میخواهم بگویم که هر آدمی، دوایِ دردِ خودش را فقط خودش میداند و بس.
توضیح آنکه چندی پیش، چشمتان روزِ بد نبیند، غمی بر ما عارض شد، بی ادبی نباشد، بس تخ.می(میگویم که عمقش را دریابی!). به همین بهانه، دوست و خویشاوند و غریب و آشنا آمدند و سخن گفتند، کم و بیش، روزهایِ بسیار، به گرمی و به سردی، منتها درمان نشد که هیچ، غمِ تنهایی را هم افزود که ببین هیچکس ما را نمیفهمد و ما چه تنهاییم و قص علی هذا.
ساعتی پیش نشسته بودم در بهترین نقطه ی دنیا: اتاقِ خودم، در خانه ی خودم. دلتان نخواهد ماکارونی دستپختِ شوهرخواهر میخوردم و به توصیه ی دوستی، پرینتِ -به خرجِ پرینترِ شرکتِ- کتابِ چاهِ بابل را میخواندم. نشنیده بگیری مارلبرویِ اصل هم میکشیدم از صدقه سرِ همین رضافندکیِ امیرآباد.
آن غم هم که معرف حضور است، لم داده بود، کمی آنورتر، با ابی میخواند.
همین. به همین سادگی. به همین آرامی.
و این همه سادگی، شد دوایِ دردِ ما! باور میکنی؟ از این هم ساده تر. من و کتاب و سیگار و غم، دورِ هم، "خوش" بودیم!
و چه بسیار، خویشاوند و دوستی که همین یک ساعتِ پیش، نشسته بودند ورِ دلِ خودشان و به خیالِ مهربان، ساده و گمراهِ خود چاره ی دردِ من میجستند! هه. دردی که امروز دیگر جایِ خودش را یافته، انس گرفته. اشکی که امروز دیگر بی هیاهو میآید گاهی و میچکد و بی هیچ نشان، میرود. غمی که امروز دیگر، چاره نمیخواهد.
همین. به همین سادگی.
زمان میگذرد. و خوب است زمان، که میگذرد.
شبِ آرامیست. نصیبِ شما هم بشود. شیرینترش حتی.