام دانشکده، حاضر درِ کلاسی، در جمعی ناآشنا. دانشکده هم رنگِ دیگری دارد. انگار تمامِ این چیدمانِ جدید و تیر و تخته و سنگ و آجر را آورده اند ریخته اند سرِ تمامِ خاطراتت. رویِ کمدِ فلزیِ من و سحر. سرِ کلاسِ 03. سرِ کواسان+شیرکاکائو. سرِ آقا یعقوب و پاستیلهاش. سرِ تریبونهایِ آزاد.
حسِ خوبی نیست، اما حسیست، خاص.
یادِ آناتما افتادم که میگفت:
And the time when we were young
when life seems so long

سرِتان سلامت و دلتان خوش باد. یادِ ما هم بکنید رفقا.