پنجشنبه بود. باران هم میآمد.
بیدار شدم، رفتم شرکت، بیدار شد، تلفن کرد، حرف زدیم، خندیدیم، شوخی کردیم، خداحافظی کردیم، رفت شرکت، کار کردم، کار کرد، ناهار خوردم، ناهار خورد، برگشتم خونه، برگشت خونه، در رو به روش باز کردم، بوسیدمش، بوسیدم، گفتیم، خندیدیم، بحث کردیم، شوخی کردیم، شام خوردیم، س.ک.س کردیم، خوابیدیم و نُه آبانِ هشتادوهفت، آخرین روزِ زندگی مشترکمان، به همین سادگی(؟) تمام شد.
من ساده میگویم، تو ساده نخوان.