باز هم به قدیمترها.. نه چندان دور؛ یادِمان که هست. دسته میآمد، ذوق میکردیم میدویدیم به حیاط و مادر میگفت: "حجاب کن، نیامدهاند به گناه بیفتند!" ما هم حجاب میکردیم و لذتی میبردیم، خدایی شکر میگفتیم.
حتی همان روزها هم که دیگر راهمان را از وجودِ هرچه خدا و دین و پیامبر بود جدا کردیم، باز حرفی نبود. دینشان بود، به ما چه. هر کس به طریقی و قص علی هذا..
ولی این روزها دیگر ساکت ماندن دشوار است. بینی سفرهای پهن شده پربار، برایِ اهلش و هرچه نااهل است آمده ناخنک میزند! چه ناخنکهایی!!
"ذکر" را تکنو میزند! چه چهرههایی میشتابند به "پیرویِ قیامِ عاشورا"! طرف، شب پایِ عرق.خوری نشسته که بتواند دو روز بیدار بماند، میخواهد برایِ امامش آشپزی کند. گرسنه گرسنه مردم نان به آب میزنند – به اعتقاداتم قسم که دیدهام-، گروهی دیگر نشستهاند گاو به خوردِ گاوهیبتان میدهند! شب تا صبح پایِ بساط است که صبح تا شب تعزیه کند! در خلوت فحششان میدهی و در صفِ غذایِ به نامش، پیشی میگیری؟ چه بلا!
فدایِ سرتان، میخواهید کارناوال راه بیندازید، دختر تور کنید، مفت مفت بلمبانید، بکنید! جایِ دگر اما.