عاطفه
خوابیدَمَت
چشمانم پرباران بود،
لبانم قفل،
زبانم حتی، سنگین از ناگفته،
دستانم سرد،
نفسم تَنگ،
خیالم اما، پر بود از "تو".
و من، متجاوزانه، با خیالت، هم.بستر شدم!
+به بهانهی کامنت
این پست
، و با ابرازِ ارادت به نویسندهی قدرِ آن
پیام جدیدتر
پیام قدیمی تر
صفحهٔ اصلی