بپا

هر بازه‌ی زمانی، لذتهایِ خودش را دارد. خواستنیهایِ خودش را. تو در آن زمان سِیر میکنی و از لذتِ رخدادهایش سیر میشوی.
سپس میآید روزی، نه چندان دور، که زمانِ آن خواستنیها و دوستداشتنیها "گذشته" و تو فقط میتوانی بخوانیَش: "گذشته". میتوانی بنشینی کنجی و به یاد بیاوری لحظه‌هایش را و جاری کنی شیرینیِ خاطره‌اش را بر زبانت. میتوانی چشمهایت را بر "حال" ببندی و "گذشته" را، از دور، از میانِ غبارِ رخدادهایِ دیگر مزه‌مزه کنی. همین؛ و نه بیش. تلاش نکن باز‌تکرارش کنی. تلاش نکن دستکاریش کنی و بکشانی بیاوریش در" حال". نکن! گند میزنی به همان خاطره‌ی نازنینی که باقی مانده، حتی. نکن! حیف میشود. فقط مزه‌مزه‌اش کن. نشخوارش کن.
کمی بعد هم چشمهایت را باز کن و برگرد به "حال" با تمامِ بدحالیهایش حتی.