ورق که میزنی تقویم را، به روزهایی میرسی، تاریخهایی، که رنگینند، روزهایی که بهانه اند، بهانه ای درخور، برایِ تمامِ حسهایی که بی بهانه، روز، شب، وقت و بیوقت میآیند، خفتت میکنند، اسیرت میکنند.ورق میزنی، در صفحه میمانی، خیره میشوی در لذتِ یک 2، یا نرمشِ یک 0! غرق میشوی در سیاهیِ آبان، و به یاد میآوری، به یاد میآوری، باز هم، به یاد میآوری.. .
+