یک جورِ متفاوتی

یک قدم مونده بود تا ترکِ حریمِ همیشه‌امنِ اتاقش،
مکث کردم،
دلم نیومد نگفته برم،
یک جورِ دیگه‌ای نگاهش کردم،
لبخند زدم،
شوری اشک لغزید رویِ زبونم،
گفتم: "ممنون، خیلی خیلی وقت بود که گریه نکرده بودم".
فهمید.