.

تب کرده ام به گمانم
هذیان میگویم
میدانم، میدانم
میگویم و میگویم.
مادر، به نامِ نامیِ مادر، غصه میخورد.
میبینم، مشت مشت غصه هایش را
که قورت میدهد
گرچه چشمانم را میبندم.
سیگار که میسوزانم،
او هم میسوزاند،
مانده هایِ تهِ تهِ دلش را میسوزاند.
اشاره ام میکند مدام،
مدام،
مدام.
پاسخی ندارم،
که خود، خود میداند.
تب دارم،
از درونِ درونِ درون میسوزم
حسرت میخورم.
میدانی مادر؟
حسرت میخورم؛
میدانی چه دردیست؟
میدانی.
میدانی که میروی تا نبینی سوختنم را
تو میروی
همه میروند
اما من باز
همچنان میسوزم.
حتی اشکهایم هم
گداخته اند.
میفهمی؟
به خدا که نمیفهمی
حق هم داری.
سیگاری میسوزانم
که سوزانده باشم
چیزی
جز خودم را.

بدان این متن،
حرف نیست،
شعر نیست،
متن هم نیست،
فقط هذیان است.
انگار که تب داری.
راستش را بخواهی،
چه غروری؟
من میبارم،
میبارم،
حتی بیشتر از آسمانِ این روزها
و این واژه ها
صدایِ گریه ی من است.
همه میدانند
همه میدانند
چه دردی دارد.
گرچه همه زردند.
حتی مادر که دیگر مرا از آنِ خود ندارد هم میداند.
حتی تمامِ فامیل که دلشان هنوز هنوز هنوز برایم میسوزد.
برایِ من
که مریضم.
حتی دوستانم
که در نبودِ من
از دردِ من روایتها دارند.
میدانی
من که تب کرده ام
گونه ایَند که گویی نکرده ام
اما کرده ام
همه میدانند
و در خانه هاشان از دردِ من میگویند.
چه فایده ی من!
اینها که میخوانی،
صدایِ گریه هایِ من است.
گریه هایی که صورتم را میسوزانند.
خیسِ خیسم
باید بدانی
و بیشتر دل بسوزانی.
این سیگار که میبینی
به این تقلا میسوزد
از درونم میسوزد
کبریت بهانه است
قوطی کبریت شعله ور شده
هُر هُر هُر
میسوزد میسوزد میسوزد.
گاه خودم با خودم ناصادق میشوم حتی
فریب میدهم خود را که این درد نیست
که این بیچارگی نیست
که نیازی به استفراغ نیست
تو خوبی
تو خوبی
تو خوبی
اما اشکهایم،
شر شر طعنه میزنند.
من به آنها باور دارم
و به این سوزش.
من هر روز بدتر از دیروزم.
این دردی که مرا تضعیف میکند
روز به روز ضعیفتر شکسته تر نابودتر میکند مرا.
حتی سینه ام دیگر پاسخگویِ ضربه هایِ هق هقم نیست.
این متن نیست
شعر نیست
نامه نیست
هدف ندارد.
فقط انگشتانم که از تب، یخ کرده اند
سرکشی میکنند.
پابلیش نمیخواهد
ادیت نمیخواهد
خواننده نمیخواهد
مخاطب خاص نمیخواهد
لایک نمیخواهد
شر نمیخواهد
برایِ تمامِ اینها بسیار بسیار نوشته ام.

این که میبینی
ناله است
درد است
سینه میخواهد
سینه ای فراخ
سینه ای مهربان
که در بَرَش گیرد.
خدایی که معجزه اش کند.
این،
آغوش میخواهد،
که ندارد،
ندارد،
ندارد
و نخواهد داشت.
این، عاطفه است.