به دیدارم میآید و "اعلام میکند" که "میخواهد" برود. برود جایی که هیچکدام نمیدانیم کجاست. نه من، نه خودش و نه تو که میخوانی. میخواهد به ناشناخته ترین جا برود، نمیپرسم چرا. به گمانم از شناخته ها خسته شده! میرود که بمیرد.
نمیگویمش بماند، نمیخواهمش تحمل کند، نمیپرسمش چرا. تنها دستش را خیلی خیلی گرم، دوست مآبانه، به دست میگیرم و میخواهمش پیش از رفتن تجربه کند..
طنینِ زهِ سه تاری را در سکوتِ آخرین ساعاتِ شب؛
لغزش نسیمِ خنک و نمناکِ قله را بر پست و بلندِ اندامش؛
ابهّتِ التهابِ شاهرگش را؛
مخفیانه آمیزشِ اشک و باران را بر رخسارش؛
و اندکی بیش را.