این زن،
یک هفته است که صبحها پیش از همه بیدار میشود و برایِ هریک از این همه، صبحانه میچیند،
و هریک از این همه را بدرقه میکند.
او است که ظرفهایِ صبحانه را میشوید و میز را دستمال میکشد.
غبارِ رویِ مانیتورِ یکی و تلوزیونِ دیگری را پاک میکند و اسباب بازیِ آن یکی را از زیرِ تخت و کنجِ مبل برمیدارد.
ناهار میپذرد، ظرفهایش را هم خودش میشوید.
بعد از ظهر، برایِ هر یک، میوه میاورد و چندین بار چای، ظرفهایش را هم میشوید.
به طولِ ساعتها شام میپزد، به خستگی، کمتر از بقیه میخورد، ظرفهایش را هم میشوید، خشک میکند و میچیند.
باز چای میآورد و ظرفهایش را میشوید.
در تمامِ این مدت، به آن همه حرف تلخ و شیرینِ آن همه، بیصدا، گوش میسپارد...
این زن،
جمعه ظهرها، تمامِ نبوغش را به کار میگیرد، و سلیقه و تمامِ زنانگیش را،
میشود همین میزی که حالا تو را فرا میخواند!
دستانش را ببوس. روزی، نه چندان دور، خواهد رفت.