فکر میکنم

فرض کن، یک روز بری بشینی لبِ نرده هایِ دورِ میدونِ انقلاب و همینطور که به هیچ کجا خیره شده ای، سیگاری بکشی!

بعید میدونم هیچوقت چنین "ریسک"ی رو انجام بدم.
و بعید میدونم به عمرِ من قد بده اون روزی که اینچنین عملی برایِ یک دختر، "ریسک" بحساب نیاد.
اما اونچه میخوام بگم اینه که بالاخره میرسه یک روزی که اینگونه حرکتی، ریسک نباشه. و حالا فکر میکنم به تمامِ تابوها، ریسکها و غیرِ ممکنها، که به تجربه، روزی خواهد آمد که دیگه نه تابو باشند نه ریسک و نه غیرِ ممکن.

همین "واقعیت"، همین "دگرگونی"، همین "بی ثباتی"،... دنیا رو ناشناخته، مرموز و هیجان انگیز میکنه و دخترِ بی قیدِ اراذلِ امروز رو، روشنفکرِ فردا. همچنان که فروغِ هر.زه ی دیروز رو، شاعرِ سنت شکن و شجاعِ امروز کرد!


پ.ن. یک سری حرفها، حرفند، تفکرند، در همین حد و اندازه. ادعایِ دیگری نیست. و با حفظِ همین حد، پرهیز میکنم اکیداً از گرفتاری در دامِ ادعاهایِ "روشنفکری"(؟) این روزها.