رها میشوم.
یک ظهرِ پنجشنبه، پاییزی و آرام. خیابانِ ولیعصر، آن یکی طرفش! اندکی نمِ باران، جا خوش کرده میانِ سنگفرشِ "قالیباف"یِ پیاده رو.
منم و چس.مثقال مو که رهاشان کرده ام میانِ کلنجارِ باد و شال!
منم و کوله ای با سه کیلو لپتاپ و چند گرم پول و کارت اعتباری و کلیدِ خانه و ... .
منم و امپیتریپلیرِ 256مگیِ شش سال پیش که کویین دارد، متالیکا دارد، پینک فلوید دارد، از همه مهمتر آناتما دارد و تعدادی جوانکِ نیم.بالغ که رپِ فارسی را پدرند!
منم و کفشهایی که پارسا گفت "مالِ باباته یا داداشت؟" و من نگفتم "نه بابا دارم نه داداش، مالِ خودِ خودِ خودمه" و فقط کمی الکی الکی خندیدم.
منم و چند ساعت فرصت میانِ کار و درس.
منم و همین!
رها میشوم. ثبت میشود.