.

چشمانم داغِ داغند،
سوزان!

وای! نکند اشکم بشود بخار،
برود تا ابر،
بشود باران،
بچکد بر رویت،
بماند چون نشانی از من، بر زلالیِ تو، که نباید!
که مرا بر تو اثری نشاید!
که "قول داده بودیم" دیگر هیچ نماند!

باید بگریَمَش...