ببینی بعضی وقتها مینشینم حرف میزنم برایت، هی تند تند، از شادی، از غم، از سیاست، از خدا، از بیخدا،.. .
تو آیا میدانی که تمامِ این کلنجارِ کلامم برایِ فرار است از بیانِ همان یک جمله؟ که تو هم میدانیَش، که من هم میدانمش؛ لیک جرأتِ بیانش نیست، زمانِ بیانش گذشته، گفتن ندارد، گفتن نشاید، گفتن نباید..
همان وقتها که چشمانم به همه جا مینگرند، جز چشمانت!