میترسم

خواب میبینم؛ مردی، راننده ی یک وانتِ درب و داغون که بهم حمله میکنه و کمی بیشتر؛ که دیگه یادم نمیاد. چشمهامو که باز میکنم، اول لرزش پایِ راستمه که متعجبم میکنه بعد هم طعمی تلخ و تهوع آور. به سختی فکرهامو جمع و جور میکنم. چشمم همچنان به نمایی هست از نشیمن که از اتاقِ خواب قابلِ مشاهده ست. سرم رو که بلند میکنم، گیچ میره. صورتم یخ کرده. مثلِ سگ میترسم! از جا بلند میشم، درها، چراغها، پشتِ سرِ هم.
هیچکس نیست!

باور ندارم!! برمیگردم به رختِ خواب. این بار اما با چشمهایِ باز. با چراغهایِ روشن. با صداهایی که میشنوم. با پچ پچ و آمد و شدشون. و با وانتی که هر چند لحظه یک بار به درونم هجوم میاره!