به بهانه ی امروز، استفراغ میکنم.

نشسته ام لبِ پلِ نمدارِ توانیر و مرور میکنم تمامِ این یک سالِ بارانی را با چشمانی که هنــــوز نمناکند:

ساده نبود در بیست و سه سالگی،
رها کنی بی آنکه برای آخرین بار تجربه کنی گرمترین آغوش را از دوستداشتنیترینت. کیسه کیسه کنی کرور کرور خاطره را. نابود کنی آن همه آرزو و خیال و رویا را که وعده کرده بودید -همین چند روز پیش- در کنارِ هم. دم نزنی. دلتنگ نشوی. نامی نبری. آدم باشی!. و تنها بنشینی کنجی.

در کنجی، تو بمانی و اندک تکه هایِ وارفته و سستِ پازلِ به جا مانده از زندگیت. تو بمانی و قضاوتِ بیرحمِ خانواده ای که غرورشان خدشه دار شده. تو بمانی و نگاهِ لزجِ مردکانی که "اتوبانِ آزاد" میبینندت. تو بمانی و متاهلینی که کناره میگیرند و مجردانی که عبرت!. تو بمانی و ترسهایِ شبانه. تو بمانی و وحشتِ گرسنگی. تو بمانی و ای کاش. تو بمانی و اگر. تو بمانی و شاید. تو بمانی و حسرت. تو بمانی و نفرت. و حتی تو هم دیگر نمانی هیچ.

آنوقت میروی رویِ خلوتیِ پل مینشینی، به هیچ کجا نگاه میکنی، اشکت را با باران پنهان میکنی، عقده ات را به هرمِ سیگاری فرو میبری، بعد یک-دوخط مینویسی و میشود این.
هیـــــچ ساده نبود. هنوز هم.


پ.ن. هنوز هم احساسم بر این پست سنگینی میکند! نمیشود نوشت، نمیشود..