سلام و سلامتی نثارت، یار جان
باز کنجی نشستیم و دلنگ و دلنگِ آهنگی شنیدیم و باز یادِ عزیزِ شما. یادِ آنچه ها که بوده میانِ شما و بنده؛ نیز آنچه ها که تصور است؛ تصورِ فرداست. زبانم لال، نه که بخواهم خیالاتِ بد کنم یا بیحیاییها! یا مثلاً دور از جانِ عزیزِ شما، به خیالم شما را از آنِ خود بدانمها! نقشه ها ببندم برایِ فرداهاها! نه هیچکدام.. فقط فکر است. خیال است. وهم است. شما که داناترید، بهتر میفهمید این فکر چه میکند. گر از زبان هزار فتنه برخیزد، ازین فکر بیشمار. لامصب عینهو بچه ی چهارساله میماند.. هییییچ یک جا، بند نمیشود.
ببینی فکرِ شماست که هی همینطور چشممان را خیس میکند، یا لبمان را خندان،.. دلمان قنج میرود یادِ خنده هاتان که میافتیم، یا غمتان، که نگو، نگو و نپرس، که سینه را تنگ میکند، نفس بالا نمیآید.. غلو نمیکنم، گوش بسپاری نفس بالا نمیآید مگر به لطفِ شما.
سرِ مبارک را سنگین نکنم.. آخرِ ایام اینکه گاه، سرمان بنگ بنگ میکوبد و چشممان جز به تاریکی امان ندارد و چه خشک، چه تَرَش، به حسرتِ گوشِ چشمِ شما میرود آن دور دورها تا خسته شود، بر هم افتد و خوابی شاید. و گرنه، گاهی، همین شود که میبینید، میخوانید، دو-سه خطی مینویسیم و آسه آسه، رد میشویم و میرویم کنجی، هر کنجی؛ میماند انگشت شماری خسته-درمانده-عاشق میایند، نیم نگاهی انداخته-نیانداخته، نظری داده-نداده، لایکی زده-نزده، میروند.
دروغ چرا، به قولِ گفتنی تا قبر کم راهیست؛ اینجا نوشتیم تا شما بخوانید و جسارت نباشد بدانید همچنان دوستتان داریم، بسیار.
یادِ عالی مستدام