تعجب میکنه..
نوزاد از سینه ی مادرش،
کودک از نرمشِ نورانیِ ستارگان.
و ما که بزرگتر، پیرتر، میشویم و کمتر تعجب میکنیم.
تا آنهنگام که از تمامیتِ زندگیمان سقوط میکنیم،
و صعود میکنیم به قله هایِ عجایب،
عجایبی نو،
عجایبی عجیب،
تا پایان.
پایان، که سهممان آن گوشهِ تاریک است، سرخورده، زیرچشمی تماشا کرده، نجوا میکنیم: قدرت خدا را!
عجایبِ زندگیم به حداقل نزدیک است! تلخ است این حقیقت.