باید ببندی و ببوسی و بگذاریش گوشه ای که دیگر حتی نگاهت هم هرگز به آن نیفتد.
حالا هرچقدر هم که قلبت بتپد، هرچقدر هم که کابوس ببینی یا رویا، هرچقدر هم که ناگفته و ناشنیده داشته باشی، اصلا مهم نیست. "اصلا" مهم نیست.
ببوسش، نخواستی تف بینداز رویش، اما بعد بگذارش کناری و برو.
حتی اگه باز لرزیدی، باز اشک ریختی، باز هوایی شدی، هر چه که شد یادَش نکن.
چمیدانم، بگو دلت گرفته است همینجوری. بگو هوا بد است و به تو نمیسازد. بگو نمیدانی. بگو اشتباهی شده. فقط اسمش را نبر. زنده اش نکن. بگذار همان گوشه خاک بخورد و بمیرد.
آناتما هم میگوید:
I accepted that somethings will never change.. \Lost Control