این سکوت مرا ناشنیده مگیر
+
آن آدمها با پای خودشان رفتند!
یک
روبان قرمز.
جنگ تمام شده و محبوبه که از اهالی مناطق جنگ زده بوده، از مفرّش باز میگردد و با جمعه، مرد افغانی که در زمان جنگ راننده تانک بوده و داوود، دیگر بازمانده جنگ که پس از اتمام آن سرگرم خنثی سازی مناطق جنگی بوده، روبرو میشود.
جمعه و داوود، در مقابل محبوبه، وسوسه و اسیر نیاز و شهوت خود میشوند و فیلم، تا پایان، بر تلاش و تقلای این دو، در بدست آوردن محبوبه تمرکز دارد. بسیاری نکات دیگر در این فیلم گنجانده شده که با توجه به موضوعیت این مطلب نیازی به بیان آنها نیست، شاید وقتی دیگر.
در راستای آنچه جمعه و داوود را اسیر خود کرده،
جمعه ساز میزند و داوود تصویر محبوبه را بر دیوار نقش میزند..
جمعه تانک محبوبه را تعمیر میکند و داوود مسیر خانه محبوبه را پاکسازی میکند..
جمعه گردنبند محبوبه را میگیرد و داوود به گردنبندی که بدست جمعه افتاده حسد میورزد..
جمعه و داوود، با هم میجنگند و میزنند و تقلا میکنند تا محبوبه را بدست آورند.
دو
اخراجیها.
مجید سوزوکی، از اراذل جنوب تهران و عاشق دختر میرزا، از زندان آزاد میشود و با توجه به شروط پدر دختر مجبور میشود که به جبهه برود. در این بین دوستان دیگرش که دزد یا معتاد هستند برای تنها نگذاشتن او همراهش میشوند و نهایتا به جبهه جنگ میرسند. روزهای حضور آنها در جبهه، به خوشگذرانی و عیاشی میگذرد تا اینکه مجید ناگهان کشته میشود.
استفاده از جکها و شوخیهای روز، به جای گرفتن این اثر در حوزه کارهای کمدی کمک میکند.
سه
پدرم معلم بود. اسفند شصت و پنج به جبهه رفت و فروردین شصت و شش کشته شد. یک دفترچه خاطرات از او مانده و چند نامه از جبهه. آنها را خوانده ام. تمامشان را. پدرم نوشته در مدرسه همیشه بچه ها را تشویق به حضور در جبهه میکرده و اینکه هر چند وقت یک بار خبر شهادت یکی را میشنیده آزارش میداده و خلاصه به قول خودش دیگر بهانه ی همسر و فرزند راضیش نمیکرده و تصمیم گرفته که به جبهه برود. عمه درباره پدر میگوید که یک بار پیش از ازدواج عاشق شده بوده و قص علی هذا. مادر میگوید روز اول که پدر میبیندش توپش را طرفش پرتاب میکند و میزند به پایش که مادر برگردد و ببیندش. مادربزرگ میگوید پدرم میگفته من خوشگلم، زنم باید خوشگل باشد. پدر من شهید شده. او آدم بوده و شهید شده. یک آدم کاملا عادی. با بداخلاقیها، خستگیها، شهوترانیها، نیازها و شیطنتهای یک آدم معمولی. جنگ میشود. احساس وظیفه میکند. به جبهه میرود. خط مقدم میرود. شهید میشود. و دیگر برنمیگردد.
چهار
روبان قرمز هم حکایت دو آدم معمولی است. آدمهایی که وسوسه میشوند و حتی جایی، چنانکه جمعه عمل کرد بی هیچ حساب و کتاب شرعی یا عرفی به دختری نزدیک میشود که او را وسوسه کرده. به همین سادگی.
همه اینها را گفتم که بگویم اخراجیها اما، برخلاف آنچه مسعود دهنمکی ادعا میکند، بر «یک مشت آدم معمولی بودن» جبهه رفتگان تکیه ندارد، بلکه بر هدف آنها از حضور در جبهه تمرکز میکند. بر هدفی که میتواند وصال یک دختر، رفیق بازی، استفاده از امکانات و یا ناشی از طردشدگی از جامعه باشد. ناشی از اخراج شدگی. و این است که درد دارد. این است که زبان انسان را باز میکند تا بگوید انصاف نیست.
اخراجیها نمیگوید یک مشت آدم معمولی رفتند جبهه و شهید هم شدند. اخراجیها میگوید یک مشت طردشدگان جامعه در طلب دختری یا رفیقی، رفتند جبهه، خوردند و خوابیدند و گفتند و خندیدند و به اتفاق، شهید هم شدند.
پنج
ابراهیم حاتمی کیا. متولد ۱۳۴۰ و دانش آموخته رشته سینما در دانشگاه هنر است.
فعالیتهای وی پس از جنگ صرفا به حوزه سینما و نویسندگی ختم میشود.
خاطرات حاتمیکیا از جبهه جنگ ایران و عراق.
شش
مسعود ده نمکی. متولد ۱۳۴۸ دانش آموخته سینما در دانشگاه آزاد و از سیاسیون حزب راست و اعضا و رهبران اولیه حزب انصار حزب الله است. گفته میشود وی از عاملان جریانات کوی دانشگاه سال ۷۸ و نیز شریک در قتل مهدی صفری تبار، فرزند امام جمعه اسلامشهر است.
وی در دفاع از کشتن روشنفکران، در برنامه قتلهای زنجیره ای میگوید: «در مورد افرادی که نامشان در پروندهٔ قتلهای زنجیرهای مطرح است (متهمان) نیزـ به دور از گرایشهای سیاسی ـ باید گفت به وظایف قانونی خود یعنی «حذف معاندین» عمل کردهاند.در یک سیستم، همان طور که عدهای مشغول جمعآوری اطلاعات هستند، عدهٔ دیگری هم مامور حذف دشمنان میباشند و معمولا از دستهٔ دوم که زحماتشان بیشتر از سایرین است، کمتر تقدیر و تشکر میشود.»
و ادامه میدهد: «به تعبیر مقام معظم رهبری، مقتولان پرونده، از دشمنان بیخطر نظام نبودند. نکتهٔ مهم این است که عاملان قتلها، در سیستم حذف معاندین، اولویتها را در نظر نگرفتند وگرنه رهبر معظم انقلاب، به جای «دشمن بیخطر» تعبیر بهتری را به کار میبرند، چرا که حذف دشمن بیخطر، فایدهای نداشت و فقط حربهای شد در دست عدهای که میخواستند به هدفشان برسند.....دشمن را - چه با خطر و چه بیخطر - میتوان کشت، اما این امر، زمان و برنامه لازم دارد و نباید خودسرانه عمل کرد. اتفاقا در صحنه جنگ، خطر دشمن در حال پدافند از دشمن در حال حمله کمتر است.....حال اگر وزارت اطلاعات، به اشتباه، چند نفر دشمن بیخطر را حذف کرده، دیکتهٔ نانوشته که غلط ندارد، این همه جوان در کارخانههای مهمات سازی، به خاطر بروز اشتباهی، به شهادت رسیدند، حالا چهار نفر دشمن بیخطر هم به خاطر تحلیل درست و یا مدیریت صحیح وزارت اطلاعات، حذف شدند، همهٔ اینها دلیل نمیشود که نیروهای اطلاعات را بیانگیزه کنیم.»*
اخراجیها ۱ با اعتراض خانواده شهید سوزوکی، شخص اول فیلم، مواجه شد.
همچنین، عباس منظرپور، نویسنده کتاب در کوچه و خیابان، در اعتراض به ساخت فیلم اخراجیها۲ میگوید: روزي که براي نخستين بار موفق به ديدن فيلم تماشايي و رکوردشکن آن عزيزان شدم، موضوعي مرا به تأمل فرو برد که ناچار «اخراجيها» را دوباره و سهباره به تماشا نشستم. آنگاه بود که دريافتم سناريو، محيطسازي و حتي کلماتي که توسط بازيگران به کار رفته، همگي رونويسي از کتاب اين حقير است.
خاطرات ده نمکی از جنگ در جبهه ایران و عراق.
دهنمکی در مرداد ۱۳۸۹، به سمت هییت امنای دانشگاه هنر منتصب شد.
هفت
قضاوت با شما، فروش میلیاردی اخراجیها هم.
پ.ن. !
روبان قرمز.
جنگ تمام شده و محبوبه که از اهالی مناطق جنگ زده بوده، از مفرّش باز میگردد و با جمعه، مرد افغانی که در زمان جنگ راننده تانک بوده و داوود، دیگر بازمانده جنگ که پس از اتمام آن سرگرم خنثی سازی مناطق جنگی بوده، روبرو میشود.
جمعه و داوود، در مقابل محبوبه، وسوسه و اسیر نیاز و شهوت خود میشوند و فیلم، تا پایان، بر تلاش و تقلای این دو، در بدست آوردن محبوبه تمرکز دارد. بسیاری نکات دیگر در این فیلم گنجانده شده که با توجه به موضوعیت این مطلب نیازی به بیان آنها نیست، شاید وقتی دیگر.
در راستای آنچه جمعه و داوود را اسیر خود کرده،
جمعه ساز میزند و داوود تصویر محبوبه را بر دیوار نقش میزند..
جمعه تانک محبوبه را تعمیر میکند و داوود مسیر خانه محبوبه را پاکسازی میکند..
جمعه گردنبند محبوبه را میگیرد و داوود به گردنبندی که بدست جمعه افتاده حسد میورزد..
جمعه و داوود، با هم میجنگند و میزنند و تقلا میکنند تا محبوبه را بدست آورند.
دو
اخراجیها.
مجید سوزوکی، از اراذل جنوب تهران و عاشق دختر میرزا، از زندان آزاد میشود و با توجه به شروط پدر دختر مجبور میشود که به جبهه برود. در این بین دوستان دیگرش که دزد یا معتاد هستند برای تنها نگذاشتن او همراهش میشوند و نهایتا به جبهه جنگ میرسند. روزهای حضور آنها در جبهه، به خوشگذرانی و عیاشی میگذرد تا اینکه مجید ناگهان کشته میشود.
استفاده از جکها و شوخیهای روز، به جای گرفتن این اثر در حوزه کارهای کمدی کمک میکند.
سه
پدرم معلم بود. اسفند شصت و پنج به جبهه رفت و فروردین شصت و شش کشته شد. یک دفترچه خاطرات از او مانده و چند نامه از جبهه. آنها را خوانده ام. تمامشان را. پدرم نوشته در مدرسه همیشه بچه ها را تشویق به حضور در جبهه میکرده و اینکه هر چند وقت یک بار خبر شهادت یکی را میشنیده آزارش میداده و خلاصه به قول خودش دیگر بهانه ی همسر و فرزند راضیش نمیکرده و تصمیم گرفته که به جبهه برود. عمه درباره پدر میگوید که یک بار پیش از ازدواج عاشق شده بوده و قص علی هذا. مادر میگوید روز اول که پدر میبیندش توپش را طرفش پرتاب میکند و میزند به پایش که مادر برگردد و ببیندش. مادربزرگ میگوید پدرم میگفته من خوشگلم، زنم باید خوشگل باشد. پدر من شهید شده. او آدم بوده و شهید شده. یک آدم کاملا عادی. با بداخلاقیها، خستگیها، شهوترانیها، نیازها و شیطنتهای یک آدم معمولی. جنگ میشود. احساس وظیفه میکند. به جبهه میرود. خط مقدم میرود. شهید میشود. و دیگر برنمیگردد.
چهار
روبان قرمز هم حکایت دو آدم معمولی است. آدمهایی که وسوسه میشوند و حتی جایی، چنانکه جمعه عمل کرد بی هیچ حساب و کتاب شرعی یا عرفی به دختری نزدیک میشود که او را وسوسه کرده. به همین سادگی.
همه اینها را گفتم که بگویم اخراجیها اما، برخلاف آنچه مسعود دهنمکی ادعا میکند، بر «یک مشت آدم معمولی بودن» جبهه رفتگان تکیه ندارد، بلکه بر هدف آنها از حضور در جبهه تمرکز میکند. بر هدفی که میتواند وصال یک دختر، رفیق بازی، استفاده از امکانات و یا ناشی از طردشدگی از جامعه باشد. ناشی از اخراج شدگی. و این است که درد دارد. این است که زبان انسان را باز میکند تا بگوید انصاف نیست.
اخراجیها نمیگوید یک مشت آدم معمولی رفتند جبهه و شهید هم شدند. اخراجیها میگوید یک مشت طردشدگان جامعه در طلب دختری یا رفیقی، رفتند جبهه، خوردند و خوابیدند و گفتند و خندیدند و به اتفاق، شهید هم شدند.
پنج
ابراهیم حاتمی کیا. متولد ۱۳۴۰ و دانش آموخته رشته سینما در دانشگاه هنر است.
فعالیتهای وی پس از جنگ صرفا به حوزه سینما و نویسندگی ختم میشود.
خاطرات حاتمیکیا از جبهه جنگ ایران و عراق.
شش
مسعود ده نمکی. متولد ۱۳۴۸ دانش آموخته سینما در دانشگاه آزاد و از سیاسیون حزب راست و اعضا و رهبران اولیه حزب انصار حزب الله است. گفته میشود وی از عاملان جریانات کوی دانشگاه سال ۷۸ و نیز شریک در قتل مهدی صفری تبار، فرزند امام جمعه اسلامشهر است.
وی در دفاع از کشتن روشنفکران، در برنامه قتلهای زنجیره ای میگوید: «در مورد افرادی که نامشان در پروندهٔ قتلهای زنجیرهای مطرح است (متهمان) نیزـ به دور از گرایشهای سیاسی ـ باید گفت به وظایف قانونی خود یعنی «حذف معاندین» عمل کردهاند.در یک سیستم، همان طور که عدهای مشغول جمعآوری اطلاعات هستند، عدهٔ دیگری هم مامور حذف دشمنان میباشند و معمولا از دستهٔ دوم که زحماتشان بیشتر از سایرین است، کمتر تقدیر و تشکر میشود.»
و ادامه میدهد: «به تعبیر مقام معظم رهبری، مقتولان پرونده، از دشمنان بیخطر نظام نبودند. نکتهٔ مهم این است که عاملان قتلها، در سیستم حذف معاندین، اولویتها را در نظر نگرفتند وگرنه رهبر معظم انقلاب، به جای «دشمن بیخطر» تعبیر بهتری را به کار میبرند، چرا که حذف دشمن بیخطر، فایدهای نداشت و فقط حربهای شد در دست عدهای که میخواستند به هدفشان برسند.....دشمن را - چه با خطر و چه بیخطر - میتوان کشت، اما این امر، زمان و برنامه لازم دارد و نباید خودسرانه عمل کرد. اتفاقا در صحنه جنگ، خطر دشمن در حال پدافند از دشمن در حال حمله کمتر است.....حال اگر وزارت اطلاعات، به اشتباه، چند نفر دشمن بیخطر را حذف کرده، دیکتهٔ نانوشته که غلط ندارد، این همه جوان در کارخانههای مهمات سازی، به خاطر بروز اشتباهی، به شهادت رسیدند، حالا چهار نفر دشمن بیخطر هم به خاطر تحلیل درست و یا مدیریت صحیح وزارت اطلاعات، حذف شدند، همهٔ اینها دلیل نمیشود که نیروهای اطلاعات را بیانگیزه کنیم.»*
اخراجیها ۱ با اعتراض خانواده شهید سوزوکی، شخص اول فیلم، مواجه شد.
همچنین، عباس منظرپور، نویسنده کتاب در کوچه و خیابان، در اعتراض به ساخت فیلم اخراجیها۲ میگوید: روزي که براي نخستين بار موفق به ديدن فيلم تماشايي و رکوردشکن آن عزيزان شدم، موضوعي مرا به تأمل فرو برد که ناچار «اخراجيها» را دوباره و سهباره به تماشا نشستم. آنگاه بود که دريافتم سناريو، محيطسازي و حتي کلماتي که توسط بازيگران به کار رفته، همگي رونويسي از کتاب اين حقير است.
خاطرات ده نمکی از جنگ در جبهه ایران و عراق.
دهنمکی در مرداد ۱۳۸۹، به سمت هییت امنای دانشگاه هنر منتصب شد.
هفت
قضاوت با شما، فروش میلیاردی اخراجیها هم.
پ.ن. !
گرچه باز، دل خواهم بست
نشسته ایم به یاد جوانی فیلم مرسدس را میبینیم. به یک جایی از فیلم میرسد، رستم در کنار همسرش که به او خیانت کرده و رو به اسفندیار، درباره مرسدس بنز صد میلیونی، میگوید: «به چیزی که دل نداره دل نبند. یه روز میشه عین همینها» و اشاره میکند به اتومبیلهای فرسوده.
من اضافه میکنم: «به اون چه که دل داره هم دل نبند.»
دوستم اضافه میکند: «یه روز میشه عین همینها» و اشاره میکند به همسر رستم.
من اضافه میکنم: «به اون چه که دل داره هم دل نبند.»
دوستم اضافه میکند: «یه روز میشه عین همینها» و اشاره میکند به همسر رستم.
خودمونی
بچه که بودم یه نوار کاست قرمز داشتیم. یک طرفش فرهاد مهراد بود. که مامان همه آهنگهاش رو از بر بود. یک طرف دیگه ش اما قر و قاطی. اولش صدای خمینی. بعد رادیو. بعد هم چند تا آهنگ.
بچه که بودم مامان همیشه واسم آهنگ میخوند. آهنگ غریبه شاهرخ، آهنگ شقایق داریوش، آهنگ کوچه میعاد طاهرزاده، آهنگ خرس کوکی حبیب.. . اینها رو من با صدای مامان شناختم. با صدای مامان حفظ شدم. با صدای مامان، با آهنگی که مامان روشون میذاشت و با تمام غلطهای متن شعری که مامان میخوند.
مامان تعریف میکنه با بابا عقد بوده، یه روز میرن خوشگذرونی بابا جلوی یه دکه وایمیسه و به مامان میگه بمونه تو ماشین تا برگرده. وقتی برمیگرده یه نوار کاست دستش بوده که همون موقع میذاره پخش شه. مامان میگه صدای فرهاد رو که شنیدم از خوشحالی جیغ کشیدم. مامان میگه بابات اومد جلو و واسه اولین بار بوسم کرد. میگه دستهام یخ شده بود و صورتم داغ.
مامان تعریف میکنه یه روز میاد میبینه بابا داره رو نوار قرمزه صدای خمینی رو ضبط میکنه. مامان میگه نه. بابا میگه مجبوره. مامان میگه نه. بابا میگه دستگاه ضبطش رو -که کارهای انقلابی باهاش میکرده- دزد برده. مامان میگه نه. بابا میگه پول نداره نوار کاست بخره. مامان هیچی نمیگه. بابا هم دیگه ضبط نمیکنه. شب میاد پیش مامان میگه چند دقیقه ای از نوار که پاک شده چه آهنگهایی بوده. میگه حالا که پاک شده، در عوض مامان براش بخونه. مامان میگه بلد نیست. بابا همونقدر که حفظ بوده غلط غولوط واسش میخونه. مامان همونجور غلط غولوط حفظ میشه. مامان همونجور غلط غولوط میخونه. مامان، بعد از مرگ بابا هم، همونجور غلط غولوط میخوند. منم همونجور غلط غولوط حفظ شدم.
بچه که بودم مامان همیشه واسم آهنگ میخوند. آهنگ غریبه شاهرخ، آهنگ شقایق داریوش، آهنگ کوچه میعاد طاهرزاده، آهنگ خرس کوکی حبیب.. . اینها رو من با صدای مامان شناختم. با صدای مامان حفظ شدم. با صدای مامان، با آهنگی که مامان روشون میذاشت و با تمام غلطهای متن شعری که مامان میخوند.
مامان تعریف میکنه با بابا عقد بوده، یه روز میرن خوشگذرونی بابا جلوی یه دکه وایمیسه و به مامان میگه بمونه تو ماشین تا برگرده. وقتی برمیگرده یه نوار کاست دستش بوده که همون موقع میذاره پخش شه. مامان میگه صدای فرهاد رو که شنیدم از خوشحالی جیغ کشیدم. مامان میگه بابات اومد جلو و واسه اولین بار بوسم کرد. میگه دستهام یخ شده بود و صورتم داغ.
مامان تعریف میکنه یه روز میاد میبینه بابا داره رو نوار قرمزه صدای خمینی رو ضبط میکنه. مامان میگه نه. بابا میگه مجبوره. مامان میگه نه. بابا میگه دستگاه ضبطش رو -که کارهای انقلابی باهاش میکرده- دزد برده. مامان میگه نه. بابا میگه پول نداره نوار کاست بخره. مامان هیچی نمیگه. بابا هم دیگه ضبط نمیکنه. شب میاد پیش مامان میگه چند دقیقه ای از نوار که پاک شده چه آهنگهایی بوده. میگه حالا که پاک شده، در عوض مامان براش بخونه. مامان میگه بلد نیست. بابا همونقدر که حفظ بوده غلط غولوط واسش میخونه. مامان همونجور غلط غولوط حفظ میشه. مامان همونجور غلط غولوط میخونه. مامان، بعد از مرگ بابا هم، همونجور غلط غولوط میخوند. منم همونجور غلط غولوط حفظ شدم.
تغییر کنیم
یک
Aileen Wuornos، از پانزده سالگی با تنفروشی امرار معاش کرده و در سن سی و سه سالگی، بین سالهای ۱۹۸۹ و ۱۹۹۰، با قتل هفت نفر از مشتریهایش در لیست قاتلین زنجیره ای امریکا قرار گرفت. وی در سال ۲۰۰۲ و در سن چهل و شش سالگی به اعدام محکوم شد.
دو
در زمان تولد دخترک، پدر وی به اتهام تجا.وز و تلاش در قتل پسری هشت ساله در زندان به سر میبرد و کمی بعد در همان سلول خود را حلق آوریز کرد. بدین ترتیب دختر هرگز موفق به دیدار پدر نشد. در چهار سالگی تحت حضانت پدربزرگ خود قرار گرفت که در همان سن مورد تجاو.ز هم او واقع شده و در پی آن درگیر روابط جنسی دیگری از جمله با برادر پنج ساله خود شد. در این سیر، در سن چهارده سالگی بر اثر تجا.وز مردی ناشناس باردار شده پس از زایمان فرزند خود را به مراکز مربوطه سپرد و نهایتا با مرگ مادربزرگ مجبور به ترک خانه ی پدربزرگ شد و از پانزده سالگی به منظور امرار معاش راضی به تنفروشی شد.
در سی و سه سالگی، در میان مشتریانش به ریچارد ملوری برخورد و مورد تجاوز شدید و شکنجه وی قرار گرفت. در راستای فرار از مرگ مجبور به درگیری با وی و نهایتا قتل او شد. زان پس، تا یک سال بعد، شش نفر دیگر از مشتریانش را به قتل رساند.
سه
غلامرضا خوشروی کوران کردیه، ملقب به خفاش شب و قاتل زنجیره ای یازده زن و دختر تهرانی، در آخرین یادداشت خود پیش از اعدام میگوید: «من به هیچکس بدهکار نیستم و از کسی طلبکار نیستم.»
شاهدی از چگونگی کودکی و گذران عمر او در دست نیست مگر آنکه از ده سالگی به بعد را در خیابانها به سر میبرده و در چهارده سالگی خود را به کانون اصلاح تربیت مشهد معرفی میکند.
چهار
علی اصغر بروجردی معروف به اصغر قاتل، متجاوز کودکان و قاتل ایشان بوده است. او زمانیکه برای اعدام آماده میشود میگوید: «بنده در تمام عمر آرزویم این بوده که سرم را برفراز ببینم و دیگران را زیر پا. خب، حالا طناب دار را که بالا بکشند به آرزویم خواهم رسید.»
رییس زندان وقت دستور میدهد وی را وارونه دار بزنند. سنگ بزرگی را با ریسمان به گردنش بسته و او را از پا آویزان کردند.
پنج
مجید سالک محمودی که بعلت کشیدن چک بی محل دو سال را در زندان سپری کرد، پس از بازگشت از زندان به ارتباط همسر و پسرخاله اش پی میبرد و بدون اعتراض به این امر، ترک مکان میکند. زان پس به مدت پنج سال دست به کشتار زنان متاهل و جوان میزند.
او نهایتا خودکشی کرد.
شش
محمد بسیجه معروف به محمد بیجه قاتل و متجاوز به هفده کودک در پاکدشت، در کودکی پس از از دست دادن مادرش مورد تجا.وز افراد نامعلوم قرار گرفته و تمام عمر را در خیابان به سر برده است. با اعلام حکم دادگاه مبنی بر اعدام ادعا میکند که حق او اعدام نیست.
همچنین گفته بود اگر دستگیر نمیشد ۱۰۰ کودک را از بین میبرد.
بیجه هنگام شلاق خوردن دو بار به زانو افتاد، اما در جریان اجرای حکم خاموش و آرام باقی ماند.
هفت
برگردیم به شماره یک و دو. این هر دو درباره یک نفر است. اولین متن حاصل دید یک خواننده ی صفحه حوادث است و تصویر، تصویر یک قاتل است. یک زن فاسد، روانی و قاتل که بیشک مستحق زندگی نیست. دومی شرحی از زندگی همان فرد است برای مخاطبی که ریشه یابی میکند. فیلم هیولا، هم دید دیگری از زندگی همین زن است. دیدی برای من و شمایی که این بار حق قضاوت به خودمان نداده ایم. این بار فقط میخواهیم بشنویم. فیلم هیولا را ببینید و تعجب کنید که چه ساده به حال همین زن فاسد روانی قاتل خواهید گریست!
هشت
برگردیم به کودکی. وقتی که سراپا تابع هستیم. تابع مادر، پدر، خواهر، برادر، اقوام، همسایه، معلم،.. . ریشه یابی آنچه اکنون بدان عمل میکنیم کار ساده ای نیست. تخصص میخواهد و تجربه. لیکن امروزه بررسیهای روانشناختی همه حاکی از آنند که امروز هر فرد تابعیست از کودکیش. شاید بتوان گفت پایه گذار این تفکر فروید بود. تفکری که هنوز بسیار رایج و حتی در حال پیشرفت است.
مثال: فرض کنید کسی که موادمخدر مصرف میکند. قضاوتهامان قابل حدس است. حالا من میخواهم به اعتبار یک کتاب روانشناسی به شما بگویم که دسته ای از افرادی که معتاد به مصرف موادمخدر هستند، در حقیقت و در ناخودآگاه خود بر این باورند که ایشان حق بهره مندی از زندگی خوب و موفق را ندارند. چرا؟ زیرا مثلا در فلان سن کودکی، وقتی مادربزرگشان میمیرد، میشنوند که پدر میگوید اگر فرزندم مدرسه نبود، میامدم مادرم را به بیمارستان میرساندم و حالا او در جمع ما بود! کودکی که در شش سالگی بر حسب طبیعت این سن بر این باور است که تمام هست و نیست دنیا بواسطه وجود او شکل میگیرد، حالا درمیابد که او متهم ردیف اول مرگ مادربزرگ است. حالا به خلوت کودکی پناه میبرد و به تمام سربازانش اعلام میکند که در جنگ جهانی سوم شکست خورده. مهم آن است که به باور روانشناسان کودک شش ساله این بار گناه را تا همیشه با خود خواهد داشت و دقیقا همین بار گناه است که سبب میشود وقتی میتواند وارد مسیر خوشبختی شود در ناخودآگاه با خود نجوا کند که او لیاقت آن را ندارد و چه روشی بهتر از اعتیاد؟
نه
به باور تحلیلگران وقتی محمد بیجه، مورد هفت، در کودکی مورد تجا.وز قرار میگیرد و بواسطه ناتوانی امکان مبارزه ندارد در حین آنکه مظلوم واقع میشود کاملا موازی با آن، وجه ظالم بودن در درونش شکل میگیرد چرا که در یک زمان چهره ظالمی را میبیند که به بدن مظلوم او یورش بوده. محمد-نوعی که وجه ظالم بودنش در لحظه مغلوب زور بازوی دیگری شده، ظلم را با آزار عروسکهایش، حیوانات خانگی، فحاشی، یا کمی بعدتر با انجام عملی مشابه بر یک مظلوم دیگر بروز خواهد داد. ظلمی که در کودکی بر محمد روا داشته شده، بعلت شرایط خانوادگی و زندگیش همچنان با وی همراه مانده و تا بزرگسالی ادامه میابد و او را سوق میدهد بدین سمت که با دیدن یک کودک، یک مظلوم را مشاهده کند، طعمه را بیابد و حالا آن خشم فرومانده در سالها را بروز دهد.
بدین ترتیب از این یک محمد، هفده محمد بالقوه دیگر زاده خواهد شد.
ده
وجود آلین، غلامرضا، علی اصغر، مجید، محمد و هزاران بیمار دیگر در جامعه، تهدیدیست بر امنیت سایر انسانها و شکی در آن نیست که تا وقتی که خشم و مرض درون این افراد برجاست، تهدید امنیت جامعه نیز پابرجاست.
یازده
مدتها در معاشرت با اعضای انجمن معتادان گمنام بودم. در مرکز که وارد شوید افراد متفاوتی را میبینید. محمد را میبینید که پانزده سال پیش وقتی تنها یک ماه تا مرگ حتمی فاصله داشت از کنار خیابان بلند میشود و میشود محمدی که امروز پس از پانزده سال پاکی ناجی زندگی بیش از هزار نفر بوده است.
فروهر، بنیانگذار این انجمن در ایران ادعا میکند هر جرمی به جز قتل را در بیست و پنج سال دوره اعتیاد خود مرتکب شده بود. فروهر، با راه اندازی انجمن در ایران موفق به نجات هزاران تن، و به تبع آن هزاران خانواده از فساد ناشی از مصرف مواد مخدر شد.
دوازده
ستاره سهیل در ویژه نامه خود به نام «اجرای عدالت» مورخ ۹مرداد ۱۳۷۶، تیتر «خفاش در دادگاه میخندد» را زیر عکس ۹ زن مقتول به چاپ میرساند و در کنار این تیتر در دایره ای مینویسد: «در یک قدمی چوبه دار»
کمی بیشتر شرح میدهم:
خفاش، پرنده ایست خونخوار که زیستن در روشنایی در طبیعت او نیست آنقدر که حتی در حالت طبیعیش باید برعکس بر دیوار بایستد. این پرنده از نوشیدن خون حیوانات اهلی به زندگی خود ادامه میدهد. اهلی آزاری، در طبیعت و ذات اوست و بی این زندگی ممکن نیست.
خفاش شب، نامی بود که برای غلامرضا خوشرو استفاده میشد. انتخاب این نام چنین میرساند که اقدامات نفرت انگیز وی ریشه در ذاتش دارد و مستقل از آموزه های اجتماعیش است! بدین ترتیب اصلاح چنین فردی غیرممکن است!!
خفاش میخندد. کی؟ وقتی که ۹ زن را به قتل رسانده. مثل این میماند که من بیایم اینجا برای شما عکس کودکی خودم را بگذارم که در آن بسیار شیرین خندیده ام و در کنارش عکس مادرم را بگذارم وقتی خیلی عصبانی و آشفته است و به شما بگویم مادرم یک بار به من گفت کاش بدنیا نمیآمدم و بعد هم از شما بخواهم خودتان قضاوت کنید! من در حقیقت از شما قضاوت نخواسته ام، من انگشت در احساساتتان فرو کرده ام! و این تنش است.
در میان تنشی که بر قلب جامعه فرود میآید، این مقاله برای جامعه نویدی به همراه میآورد: در یک قدمی چوبه دار.
بازی ساده ایست: هی مردم، نگاه کنید این عوضی بدقیافه را چه میخندد، آن مادرها و دخترهای مظلوم را هم ببینید، دیدید؟ دیدید؟ جان من دیدید؟ عیب ندارد غصه نخورید، خودمان میکشیمش. یک «یوهاهاهاهاها» هم بگذارد آخرش و خیالمان را راحت کند که همه جا امن و امان است.
یا مثلا کاری که در مورد چهار این پست انجام شد. رییس زندان خواست از محکوم به اعدامش چنان حالی بگیرد که کیف کند!
جنایت در مقابل جنایت
کینه در مقابل کینه
ماهاتما گاندی میگوید: چشم در مقابل چشم، دنیا را کور میکند.
سیزده: نتیجه یک
یک انسان در دنیا وجود دارد که در حال حاضر وجودش برای جامعه مخرب است. این انسان، ذاتا موجود پلیدی نیست، به چند مورد اول که نگاه کنید میبینید در پس این چهره ی پلید «همواره» موجود معصومی وجود داشته که مظلوم واقع شده، منتها تخم خشم درش کاشته شده. همین انسان بظاهر پلید میتواند فروهر باشد که با تربیت و ادامه زندگی ، ناجی زندگی هزارها و میلیونها نفر دیگر باشد. میخواهم بگویم این انسان دیروز مظلوم، امروز پلید و فردا -شاید- قهرمان، حق زندگی دارد. چرا که شاید فردا قهرمان باشد. به مورد دوازده برمیگردم و اشاره میکنم به نتیجه بدست آمده از تحقیقی در ایالات متحده امریکا که میگوید پس از هر حکم علنی اعدام، آمار خشونت در این کشور تا سه ماه افزایش میابد.
و نهایتا در عوض مسکنی که امروزه خیلی ساده در کشورهایی چون کشور ما تجویز میشود و جامعه ای چون جامعه ما و مطبوعاتی چون شماره دوازده بدان دامن میزنند و تشویقش میکنند، مسکنی به نام اعدام، پیشنهاد تفکری متفاوت میدهم.
تفکری برای اصلاح، برای تربیت.
و ادعا میکنم که «حکم اعدام را همیشه میتوان جاری ساخت». امروزه در اکثر کشورها در عوض حکم اعدام، حکم حبس ابد ابلاغ میشود.
اعدام، برای متهم «پایان» است.
برای صاحب دم، ترغیب حس انتقامجویی و «قتل شرعی» است.
برای من و شمای بیننده، حامل «نفرت» است.
چهارده: نتیجه دو
تمام اینها را گفتم چون امروز شهلا جاهد، قاتل احتمالی لاله سحرخیزان به دار آویخته شد.
نه میخواهم بگویم شهلا جاهد قاتل بوده یا نه.
نه میخواهم بگویم عاشق بوده یا نه.
نه میخواهم بعد از یک پست طولانی مستند، با برانگیختن احساسات شما به حرفهای خودم توهین کنم.
فقط میخواهم بگویم اگر شهلا جاهد زنده میماند، شاید همسر و مادر نمونه ای میشد و خانواده ی سلامتی را به جامعه هدیه میداد.
همچنین پسر لاله سحرخیزان هرگز قاتل شرعی یک زن نمیشد.
نیز نفرت و انتقام در میان خانواده سحرخیزان جا باز نمیکرد.
پانزده
انتظار ندارم بعد از نوشتن این پست جوابی بگیرم مثل اینکه هی فلانی تو که در فلان جایگاه نبودی. چون وقتی پست به اینجایی رسید که حالا شما هم رسیدید، فایل را سیو کردم، یک سیگار مخرب آتش زدم و رفتم کنار پنجره به شهری خیره شدم که در خواب بود و پنجره هایی که در پسشان کرور کرور داستان است. خیلی داستانهای تلخ. دروغ چرا؟ دلم گرفته بود. از واقعیتی که با آن روبرو شده بودم دلم گرفته بود. از به یاد آوردن چهره ی مردی که از چهارسالگی تا سیزده سالگیم مظلوم تجا.وزهای جنسی مکررش شده بودم و از سر ترس -یا هرچه- دم نزده بودم. از کابوسی که از سیزده سالگی تا همیشه با من بوده و هست. از برچسب «کثافت» که در کناره ی همین بلاگ میبینید… دلم از آنچه که بیمارم ساخت و از تمام بیست و پنج سال گذشته، گرفت. از اینکه در تمام طول این پست و در تمام بیست و چهار ساعت گذشته مشغول اندیشه «کثافت»هایی بودم که وجودشان در جامعه غیرقابل اجتناب اما متاسفانه قابل پذیرش هست، دلم گرفت.
من همینجا از وجود کسی دفاع میکنم و تلاش برای زنده ماندن کسی میکنم که نه سال کودکیم را به خاطر بیماریهای روانی حاصل کودکی ناخوشایندش به لجن کشید و سایه ی ترس را تا همیشه برایم به جا گذاشت. من از وجود کسی دفاع میکنم که یک روز پیش از اقدام خودکشی ناموفقم به سراغش رفتم و ناگفته های کودکیم را به او گفتم و شنیدم که میگفت وقتی بچه دار شد، از کرده پیشین خود پشیمان شد. من به کسی حق زندگی میدهم، که باعث لرزه های همین حالای دستهایم است، چرا که توانست با حق زندگی، ازدواج و پدر شدن، بفهمد، پشیمان شود و با هیچ «عاطفه»ی دیگری، بیعاطفگی نکند. من...
پ.ن. این هم مقاله ی خوبیست.
Aileen Wuornos، از پانزده سالگی با تنفروشی امرار معاش کرده و در سن سی و سه سالگی، بین سالهای ۱۹۸۹ و ۱۹۹۰، با قتل هفت نفر از مشتریهایش در لیست قاتلین زنجیره ای امریکا قرار گرفت. وی در سال ۲۰۰۲ و در سن چهل و شش سالگی به اعدام محکوم شد.
دو
در زمان تولد دخترک، پدر وی به اتهام تجا.وز و تلاش در قتل پسری هشت ساله در زندان به سر میبرد و کمی بعد در همان سلول خود را حلق آوریز کرد. بدین ترتیب دختر هرگز موفق به دیدار پدر نشد. در چهار سالگی تحت حضانت پدربزرگ خود قرار گرفت که در همان سن مورد تجاو.ز هم او واقع شده و در پی آن درگیر روابط جنسی دیگری از جمله با برادر پنج ساله خود شد. در این سیر، در سن چهارده سالگی بر اثر تجا.وز مردی ناشناس باردار شده پس از زایمان فرزند خود را به مراکز مربوطه سپرد و نهایتا با مرگ مادربزرگ مجبور به ترک خانه ی پدربزرگ شد و از پانزده سالگی به منظور امرار معاش راضی به تنفروشی شد.
در سی و سه سالگی، در میان مشتریانش به ریچارد ملوری برخورد و مورد تجاوز شدید و شکنجه وی قرار گرفت. در راستای فرار از مرگ مجبور به درگیری با وی و نهایتا قتل او شد. زان پس، تا یک سال بعد، شش نفر دیگر از مشتریانش را به قتل رساند.
سه
غلامرضا خوشروی کوران کردیه، ملقب به خفاش شب و قاتل زنجیره ای یازده زن و دختر تهرانی، در آخرین یادداشت خود پیش از اعدام میگوید: «من به هیچکس بدهکار نیستم و از کسی طلبکار نیستم.»
شاهدی از چگونگی کودکی و گذران عمر او در دست نیست مگر آنکه از ده سالگی به بعد را در خیابانها به سر میبرده و در چهارده سالگی خود را به کانون اصلاح تربیت مشهد معرفی میکند.
چهار
علی اصغر بروجردی معروف به اصغر قاتل، متجاوز کودکان و قاتل ایشان بوده است. او زمانیکه برای اعدام آماده میشود میگوید: «بنده در تمام عمر آرزویم این بوده که سرم را برفراز ببینم و دیگران را زیر پا. خب، حالا طناب دار را که بالا بکشند به آرزویم خواهم رسید.»
رییس زندان وقت دستور میدهد وی را وارونه دار بزنند. سنگ بزرگی را با ریسمان به گردنش بسته و او را از پا آویزان کردند.
پنج
مجید سالک محمودی که بعلت کشیدن چک بی محل دو سال را در زندان سپری کرد، پس از بازگشت از زندان به ارتباط همسر و پسرخاله اش پی میبرد و بدون اعتراض به این امر، ترک مکان میکند. زان پس به مدت پنج سال دست به کشتار زنان متاهل و جوان میزند.
او نهایتا خودکشی کرد.
شش
محمد بسیجه معروف به محمد بیجه قاتل و متجاوز به هفده کودک در پاکدشت، در کودکی پس از از دست دادن مادرش مورد تجا.وز افراد نامعلوم قرار گرفته و تمام عمر را در خیابان به سر برده است. با اعلام حکم دادگاه مبنی بر اعدام ادعا میکند که حق او اعدام نیست.
همچنین گفته بود اگر دستگیر نمیشد ۱۰۰ کودک را از بین میبرد.
بیجه هنگام شلاق خوردن دو بار به زانو افتاد، اما در جریان اجرای حکم خاموش و آرام باقی ماند.
هفت
برگردیم به شماره یک و دو. این هر دو درباره یک نفر است. اولین متن حاصل دید یک خواننده ی صفحه حوادث است و تصویر، تصویر یک قاتل است. یک زن فاسد، روانی و قاتل که بیشک مستحق زندگی نیست. دومی شرحی از زندگی همان فرد است برای مخاطبی که ریشه یابی میکند. فیلم هیولا، هم دید دیگری از زندگی همین زن است. دیدی برای من و شمایی که این بار حق قضاوت به خودمان نداده ایم. این بار فقط میخواهیم بشنویم. فیلم هیولا را ببینید و تعجب کنید که چه ساده به حال همین زن فاسد روانی قاتل خواهید گریست!
هشت
برگردیم به کودکی. وقتی که سراپا تابع هستیم. تابع مادر، پدر، خواهر، برادر، اقوام، همسایه، معلم،.. . ریشه یابی آنچه اکنون بدان عمل میکنیم کار ساده ای نیست. تخصص میخواهد و تجربه. لیکن امروزه بررسیهای روانشناختی همه حاکی از آنند که امروز هر فرد تابعیست از کودکیش. شاید بتوان گفت پایه گذار این تفکر فروید بود. تفکری که هنوز بسیار رایج و حتی در حال پیشرفت است.
مثال: فرض کنید کسی که موادمخدر مصرف میکند. قضاوتهامان قابل حدس است. حالا من میخواهم به اعتبار یک کتاب روانشناسی به شما بگویم که دسته ای از افرادی که معتاد به مصرف موادمخدر هستند، در حقیقت و در ناخودآگاه خود بر این باورند که ایشان حق بهره مندی از زندگی خوب و موفق را ندارند. چرا؟ زیرا مثلا در فلان سن کودکی، وقتی مادربزرگشان میمیرد، میشنوند که پدر میگوید اگر فرزندم مدرسه نبود، میامدم مادرم را به بیمارستان میرساندم و حالا او در جمع ما بود! کودکی که در شش سالگی بر حسب طبیعت این سن بر این باور است که تمام هست و نیست دنیا بواسطه وجود او شکل میگیرد، حالا درمیابد که او متهم ردیف اول مرگ مادربزرگ است. حالا به خلوت کودکی پناه میبرد و به تمام سربازانش اعلام میکند که در جنگ جهانی سوم شکست خورده. مهم آن است که به باور روانشناسان کودک شش ساله این بار گناه را تا همیشه با خود خواهد داشت و دقیقا همین بار گناه است که سبب میشود وقتی میتواند وارد مسیر خوشبختی شود در ناخودآگاه با خود نجوا کند که او لیاقت آن را ندارد و چه روشی بهتر از اعتیاد؟
نه
به باور تحلیلگران وقتی محمد بیجه، مورد هفت، در کودکی مورد تجا.وز قرار میگیرد و بواسطه ناتوانی امکان مبارزه ندارد در حین آنکه مظلوم واقع میشود کاملا موازی با آن، وجه ظالم بودن در درونش شکل میگیرد چرا که در یک زمان چهره ظالمی را میبیند که به بدن مظلوم او یورش بوده. محمد-نوعی که وجه ظالم بودنش در لحظه مغلوب زور بازوی دیگری شده، ظلم را با آزار عروسکهایش، حیوانات خانگی، فحاشی، یا کمی بعدتر با انجام عملی مشابه بر یک مظلوم دیگر بروز خواهد داد. ظلمی که در کودکی بر محمد روا داشته شده، بعلت شرایط خانوادگی و زندگیش همچنان با وی همراه مانده و تا بزرگسالی ادامه میابد و او را سوق میدهد بدین سمت که با دیدن یک کودک، یک مظلوم را مشاهده کند، طعمه را بیابد و حالا آن خشم فرومانده در سالها را بروز دهد.
بدین ترتیب از این یک محمد، هفده محمد بالقوه دیگر زاده خواهد شد.
ده
وجود آلین، غلامرضا، علی اصغر، مجید، محمد و هزاران بیمار دیگر در جامعه، تهدیدیست بر امنیت سایر انسانها و شکی در آن نیست که تا وقتی که خشم و مرض درون این افراد برجاست، تهدید امنیت جامعه نیز پابرجاست.
یازده
مدتها در معاشرت با اعضای انجمن معتادان گمنام بودم. در مرکز که وارد شوید افراد متفاوتی را میبینید. محمد را میبینید که پانزده سال پیش وقتی تنها یک ماه تا مرگ حتمی فاصله داشت از کنار خیابان بلند میشود و میشود محمدی که امروز پس از پانزده سال پاکی ناجی زندگی بیش از هزار نفر بوده است.
فروهر، بنیانگذار این انجمن در ایران ادعا میکند هر جرمی به جز قتل را در بیست و پنج سال دوره اعتیاد خود مرتکب شده بود. فروهر، با راه اندازی انجمن در ایران موفق به نجات هزاران تن، و به تبع آن هزاران خانواده از فساد ناشی از مصرف مواد مخدر شد.
دوازده
ستاره سهیل در ویژه نامه خود به نام «اجرای عدالت» مورخ ۹مرداد ۱۳۷۶، تیتر «خفاش در دادگاه میخندد» را زیر عکس ۹ زن مقتول به چاپ میرساند و در کنار این تیتر در دایره ای مینویسد: «در یک قدمی چوبه دار»
کمی بیشتر شرح میدهم:
خفاش، پرنده ایست خونخوار که زیستن در روشنایی در طبیعت او نیست آنقدر که حتی در حالت طبیعیش باید برعکس بر دیوار بایستد. این پرنده از نوشیدن خون حیوانات اهلی به زندگی خود ادامه میدهد. اهلی آزاری، در طبیعت و ذات اوست و بی این زندگی ممکن نیست.
خفاش شب، نامی بود که برای غلامرضا خوشرو استفاده میشد. انتخاب این نام چنین میرساند که اقدامات نفرت انگیز وی ریشه در ذاتش دارد و مستقل از آموزه های اجتماعیش است! بدین ترتیب اصلاح چنین فردی غیرممکن است!!
خفاش میخندد. کی؟ وقتی که ۹ زن را به قتل رسانده. مثل این میماند که من بیایم اینجا برای شما عکس کودکی خودم را بگذارم که در آن بسیار شیرین خندیده ام و در کنارش عکس مادرم را بگذارم وقتی خیلی عصبانی و آشفته است و به شما بگویم مادرم یک بار به من گفت کاش بدنیا نمیآمدم و بعد هم از شما بخواهم خودتان قضاوت کنید! من در حقیقت از شما قضاوت نخواسته ام، من انگشت در احساساتتان فرو کرده ام! و این تنش است.
در میان تنشی که بر قلب جامعه فرود میآید، این مقاله برای جامعه نویدی به همراه میآورد: در یک قدمی چوبه دار.
بازی ساده ایست: هی مردم، نگاه کنید این عوضی بدقیافه را چه میخندد، آن مادرها و دخترهای مظلوم را هم ببینید، دیدید؟ دیدید؟ جان من دیدید؟ عیب ندارد غصه نخورید، خودمان میکشیمش. یک «یوهاهاهاهاها» هم بگذارد آخرش و خیالمان را راحت کند که همه جا امن و امان است.
یا مثلا کاری که در مورد چهار این پست انجام شد. رییس زندان خواست از محکوم به اعدامش چنان حالی بگیرد که کیف کند!
جنایت در مقابل جنایت
کینه در مقابل کینه
ماهاتما گاندی میگوید: چشم در مقابل چشم، دنیا را کور میکند.
سیزده: نتیجه یک
یک انسان در دنیا وجود دارد که در حال حاضر وجودش برای جامعه مخرب است. این انسان، ذاتا موجود پلیدی نیست، به چند مورد اول که نگاه کنید میبینید در پس این چهره ی پلید «همواره» موجود معصومی وجود داشته که مظلوم واقع شده، منتها تخم خشم درش کاشته شده. همین انسان بظاهر پلید میتواند فروهر باشد که با تربیت و ادامه زندگی ، ناجی زندگی هزارها و میلیونها نفر دیگر باشد. میخواهم بگویم این انسان دیروز مظلوم، امروز پلید و فردا -شاید- قهرمان، حق زندگی دارد. چرا که شاید فردا قهرمان باشد. به مورد دوازده برمیگردم و اشاره میکنم به نتیجه بدست آمده از تحقیقی در ایالات متحده امریکا که میگوید پس از هر حکم علنی اعدام، آمار خشونت در این کشور تا سه ماه افزایش میابد.
و نهایتا در عوض مسکنی که امروزه خیلی ساده در کشورهایی چون کشور ما تجویز میشود و جامعه ای چون جامعه ما و مطبوعاتی چون شماره دوازده بدان دامن میزنند و تشویقش میکنند، مسکنی به نام اعدام، پیشنهاد تفکری متفاوت میدهم.
تفکری برای اصلاح، برای تربیت.
و ادعا میکنم که «حکم اعدام را همیشه میتوان جاری ساخت». امروزه در اکثر کشورها در عوض حکم اعدام، حکم حبس ابد ابلاغ میشود.
اعدام، برای متهم «پایان» است.
برای صاحب دم، ترغیب حس انتقامجویی و «قتل شرعی» است.
برای من و شمای بیننده، حامل «نفرت» است.
چهارده: نتیجه دو
تمام اینها را گفتم چون امروز شهلا جاهد، قاتل احتمالی لاله سحرخیزان به دار آویخته شد.
نه میخواهم بگویم شهلا جاهد قاتل بوده یا نه.
نه میخواهم بگویم عاشق بوده یا نه.
نه میخواهم بعد از یک پست طولانی مستند، با برانگیختن احساسات شما به حرفهای خودم توهین کنم.
فقط میخواهم بگویم اگر شهلا جاهد زنده میماند، شاید همسر و مادر نمونه ای میشد و خانواده ی سلامتی را به جامعه هدیه میداد.
همچنین پسر لاله سحرخیزان هرگز قاتل شرعی یک زن نمیشد.
نیز نفرت و انتقام در میان خانواده سحرخیزان جا باز نمیکرد.
هم سلولیهایش هنوز او را داشتند.
و یادمان نرود که اگر شهلا جاهد قاتل بود، در عوض همان دختربچه سیزده ساله ای هم بود که ناصرمحمدخانی درگیر احساسش کرد، و همان زن دومی که حکم حاکمانمان بودنش را جایز دانستند و همان زن صیغه ای که نگاه تک تک من و شما برش سنگین است و عضو همان جامعه ای که زن را فتنه میداند و نه سال اسیر دادگاهی بود که حق قضاوت داشت و ... آیا فقط او مقصر بوده؟
و یادمان نرود که اگر شهلا جاهد قاتل بود، در عوض همان دختربچه سیزده ساله ای هم بود که ناصرمحمدخانی درگیر احساسش کرد، و همان زن دومی که حکم حاکمانمان بودنش را جایز دانستند و همان زن صیغه ای که نگاه تک تک من و شما برش سنگین است و عضو همان جامعه ای که زن را فتنه میداند و نه سال اسیر دادگاهی بود که حق قضاوت داشت و ... آیا فقط او مقصر بوده؟
سهم ناصرمحمدخانی چه شد؟
سهم پدربزرگ آلین چه شد؟
سهم پدر و مادر بیجه چه شد؟
سهم خانواده معتاد فروهر چه شد؟
سهم آن مرد ناشناس چه شد؟
پانزده
انتظار ندارم بعد از نوشتن این پست جوابی بگیرم مثل اینکه هی فلانی تو که در فلان جایگاه نبودی. چون وقتی پست به اینجایی رسید که حالا شما هم رسیدید، فایل را سیو کردم، یک سیگار مخرب آتش زدم و رفتم کنار پنجره به شهری خیره شدم که در خواب بود و پنجره هایی که در پسشان کرور کرور داستان است. خیلی داستانهای تلخ. دروغ چرا؟ دلم گرفته بود. از واقعیتی که با آن روبرو شده بودم دلم گرفته بود. از به یاد آوردن چهره ی مردی که از چهارسالگی تا سیزده سالگیم مظلوم تجا.وزهای جنسی مکررش شده بودم و از سر ترس -یا هرچه- دم نزده بودم. از کابوسی که از سیزده سالگی تا همیشه با من بوده و هست. از برچسب «کثافت» که در کناره ی همین بلاگ میبینید… دلم از آنچه که بیمارم ساخت و از تمام بیست و پنج سال گذشته، گرفت. از اینکه در تمام طول این پست و در تمام بیست و چهار ساعت گذشته مشغول اندیشه «کثافت»هایی بودم که وجودشان در جامعه غیرقابل اجتناب اما متاسفانه قابل پذیرش هست، دلم گرفت.
من همینجا از وجود کسی دفاع میکنم و تلاش برای زنده ماندن کسی میکنم که نه سال کودکیم را به خاطر بیماریهای روانی حاصل کودکی ناخوشایندش به لجن کشید و سایه ی ترس را تا همیشه برایم به جا گذاشت. من از وجود کسی دفاع میکنم که یک روز پیش از اقدام خودکشی ناموفقم به سراغش رفتم و ناگفته های کودکیم را به او گفتم و شنیدم که میگفت وقتی بچه دار شد، از کرده پیشین خود پشیمان شد. من به کسی حق زندگی میدهم، که باعث لرزه های همین حالای دستهایم است، چرا که توانست با حق زندگی، ازدواج و پدر شدن، بفهمد، پشیمان شود و با هیچ «عاطفه»ی دیگری، بیعاطفگی نکند. من...
پ.ن. این هم مقاله ی خوبیست.
بیتاب
من چای دم میکنم
تو لیوانها رو بشور
کمرنگ میریزم
بیار پای پنجره
دو نخ روی لبهامه
فندک بزن
بذار آتیش بگیره
میشینم مقابلت
اون آهنگ رو لپتاپ منه
میذارم رو ریپیت
تو صداش رو زیاد کن
اصلا باند رو وصل کن
دستهام سرده
لیوانت رو خنک میکنم
قند رو بیار
کوه اونجاست! نشونت میدم
تو برفش رو نشونم بده
نمیشه!!!
لعنت!
نه تو
نه اون پنجره
نه اون میز
نه اون کوه
نه اون آهنگ
نه من
لعنت
فقط گریه
امونم نمیده
چه با خودمون کردیم؟
چه کردیم؟
چه.. بد… کردیم...
تو لیوانها رو بشور
کمرنگ میریزم
بیار پای پنجره
دو نخ روی لبهامه
فندک بزن
بذار آتیش بگیره
میشینم مقابلت
اون آهنگ رو لپتاپ منه
میذارم رو ریپیت
تو صداش رو زیاد کن
اصلا باند رو وصل کن
دستهام سرده
لیوانت رو خنک میکنم
قند رو بیار
کوه اونجاست! نشونت میدم
تو برفش رو نشونم بده
نمیشه!!!
لعنت!
نه تو
نه اون پنجره
نه اون میز
نه اون کوه
نه اون آهنگ
نه من
لعنت
فقط گریه
امونم نمیده
چه با خودمون کردیم؟
چه کردیم؟
چه.. بد… کردیم...
بگذار بر گردن قسمت
مسیر خانه ام را طولانی کردم تا از مسیر خانه او بگذرم بلکه به اتفاق روزگار ببینمش.
غافل از اینکه،
مسیر خانه اش را طولانی میکرد و از مسیر خانه من میگذشت بلکه به اتفاق روزگار ببیندم.
قسمت نشد.
غافل از اینکه،
مسیر خانه اش را طولانی میکرد و از مسیر خانه من میگذشت بلکه به اتفاق روزگار ببیندم.
قسمت نشد.
از بچگی از خواهرم ترسوتر بودم.
۱.
خراب شدم.
تاسف.
۲.
یکی گفت دوستم داری؟ هیچی نگفتم. گفت چرا دوستم نداری؟ هیچی نگفتم. گفت یعنی تو هیچیت نمیشه؟ هیچی نگفتم. گفت یعنی حتی دلت هم نمیلرزه؟ گفتم نه. گفتم دیگه نه. گفتم که قبلا یه بار لرزید. انقدر که گریه کردم، حرف زدم، گریه کردم، حرف نوشتم، گریه کردم،…
دردناک.
۳.
یکی میگه سر سی سالگی عاشق شده. یاد بیست سالگیش افتاده. میگه معجزه شده. و داره باهاش زندگی میکنه.
با یه معجزه، با یه اتفاق که نتیجه اش اصلا واسش مهم نیست انگار، انگار فقط این معجزه، این ندای زنده بودن، این اتفاق فرخنده و دردناک هست که مهمه.
حسرت انگیز.
۴.
یک هفته با خودم درگیر بودم. بالاخره بهش زنگ زدم. میدونستم که حقش این نیست. میدونستم که یه جای کار من هست که میلنگه. ولی بالاخره زنگ زدم و گفتم تمام. گفتم دیگه نمیخوام باشیم. و نبودیم. انگار به همین سادگی. ولی اصلا هیچ نه به همین سادگی! ماه ها گذشته، هنوز به این فکر میکنم که چرا؟ چرا نتونستم؟
غمگین.
۵.
یکی گفت بابات چند سالگی مرد؟ گفتم دو ساله نشده بودم. گفت مامانت کی بیخیالت شد؟ گفتم چهارساله بودم. گفت خواهرت کی رفت؟ گفتم یازده ساله بودم. گفت ترسیدی. گفت تو از از دست دادن ترسیدی. چیزی نگفتم.
۶.
زنگ زد گفت همه چی درست شد. گفت دیگه میتونیم با هم باشیم. گفت همه چی حله. گفت دیگه نگران هیچی نباش از همین امروز دیگه میتونیم با هم باشیم بی دغدغه.
ترسیدم.
گفتم نمیخوام.
و تمام.
دیوانگی.
۱.
من خراب شدم. من ازت میترسم. بخصوص وقتی میگی دوستم داری. وقتی میگی میخوای باشی. وقتی میگی هستی. وقتی میگی فقط من. وقتی میگی فقط تو.
همون موقع که من فقط نگاهت میکنم، من ازت میترسم. میترسم بیارمت اینجا، کنار دلم، جا باز کنم، بذارمت اون تو، ازت بپرسم جات راحته یا باز هم میخوای ببازم؟ میخوای بیشتر بهت دل ببازم؟ میخوای بیشتر واست زندگی ببازم؟ بعدش هرچقدر بخوای ببازم، هرچقدر بخوای باشم، هرچقدرررر…، من میترسم که وقتی خواستم، بودم، موندم، تو یکهو، وقتی که اصلا نمیدونم چی میشه، همینجوری یکهو بری! میترسم.
من از راه رفتنت وقتی ازم دور میشی، من از واژه هات وقتی مخاطبت نیستم، من از نگاهت وقتی خیره ام نیست، من از دستهات وقتی تو دست من نیست، من از تو که شاید یه وقتی نباشی، میترسم. و تمام ترس من میشه یه زبان برای اینکه بگه: برو. و من میشم یه نجوایی ته گوشم که میگه: تو خراب شدی.
تاسف.
خراب شدم.
تاسف.
۲.
یکی گفت دوستم داری؟ هیچی نگفتم. گفت چرا دوستم نداری؟ هیچی نگفتم. گفت یعنی تو هیچیت نمیشه؟ هیچی نگفتم. گفت یعنی حتی دلت هم نمیلرزه؟ گفتم نه. گفتم دیگه نه. گفتم که قبلا یه بار لرزید. انقدر که گریه کردم، حرف زدم، گریه کردم، حرف نوشتم، گریه کردم،…
دردناک.
۳.
یکی میگه سر سی سالگی عاشق شده. یاد بیست سالگیش افتاده. میگه معجزه شده. و داره باهاش زندگی میکنه.
با یه معجزه، با یه اتفاق که نتیجه اش اصلا واسش مهم نیست انگار، انگار فقط این معجزه، این ندای زنده بودن، این اتفاق فرخنده و دردناک هست که مهمه.
حسرت انگیز.
۴.
یک هفته با خودم درگیر بودم. بالاخره بهش زنگ زدم. میدونستم که حقش این نیست. میدونستم که یه جای کار من هست که میلنگه. ولی بالاخره زنگ زدم و گفتم تمام. گفتم دیگه نمیخوام باشیم. و نبودیم. انگار به همین سادگی. ولی اصلا هیچ نه به همین سادگی! ماه ها گذشته، هنوز به این فکر میکنم که چرا؟ چرا نتونستم؟
غمگین.
۵.
یکی گفت بابات چند سالگی مرد؟ گفتم دو ساله نشده بودم. گفت مامانت کی بیخیالت شد؟ گفتم چهارساله بودم. گفت خواهرت کی رفت؟ گفتم یازده ساله بودم. گفت ترسیدی. گفت تو از از دست دادن ترسیدی. چیزی نگفتم.
۶.
زنگ زد گفت همه چی درست شد. گفت دیگه میتونیم با هم باشیم. گفت همه چی حله. گفت دیگه نگران هیچی نباش از همین امروز دیگه میتونیم با هم باشیم بی دغدغه.
ترسیدم.
گفتم نمیخوام.
و تمام.
دیوانگی.
۱.
من خراب شدم. من ازت میترسم. بخصوص وقتی میگی دوستم داری. وقتی میگی میخوای باشی. وقتی میگی هستی. وقتی میگی فقط من. وقتی میگی فقط تو.
همون موقع که من فقط نگاهت میکنم، من ازت میترسم. میترسم بیارمت اینجا، کنار دلم، جا باز کنم، بذارمت اون تو، ازت بپرسم جات راحته یا باز هم میخوای ببازم؟ میخوای بیشتر بهت دل ببازم؟ میخوای بیشتر واست زندگی ببازم؟ بعدش هرچقدر بخوای ببازم، هرچقدر بخوای باشم، هرچقدرررر…، من میترسم که وقتی خواستم، بودم، موندم، تو یکهو، وقتی که اصلا نمیدونم چی میشه، همینجوری یکهو بری! میترسم.
من از راه رفتنت وقتی ازم دور میشی، من از واژه هات وقتی مخاطبت نیستم، من از نگاهت وقتی خیره ام نیست، من از دستهات وقتی تو دست من نیست، من از تو که شاید یه وقتی نباشی، میترسم. و تمام ترس من میشه یه زبان برای اینکه بگه: برو. و من میشم یه نجوایی ته گوشم که میگه: تو خراب شدی.
تاسف.
خودمونی
بچه بودم. خیلی بچه. هنوز مدرسه نمیرفتم که مادربزرگم سکته کرد. چهارتا سکته از یک شب تا نزدیکهای صبح. بعد از مرخص شدن از بیمارستان ما رفتیم خونه ش که مراقبش باشیم. ما، یعنی من و مامان و خواهرم.
یک خانه بود با سه تا اتاق و یک اتاق اضافه روی بام. بیش از دو سوم حیاط خانه، باغچه بود، و یک حوض. شبها وقت خواب، مادربزرگم روی تخت میخوابید، مامان وسط اتاقی که تخت درش بود، من سمت چپ مامان و پرنیان سمت راست. این عادت ما بود، یعنی بعد از آنکه بابا مرد و قبل از آنکه مامان ازدواج کرد. در خانه خودمان هم که بودیم همیشه همینجور میخوابیدیم و من دو شکایت داشتم از این وضعیت. یکی اینکه چرا باید زیر تشک من پلاستیک پهن شود که اگر جیش کردم فرش کثیف نشود اما زیر تشک پرنیان چیزی نیست. دو آنکه هر شب بی شک میبایست دست مامان که به حساب آغوش من میشد از آرنج تا نوک انگشتهایش، در اختیار من باشد و خب این همیشه مقدور نبود! مامان خیلی شبها میخواست به دنده راست بخوابد و همان شبها بود که باید میامدی و وضع ناموزون من را میدیدی. همینقدر بس که وقتی مادر دستش را به من نمیداد من تا صبح خواب میدیدم که فرزند واقعی مادرم نیستم و سر راهی هستم و قص علی هذا.
خلاصه، حرف، حرف آورد! از خانه مادربزرگ میگفتم. ما اینگونه میخوابیدیم و میماند پدربزرگ که او هم در همان اتاق اما مقابل درهای شیشه ای بزرگی میخوابید که رو به حیاط باز میشدند. پدربزرگ مردی بود. دوستش داشتم. زیاده نگویم پدربزرگ خودش دست کم یک پست طلب دارد. خدا رحمتش کند (اگر خدایی باشد و رحمی داشته باشد و نیازی به رحم او!). من که دوستش داشتم.
میگفتم… یک شب از همین شبها، یادم نمیآید چرا اما پدربزرگ تصمیم گرفت جلوی در نخوابد! رفت و رختخوابش را آن سوی اتاق انداخت. درهای شیشه ای هم که مثل همیشه باز. خب، تا اینجا را خواندید؟ (باریکلا! چه همتی!!) لازم است یک پرانتز باز کنم که من از یک زمانی به بعد از گربه میترسیدم. چرایش حوصله ی این پست نیست اما همین بس که بدانید من از گربه زیادی میترسیدم. تعارف که نداریم، یک وضعیتی در مایه های فوبیا و اینها. حالا شما بیا و تصور کن آن شب را!
نشسته بودم روی تشک، گریه میکردم مثل سگ، التماس میکردم دنگ و دنگ، که یا در را ببندید یا پدربزرگ برگردد سر جایش که اگر گربه خواست بیاید اول از روی او رد شود و پدربزرگ بیدار شود و ورش دارد بیندازدش سطل آشغال و ما آسوده بخوابیم. همین گفت و شنودها با مادر بود که صدای خروپف پدربزرگ بلند شد!
این را هم بگویم که کلا بچه ی مظلومی بودم. یعنی وقتی میگویم گریه میکردم حتما یکجوری گریه میکردم که صدایش کسی را اذیت نکند و همین مظلومیت زیاده از حد، باعث شد خودم بمانم و حوضم! یعنی یکهو دیدم همه خوابند و در باز و یک شب دراز.
در را به سه دلیل نبستم: یک. زورم نمیرسید. دو. اگر زورم میرسید صدایش دیگران را بیدار میکرد. سه. تا من بروم و در را ببندم گربهه حتما آمده بود. حالا من این سه دلیل را میگویم اما شما باور نکن. با توجه به همان مظلومیت که گفتم اصل قضیه این بود که میترسیدم وقتی اینها بیدار شوند ببینند در را بسته ام ناراحت خواهند شد و من آن زمان هیچ حق نداشتم کسی را ناراحت کنم!
میان گریه و ترس خوابم رفت. نمیدانم چقدر گذشت که یک گربه آمد جنگی پرید توی صورتم و من جیغ و ویغ کنان از خواب پریدم. لابد آنقدر بد از خواب پریده بودم که مادر هم از خواب پرید!
همه اینها را گفتم که برسم به اینجا. آن شب مادرم برایم مادری کرد. و این مهم بود. خیلی مهم. مادر،
بیدار شد و وقتی فهمید چه خوابی دیده ام دستم را گرفت و آرام و بیصدا که نکند پدربزرگ بیدار شود به حیاط بردم.
آن شب مادرم برایم مادری کرد. نمیدانید چه لذتی دارد. دست کم بیس سال از آن شب میگذرد اما وقتی فکر میکنم به لذتی که آن شب نصیبم شد، به لذتی که دیگر پس از آن هیچوقت نصیبم نشد، بغضم میگیرد، دلم میپرد، دلم میخواهد برود مادر آن سالها را پیدا کند بگیردش در آغوشش بچلاندش و بگوید آخ! مادر، چه دلتنگت شده بودم.
نشستیم روی سکوی حیاط که همیشه خط لی لی بازی کردنهای نوه ها رویش نشان بود و به آسمان نگاه کردیم. ماه هم بود. نسیم هم میآمد. یک صدا*یی هم میآمد. هوا خنک بود. خیلی خنک اما نه سرد. یادم میآید آنقدر فنچ بودم که یک کف دست مادرم دو ور باسنم را میپوشاند. این را وقتی فهمیدم که از جا بلند شدم و مادر خواست خاک روی شلوارم را پاک کند. مادر آن شب برایم حرف زد. من میترسیدم. نه، از گربه نمیترسیدم، نمیدانم چرا اما آن شب، آن حیاط، آن صدا، آن وزش خنک، همیشه، مخوف، به خاطرم ماند. من میترسیدم اما چیزی نمیگفتم چون مادرم بود. مادرم کنارم بود. مادرم بیدار کنارم بود. فرق میکند.
میگفتم.. مادر برایم حرف زد و تنها چیزی که به خاطر دارم داستانش از خال کمرنگی بود که روی بازویش باقی مانده بود. بازوی چپ مامان. یک خال دارد اما نه شبیه خال فقط کمی تیره تر از رنگ پوستش است و اندازه ی یک بند انگشت. خوب یادم میآید انگشتم را فشار دادم روی بازویش و گفتم این چیه؟ مامان گفت ماه گرفتگی. گفتم ماه؟ یعنی همین ماهی که توی آسمونه یا اون ماهی که الان اردیبهشته؟ گفت همین ماهی که تو آسمونه. و ادامه داد که وقتی توی شیکم مامانبزرگ بوده یه شب ماه میاد میتابه از اون شبها که ماه گرده گرده و چون مامانبزرگ بهش نگاه میکنه اون لکه رو میندازه روی بازوی مامان که تو شیکمش بوده. یادم میاد پرسیدم ماه گرد بود؟ مامان تایید کرد. بعد گفتم پس چرا این لکه هه گرد نیست؟ یادم نیست چه جوابی داد. اصلا دیگر چیزی یادم نیست. آن شب همانجا در حیاط خانه مادربزرگ که حالا زنده است و پدربزرگ که حالا مرده است، صبح شد. و من تمام روز را با درهای شیشه ای باز، راحت خوابیدم.
* صدا. صدایی که آن شب میآمد یک چیزی بود شبیه صدای ناقوس کلیسا. اما با سه تفاوت یکی اینکه شهرری کلیسا ندارد(دست کم تا آنجا که من میدانم). دو اینکه کدام کلیسا میآید شب تا صبح ونگ و ونگ و ونگ ناقوس بجنباند؟ سه اینکه من اصلا نمیدانم کلیسا و ناقوس و صدایش چه هستند! این عبارت را از آن جهت استفاده کردم که همیشه در مورد یک صدای دنگ دنگ طنین اندازی همین میگفتیم صدای ناقوس کلیسا. و گاهی ناقوس مرگ. نمیدانم.
صدای چه بود؟ هنوز نمیدانم. اما بدانید که آن صدا در آن شب در آن آسمان درآن باغچه پردرخت با برگهای لرزان و برای آن من، مخوف بود. و هست**.
**هست. چند سال پیش بود؟ سه سال به گمانم. پنجشنبه سر کار بودم. جمعه و شنبه و یکشنبه تعطیل بودند. سه روزی بود که من قرص پرفنازین را به دستور خودم قطع کرده بودم. یکهو. همینجور خرکی. اگر نمیدانید بدانید که قرصهای اعصاب و روان را نمیشود یکهو خورد و یکهو نخورد. یعنی سه تا پرفنازین در روز سه هفته وقت میبرد تا بشود هیچی. من که نمیدانستم. خلاصه پنجشنبه صبح مزخرفی بود آنقدر که تا ظهر بالاخره من و همسر سابق افتادیم به جان هم و تلفنی جر و بحث کردیم. من میگویم به جان هم افتادیم اما شما اینجور نخوانید، ما کلا در سه-چهار سال، سه-چهار بار درست و حسابی به جان هم افتادیم و الا مثلا آن روز ظهر پای تلفن کلش این شد که یکی گفت بیخیال بابا، اون یکی گفت درست حرف بزن، باز اون یکی گفت باشه ولش کن اصن. بعد هم هر کدام ماندیم سر کار تا دیروقت. پنجشنبه من از کار برگشتم. دم دمای غروب بود. یک مسیر ساده: از عرض خیابان گذشتم و وارد کوچه شدم و تا خانه رفتم. کلا روی هم رفته میشود کمتر از یک دقیقه. اما… آسمان سفید و قرمز و سیاه و کبود بود. باد میآمد. و… بله، تا همیشه مخوف بود، و من صدای دنگ دنگ ناقوس کلیسای آن شب را میشنیدم! در همان مسیر کمتر از یک دقیقه که به جان کندن گذراندم، صدای آن شب را میشنیدم و به وضوح در وحشت آن شب دست و پا میزدم چرا که دیگر هیچ مادری نبود که باشد کنارم باشد کنارم بیدار باشد.
به جان کندن به خانه رسیدم و با مانتو و مقنعه رفتم زیر پتو. همسر سابق آمد و سلام و علیک و خبر اینکه باز سرما خورده است و همین. صبح شد. جمعه صبح. وارد جزییات نشوم همین بس که من یکی از هشت بار بدترین دوران بیماری را از همان شب و به مدت بیش از یک هفته تجربه کردم.
پ.ن. کودکی عجیب است. اگر کودکی معمولی داشته باشید در مقابل یک کودک بزرگوارانه به او لبخند میزنید. اما اگر کودکیتان به هر شکلی رنگ متفاوت از معمول داشته باشد دیگر از دیدن کودکان وحشت میکنید. وحشت میکنم. با خودم نگاه میکنم که وای به حال این کودک که هر چه امروزه روز میبیند و میشنود و میگذرد، فردا روز و فرداهای بعد چنان خفتش میکند که هیچ مجال فرارش نمیدهد. کودکی بسیار عجیب است. سری بزنید به خانه و کوچه و خیابانی که در آن متولد شدید، شاید کمی درک کنید. کودکی عصاره ی دردهاست. چه فلسفی! اما جدا از شوخی، انگار کل زندگی درونی شما، احساسات آتی شما، در اتفاقات کودکیتان در لحظه لحظه کودکیتان نشان دارد. کودکی پنج شش سال طول میکشد و پنجاه شصت سال حس و باور از آن رنگ میگیرد. من از کودکی میترسم. کودکی یک مشت اتفاق است که میشود یک عمر زندگی. اگر این پست طول و دراز را میبینید، لازم است بدانید که تنها دلیلش، تنها دلیلش، تنها، دلیلش صدای ناقوس کلیسا مانندیست که همین چند دقیقه پیش، در خواب و بیداری شنیدم و آسمانی که در آن باد میوزد و فقط همان یک شب که مادر بود.
یک خانه بود با سه تا اتاق و یک اتاق اضافه روی بام. بیش از دو سوم حیاط خانه، باغچه بود، و یک حوض. شبها وقت خواب، مادربزرگم روی تخت میخوابید، مامان وسط اتاقی که تخت درش بود، من سمت چپ مامان و پرنیان سمت راست. این عادت ما بود، یعنی بعد از آنکه بابا مرد و قبل از آنکه مامان ازدواج کرد. در خانه خودمان هم که بودیم همیشه همینجور میخوابیدیم و من دو شکایت داشتم از این وضعیت. یکی اینکه چرا باید زیر تشک من پلاستیک پهن شود که اگر جیش کردم فرش کثیف نشود اما زیر تشک پرنیان چیزی نیست. دو آنکه هر شب بی شک میبایست دست مامان که به حساب آغوش من میشد از آرنج تا نوک انگشتهایش، در اختیار من باشد و خب این همیشه مقدور نبود! مامان خیلی شبها میخواست به دنده راست بخوابد و همان شبها بود که باید میامدی و وضع ناموزون من را میدیدی. همینقدر بس که وقتی مادر دستش را به من نمیداد من تا صبح خواب میدیدم که فرزند واقعی مادرم نیستم و سر راهی هستم و قص علی هذا.
خلاصه، حرف، حرف آورد! از خانه مادربزرگ میگفتم. ما اینگونه میخوابیدیم و میماند پدربزرگ که او هم در همان اتاق اما مقابل درهای شیشه ای بزرگی میخوابید که رو به حیاط باز میشدند. پدربزرگ مردی بود. دوستش داشتم. زیاده نگویم پدربزرگ خودش دست کم یک پست طلب دارد. خدا رحمتش کند (اگر خدایی باشد و رحمی داشته باشد و نیازی به رحم او!). من که دوستش داشتم.
میگفتم… یک شب از همین شبها، یادم نمیآید چرا اما پدربزرگ تصمیم گرفت جلوی در نخوابد! رفت و رختخوابش را آن سوی اتاق انداخت. درهای شیشه ای هم که مثل همیشه باز. خب، تا اینجا را خواندید؟ (باریکلا! چه همتی!!) لازم است یک پرانتز باز کنم که من از یک زمانی به بعد از گربه میترسیدم. چرایش حوصله ی این پست نیست اما همین بس که بدانید من از گربه زیادی میترسیدم. تعارف که نداریم، یک وضعیتی در مایه های فوبیا و اینها. حالا شما بیا و تصور کن آن شب را!
نشسته بودم روی تشک، گریه میکردم مثل سگ، التماس میکردم دنگ و دنگ، که یا در را ببندید یا پدربزرگ برگردد سر جایش که اگر گربه خواست بیاید اول از روی او رد شود و پدربزرگ بیدار شود و ورش دارد بیندازدش سطل آشغال و ما آسوده بخوابیم. همین گفت و شنودها با مادر بود که صدای خروپف پدربزرگ بلند شد!
این را هم بگویم که کلا بچه ی مظلومی بودم. یعنی وقتی میگویم گریه میکردم حتما یکجوری گریه میکردم که صدایش کسی را اذیت نکند و همین مظلومیت زیاده از حد، باعث شد خودم بمانم و حوضم! یعنی یکهو دیدم همه خوابند و در باز و یک شب دراز.
در را به سه دلیل نبستم: یک. زورم نمیرسید. دو. اگر زورم میرسید صدایش دیگران را بیدار میکرد. سه. تا من بروم و در را ببندم گربهه حتما آمده بود. حالا من این سه دلیل را میگویم اما شما باور نکن. با توجه به همان مظلومیت که گفتم اصل قضیه این بود که میترسیدم وقتی اینها بیدار شوند ببینند در را بسته ام ناراحت خواهند شد و من آن زمان هیچ حق نداشتم کسی را ناراحت کنم!
میان گریه و ترس خوابم رفت. نمیدانم چقدر گذشت که یک گربه آمد جنگی پرید توی صورتم و من جیغ و ویغ کنان از خواب پریدم. لابد آنقدر بد از خواب پریده بودم که مادر هم از خواب پرید!
همه اینها را گفتم که برسم به اینجا. آن شب مادرم برایم مادری کرد. و این مهم بود. خیلی مهم. مادر،
بیدار شد و وقتی فهمید چه خوابی دیده ام دستم را گرفت و آرام و بیصدا که نکند پدربزرگ بیدار شود به حیاط بردم.
آن شب مادرم برایم مادری کرد. نمیدانید چه لذتی دارد. دست کم بیس سال از آن شب میگذرد اما وقتی فکر میکنم به لذتی که آن شب نصیبم شد، به لذتی که دیگر پس از آن هیچوقت نصیبم نشد، بغضم میگیرد، دلم میپرد، دلم میخواهد برود مادر آن سالها را پیدا کند بگیردش در آغوشش بچلاندش و بگوید آخ! مادر، چه دلتنگت شده بودم.
نشستیم روی سکوی حیاط که همیشه خط لی لی بازی کردنهای نوه ها رویش نشان بود و به آسمان نگاه کردیم. ماه هم بود. نسیم هم میآمد. یک صدا*یی هم میآمد. هوا خنک بود. خیلی خنک اما نه سرد. یادم میآید آنقدر فنچ بودم که یک کف دست مادرم دو ور باسنم را میپوشاند. این را وقتی فهمیدم که از جا بلند شدم و مادر خواست خاک روی شلوارم را پاک کند. مادر آن شب برایم حرف زد. من میترسیدم. نه، از گربه نمیترسیدم، نمیدانم چرا اما آن شب، آن حیاط، آن صدا، آن وزش خنک، همیشه، مخوف، به خاطرم ماند. من میترسیدم اما چیزی نمیگفتم چون مادرم بود. مادرم کنارم بود. مادرم بیدار کنارم بود. فرق میکند.
میگفتم.. مادر برایم حرف زد و تنها چیزی که به خاطر دارم داستانش از خال کمرنگی بود که روی بازویش باقی مانده بود. بازوی چپ مامان. یک خال دارد اما نه شبیه خال فقط کمی تیره تر از رنگ پوستش است و اندازه ی یک بند انگشت. خوب یادم میآید انگشتم را فشار دادم روی بازویش و گفتم این چیه؟ مامان گفت ماه گرفتگی. گفتم ماه؟ یعنی همین ماهی که توی آسمونه یا اون ماهی که الان اردیبهشته؟ گفت همین ماهی که تو آسمونه. و ادامه داد که وقتی توی شیکم مامانبزرگ بوده یه شب ماه میاد میتابه از اون شبها که ماه گرده گرده و چون مامانبزرگ بهش نگاه میکنه اون لکه رو میندازه روی بازوی مامان که تو شیکمش بوده. یادم میاد پرسیدم ماه گرد بود؟ مامان تایید کرد. بعد گفتم پس چرا این لکه هه گرد نیست؟ یادم نیست چه جوابی داد. اصلا دیگر چیزی یادم نیست. آن شب همانجا در حیاط خانه مادربزرگ که حالا زنده است و پدربزرگ که حالا مرده است، صبح شد. و من تمام روز را با درهای شیشه ای باز، راحت خوابیدم.
* صدا. صدایی که آن شب میآمد یک چیزی بود شبیه صدای ناقوس کلیسا. اما با سه تفاوت یکی اینکه شهرری کلیسا ندارد(دست کم تا آنجا که من میدانم). دو اینکه کدام کلیسا میآید شب تا صبح ونگ و ونگ و ونگ ناقوس بجنباند؟ سه اینکه من اصلا نمیدانم کلیسا و ناقوس و صدایش چه هستند! این عبارت را از آن جهت استفاده کردم که همیشه در مورد یک صدای دنگ دنگ طنین اندازی همین میگفتیم صدای ناقوس کلیسا. و گاهی ناقوس مرگ. نمیدانم.
صدای چه بود؟ هنوز نمیدانم. اما بدانید که آن صدا در آن شب در آن آسمان درآن باغچه پردرخت با برگهای لرزان و برای آن من، مخوف بود. و هست**.
**هست. چند سال پیش بود؟ سه سال به گمانم. پنجشنبه سر کار بودم. جمعه و شنبه و یکشنبه تعطیل بودند. سه روزی بود که من قرص پرفنازین را به دستور خودم قطع کرده بودم. یکهو. همینجور خرکی. اگر نمیدانید بدانید که قرصهای اعصاب و روان را نمیشود یکهو خورد و یکهو نخورد. یعنی سه تا پرفنازین در روز سه هفته وقت میبرد تا بشود هیچی. من که نمیدانستم. خلاصه پنجشنبه صبح مزخرفی بود آنقدر که تا ظهر بالاخره من و همسر سابق افتادیم به جان هم و تلفنی جر و بحث کردیم. من میگویم به جان هم افتادیم اما شما اینجور نخوانید، ما کلا در سه-چهار سال، سه-چهار بار درست و حسابی به جان هم افتادیم و الا مثلا آن روز ظهر پای تلفن کلش این شد که یکی گفت بیخیال بابا، اون یکی گفت درست حرف بزن، باز اون یکی گفت باشه ولش کن اصن. بعد هم هر کدام ماندیم سر کار تا دیروقت. پنجشنبه من از کار برگشتم. دم دمای غروب بود. یک مسیر ساده: از عرض خیابان گذشتم و وارد کوچه شدم و تا خانه رفتم. کلا روی هم رفته میشود کمتر از یک دقیقه. اما… آسمان سفید و قرمز و سیاه و کبود بود. باد میآمد. و… بله، تا همیشه مخوف بود، و من صدای دنگ دنگ ناقوس کلیسای آن شب را میشنیدم! در همان مسیر کمتر از یک دقیقه که به جان کندن گذراندم، صدای آن شب را میشنیدم و به وضوح در وحشت آن شب دست و پا میزدم چرا که دیگر هیچ مادری نبود که باشد کنارم باشد کنارم بیدار باشد.
به جان کندن به خانه رسیدم و با مانتو و مقنعه رفتم زیر پتو. همسر سابق آمد و سلام و علیک و خبر اینکه باز سرما خورده است و همین. صبح شد. جمعه صبح. وارد جزییات نشوم همین بس که من یکی از هشت بار بدترین دوران بیماری را از همان شب و به مدت بیش از یک هفته تجربه کردم.
پ.ن. کودکی عجیب است. اگر کودکی معمولی داشته باشید در مقابل یک کودک بزرگوارانه به او لبخند میزنید. اما اگر کودکیتان به هر شکلی رنگ متفاوت از معمول داشته باشد دیگر از دیدن کودکان وحشت میکنید. وحشت میکنم. با خودم نگاه میکنم که وای به حال این کودک که هر چه امروزه روز میبیند و میشنود و میگذرد، فردا روز و فرداهای بعد چنان خفتش میکند که هیچ مجال فرارش نمیدهد. کودکی بسیار عجیب است. سری بزنید به خانه و کوچه و خیابانی که در آن متولد شدید، شاید کمی درک کنید. کودکی عصاره ی دردهاست. چه فلسفی! اما جدا از شوخی، انگار کل زندگی درونی شما، احساسات آتی شما، در اتفاقات کودکیتان در لحظه لحظه کودکیتان نشان دارد. کودکی پنج شش سال طول میکشد و پنجاه شصت سال حس و باور از آن رنگ میگیرد. من از کودکی میترسم. کودکی یک مشت اتفاق است که میشود یک عمر زندگی. اگر این پست طول و دراز را میبینید، لازم است بدانید که تنها دلیلش، تنها دلیلش، تنها، دلیلش صدای ناقوس کلیسا مانندیست که همین چند دقیقه پیش، در خواب و بیداری شنیدم و آسمانی که در آن باد میوزد و فقط همان یک شب که مادر بود.
دردی از دل
زندگی چقدر عوض شدی!
آبان رسیده.
چند روز پیش با بچه ها غر میزدیم که چقدر تولد در این ماه است و وضعیت جیبها کساد. من میگفتم من که میروم محاق، شما را نمیدانم. میگفتم من یک دهه مراسم دارم از ۱۰ آبان سالگرد جداییم تا ۲۰ آبان سالگرد ازدواجم. یکی میخندید که تو اول جدا شدی بعد ازدواج کردی؟ و ما همه نگاهش میکردیم که چرا انقدر بی نمکی!؟ و خودش قاه قاه میخندید. انقدر که ما هم قاه قاه میخندیدیم.
آبان رسیده.
چند روز پیش کامیار عکسها را میدید، دیدم چه هر جا که بوده ام حلقه چهل و سه هزار تومنیم دستم بوده، حتی آن عکس که در خواب بودم، چقدر دوست داشتم آن حلقه را. درست فردای روز جدایی گم شد، اصلا نفهمیدم چه شد بعد از سه سال یکهو گم شد!
آبان رسیده.
هوای اینجا حسابی سرد است و بارانی. بیش از آبان تهران بارانیست. نمیدانم شاید هم ایراد از سال است. بیش از سالهای قبل بارانیست. نمیدانم، شاید.
آبان رسیده.
چند روز پیش خاطره ی اولین پسری که دوستش داشتم را میگفتم. پسری که همیشه فقط از پشت پنجره میدیدمش. او میخواند: چی میشد، اگه میشد.. من میخواندم: توی یک دیوار سنگی… . پانزده سالگی و عاشقیهای خودش. مامان میگفت ببین اگر زن این شده بودی چه میشد! من میگفتم کسی چه میداند، شاید حتی بهتر! کسی چه میداند!؟
آبان رسیده.
موهایم بلند شده. دستهایم لاغر. گونه هایم افتاده. لبهایم ترک ترک. مدتهاست دیگر کسی به دیدنم نمیگوید چه دختر زیبایی! میگویند چه لاغر شده ای، میگویند چه رنگ پریده ای، میگویند چه شکسته شده ای، میگویند چه عوض شده ای. و فقط میگویند و هیچکس نمیپرسد: چه شده ای؟
آبان رسیده.
هجده ساله بودم که برای اولین بار با پسری دوست شدم. آبانی بود، ده آبان. یادم هست. از کیف مامان پول برداشتم و برایش کیف خریدم. زندگی عوض شده! هشتم به نهم گرو مانده و کاغذهای ترجمه روی دستم باد کرده.
آبان رسیده.
زندگی خیلی خیلی زود، خیلی خیلی زیاد عوض شده.
بغضم یخ زده.
و هیچ گرمایی نیست.
بلکه بشکند این شیشه ی نازک...
آبان رسیده.
چند روز پیش با بچه ها غر میزدیم که چقدر تولد در این ماه است و وضعیت جیبها کساد. من میگفتم من که میروم محاق، شما را نمیدانم. میگفتم من یک دهه مراسم دارم از ۱۰ آبان سالگرد جداییم تا ۲۰ آبان سالگرد ازدواجم. یکی میخندید که تو اول جدا شدی بعد ازدواج کردی؟ و ما همه نگاهش میکردیم که چرا انقدر بی نمکی!؟ و خودش قاه قاه میخندید. انقدر که ما هم قاه قاه میخندیدیم.
آبان رسیده.
چند روز پیش کامیار عکسها را میدید، دیدم چه هر جا که بوده ام حلقه چهل و سه هزار تومنیم دستم بوده، حتی آن عکس که در خواب بودم، چقدر دوست داشتم آن حلقه را. درست فردای روز جدایی گم شد، اصلا نفهمیدم چه شد بعد از سه سال یکهو گم شد!
آبان رسیده.
هوای اینجا حسابی سرد است و بارانی. بیش از آبان تهران بارانیست. نمیدانم شاید هم ایراد از سال است. بیش از سالهای قبل بارانیست. نمیدانم، شاید.
آبان رسیده.
چند روز پیش خاطره ی اولین پسری که دوستش داشتم را میگفتم. پسری که همیشه فقط از پشت پنجره میدیدمش. او میخواند: چی میشد، اگه میشد.. من میخواندم: توی یک دیوار سنگی… . پانزده سالگی و عاشقیهای خودش. مامان میگفت ببین اگر زن این شده بودی چه میشد! من میگفتم کسی چه میداند، شاید حتی بهتر! کسی چه میداند!؟
آبان رسیده.
موهایم بلند شده. دستهایم لاغر. گونه هایم افتاده. لبهایم ترک ترک. مدتهاست دیگر کسی به دیدنم نمیگوید چه دختر زیبایی! میگویند چه لاغر شده ای، میگویند چه رنگ پریده ای، میگویند چه شکسته شده ای، میگویند چه عوض شده ای. و فقط میگویند و هیچکس نمیپرسد: چه شده ای؟
آبان رسیده.
هجده ساله بودم که برای اولین بار با پسری دوست شدم. آبانی بود، ده آبان. یادم هست. از کیف مامان پول برداشتم و برایش کیف خریدم. زندگی عوض شده! هشتم به نهم گرو مانده و کاغذهای ترجمه روی دستم باد کرده.
آبان رسیده.
زندگی خیلی خیلی زود، خیلی خیلی زیاد عوض شده.
بغضم یخ زده.
و هیچ گرمایی نیست.
بلکه بشکند این شیشه ی نازک...
من سردم است.. من سردم است.. و گویی هیچگاه گرم نبوده ام*
اصلا انگار من آدم رفتنم ها!
خودم که نمیدانستم. اولترها خیال میکردم یک دیگری هست که میآید، میرود و این میشود یک قصه عاشقانه و درام. آنقدر که میتوانم برایش شعر بگویم و قصه بنویسم. اما حالا که نگاه میکنم همه اش من رفته ام. میبینم این منم که پاک کرده ام…
میبینم یکی را که بودنش را دوست میداشتم، و همین اندکی پیش رهایش کردم.
صادق باشم، در این پست خودفریبی جایز نیست!؟ اوهوم، من رفتم! همین خود خود من، رفتم.
این که چیزی نیست(هست!)، همین هفته پیش بود که جمعی را کلهم به کنار نهادم. اصلا یک وضعیتی.
کمی عقبتر، مادرم بود، کسی که حذف شد.
کمی پیشترش باز یک جماعت دیگر.
همین دو ماه قبل هم یک دسته از رفقا.
حتی آن شب که نشستم پای این لپتاپ و دانه دانه آنها که فالو میکردم را پاک کردم.
میبینم گرچه نمیفهمم این رفتن هایم از چیست.. اصلا از کجا آمده؟ قرار نبود که! نه واقعا اصلا قرار نبود اینطور باشم، قرار نبود که آدمها را پاک کنم، حتی آدمهایی را که دوستشان میداشته ام(میدارم؟). هاه، حالا رفقای باقی جک ساخته اند که فلانی میرود و شش ماه بعد برمیگردد. میخندیم. من هم، میخندم و گاه در میان خندیدنهایم فکر میکنم چند شش ماه دیگر باید؟ گاه در میان خندیدنهایم فکر میکنم که آخر مرا چه میشود؟
من.. این پست را برای چه مینویسم؟ نمیدانم درست. یادم نمیآید یعنی. یا شاید نمیفهمم...
آخ، یک بار امید گفت به زندگی برگشته و یکی یکی آدمهای بلاک شده اش را به آغوش پذیرفته، راستی نکند دارم از زندگی دور میشوم؟ نکند از زندگی دور بشوم؟
من میترسم.
من سردم است.
و انگار یک روزی بوده که گرم بوده ام، یک روز (اما) در گذشته.
*فروغ فرخزاد
خودم که نمیدانستم. اولترها خیال میکردم یک دیگری هست که میآید، میرود و این میشود یک قصه عاشقانه و درام. آنقدر که میتوانم برایش شعر بگویم و قصه بنویسم. اما حالا که نگاه میکنم همه اش من رفته ام. میبینم این منم که پاک کرده ام…
میبینم یکی را که بودنش را دوست میداشتم، و همین اندکی پیش رهایش کردم.
صادق باشم، در این پست خودفریبی جایز نیست!؟ اوهوم، من رفتم! همین خود خود من، رفتم.
این که چیزی نیست(هست!)، همین هفته پیش بود که جمعی را کلهم به کنار نهادم. اصلا یک وضعیتی.
کمی عقبتر، مادرم بود، کسی که حذف شد.
کمی پیشترش باز یک جماعت دیگر.
همین دو ماه قبل هم یک دسته از رفقا.
حتی آن شب که نشستم پای این لپتاپ و دانه دانه آنها که فالو میکردم را پاک کردم.
میبینم گرچه نمیفهمم این رفتن هایم از چیست.. اصلا از کجا آمده؟ قرار نبود که! نه واقعا اصلا قرار نبود اینطور باشم، قرار نبود که آدمها را پاک کنم، حتی آدمهایی را که دوستشان میداشته ام(میدارم؟). هاه، حالا رفقای باقی جک ساخته اند که فلانی میرود و شش ماه بعد برمیگردد. میخندیم. من هم، میخندم و گاه در میان خندیدنهایم فکر میکنم چند شش ماه دیگر باید؟ گاه در میان خندیدنهایم فکر میکنم که آخر مرا چه میشود؟
من.. این پست را برای چه مینویسم؟ نمیدانم درست. یادم نمیآید یعنی. یا شاید نمیفهمم...
آخ، یک بار امید گفت به زندگی برگشته و یکی یکی آدمهای بلاک شده اش را به آغوش پذیرفته، راستی نکند دارم از زندگی دور میشوم؟ نکند از زندگی دور بشوم؟
من میترسم.
من سردم است.
و انگار یک روزی بوده که گرم بوده ام، یک روز (اما) در گذشته.
*فروغ فرخزاد
دروغ
حسن فارسی چت کردن این هست که وقتی میخوای الکی اسمایلی لبخند رو واسه طرف بزنی که یعنی من کووول هستم و مشکلی نیست و همه چی آرومه، میتونی بدون نگرانی از عواقب کار، کینه ات رو روی کیبورد خالی کنی و اسمایلی غمگین رو بزنی. اون لبخند میخونه و با خیال راحت ادامه میده. چشمهات رو که نمیبینه که!
پ.ن.
:)
:(
پ.ن.
:)
:(
کاش، خودت
گفت: یعنی من هیچ خوبی نکرده ام؟
گفتم: نه آنقدر که حال به آغوش بدارمت، تنها به آن میزان که نیمه شبها عروسکی را که تو برایم آوردی به چنگ
عشق بفشارم و به خواب روم.
گفتم: نه آنقدر که حال به آغوش بدارمت، تنها به آن میزان که نیمه شبها عروسکی را که تو برایم آوردی به چنگ
عشق بفشارم و به خواب روم.
تشنه
- گل میخری؟
+ نه نمیخوام.
- بخر دیگه..
+ گفتم که نمیخوام.
- تو رو خدا!
+ چه نازی تو! اسمت چیه؟
- سحر. گل بدم؟
+ نه، خیلی کوچولویی که! چند سالته سحر؟
- چهار. بیا بخر دیگه!
+ نمیخوام گل رو. میخوای بشینی تو ماشین بریم بگردیم یه کم؟
- نه. چندتا بدم؟
+ گفتم که نمیخوام. بیا بشین منم تنهام بریم با هم یه چیزی بخوریم و بازی کنیم.
- نمیام. زیاد بخر ارزون میدم.
+ دوست داری دختر من بشی، بزرگت کنم، با هم دیگه خوش بگذرونیم.
- نه. راستی راستی نمیخوای؟
+ چند بار گفتم نه. ولی اگه بیای با هم بریم خیلی بهت خوش میگذره ها.
چراغ سبز میشود.
به کنار میروند گدایان نان شب.
در دور میرویم گدایان محبت.
همه دستها خالی.
+ نه نمیخوام.
- بخر دیگه..
+ گفتم که نمیخوام.
- تو رو خدا!
+ چه نازی تو! اسمت چیه؟
- سحر. گل بدم؟
+ نه، خیلی کوچولویی که! چند سالته سحر؟
- چهار. بیا بخر دیگه!
+ نمیخوام گل رو. میخوای بشینی تو ماشین بریم بگردیم یه کم؟
- نه. چندتا بدم؟
+ گفتم که نمیخوام. بیا بشین منم تنهام بریم با هم یه چیزی بخوریم و بازی کنیم.
- نمیام. زیاد بخر ارزون میدم.
+ دوست داری دختر من بشی، بزرگت کنم، با هم دیگه خوش بگذرونیم.
- نه. راستی راستی نمیخوای؟
+ چند بار گفتم نه. ولی اگه بیای با هم بریم خیلی بهت خوش میگذره ها.
چراغ سبز میشود.
به کنار میروند گدایان نان شب.
در دور میرویم گدایان محبت.
همه دستها خالی.
no more
"..please dont love me
love ain't done nothing for me
love beat me
raped me
called me an animal
make me feel worthless
make me sick."
-Precious: Based on the Novel Push by Sapphire\Lee Daniels
love ain't done nothing for me
love beat me
raped me
called me an animal
make me feel worthless
make me sick."
-Precious: Based on the Novel Push by Sapphire\Lee Daniels
تا کجا؟
میبینیش. میبیندت. میخنددت. میخندیش. میآیدت. میپذیریش… میرود. یا. میروی. (تفاوت نمیکند). و تمام.
انگار که تمام، گرچه آغاز است. آغاز حضورش به یادت. حضورت به یادش. تلخ یا شیرین. تفاوت نمیکند او میماند تو هم میمانی گرچه دیگر 'هرگز' با هم نمیمانید. و این 'هرگز' سخت است. کم هم که نه، بسیار سخت است.
بیژن مرتضوی میخواند که: '..ولی بی عشق چه خواهی کرد.' و آهنگ را همینجا 'تمام' میکند. این هم 'تمام' نمیشود. نه 'تمام' نمیشود. به خاطرت مینشیند که هی، تو، بی عشق چه خواهی کرد؟ بی او چه خواهی کرد؟ اصلا تو چه توانی کرد؟ آخر آدم بدون آدم که نمیشود. آدم بدون آدم میمیرد. آدم بدون آدم زود میمیرد. درد میکشد و میمیرد.
-تا که نمیری-.. میبینیش. میبیندت… و باز، آخ باز، خط 'تمام' بر خاطرت. که میماند. که سخت است.
انگار که تمام، گرچه آغاز است. آغاز حضورش به یادت. حضورت به یادش. تلخ یا شیرین. تفاوت نمیکند او میماند تو هم میمانی گرچه دیگر 'هرگز' با هم نمیمانید. و این 'هرگز' سخت است. کم هم که نه، بسیار سخت است.
بیژن مرتضوی میخواند که: '..ولی بی عشق چه خواهی کرد.' و آهنگ را همینجا 'تمام' میکند. این هم 'تمام' نمیشود. نه 'تمام' نمیشود. به خاطرت مینشیند که هی، تو، بی عشق چه خواهی کرد؟ بی او چه خواهی کرد؟ اصلا تو چه توانی کرد؟ آخر آدم بدون آدم که نمیشود. آدم بدون آدم میمیرد. آدم بدون آدم زود میمیرد. درد میکشد و میمیرد.
-تا که نمیری-.. میبینیش. میبیندت… و باز، آخ باز، خط 'تمام' بر خاطرت. که میماند. که سخت است.
جامش به دست تو بود و زهرش به کام ما
آیا میدانستید کشته های ایرانی جنگ ایران و عراق بیش از دو برابر نیروهای عراق بوده است؟
آیا میدانستید چهارصد نفر نیروی ایرانی پس از تصرف خرمشهر توسط عراق در یک گور دسته جمعی به خاک سپرده شدند و ساکنین خرمشهر که در پس پل جهان آرا هنوز ساکن بودند صدای فریاد زنده در گورها را تا سه شبانه روز میشنیدند؟
آیا میدانستید رهبری که خیلی خیلی خیلی دیر جام را نوشید در صدد فتح لبنان از مسیر عراق بوده است؟
آیا میدانستید افراد خانواده های ساکن شهرهای مرزی ایران مانند دزفول و خرمشهر و اهواز و آبادان و … صبحها گریان از هم جدا میشدند؟ چرا که هیچکدام به بعد از ظهر به جمع دوباره خانواده در بعد از ظهر ایمان نداشتند..
آیا میدانستید استفاده از سلاحهای شیمیایی در جنگ ایران و عراق از پس از رد تقاضای صلحِ دولت عراق توسط دولت ایران بود؟
آیا میدانستید آن مرد که در بیمارستان ساسان تهران فحشهای رکیک را فریاد میزد بر اثر استفاده از مرفین به منظور کاهش دردهای ناشی از گازهای شیمیایی جنگ مقدس(؟!) معتاد شده بود و نبود موقت مرفین در بیمارستانهای جانبازان سبب اختلال در عملکرد ذهنی او شد و بهمین دلیل دادگاه وی را از دیدار با فرزندانش منع کرد و کودکان را به همسر سابقش سپرد که پس از سالها انتظار و تحمل کسریهای مادی تن به ازدواج مجدد داده بود؟ همان مرد که پیش از سپیده صبح پس از تزریق مرفین در نهایت ادب و آرامش ضمن عذرخواهی از پرستاران لنگان و سرفه کنان اورژانس بیمارستان را ترک کرد تا شبی دیگر نه چندان دور…
آیا میدانستید هنوز چند نفر؟ چند خانواده؟ چند فرزند؟ چند همسر؟ چند مادر؟ چندین؟
آیا میدانستید چهارصد نفر نیروی ایرانی پس از تصرف خرمشهر توسط عراق در یک گور دسته جمعی به خاک سپرده شدند و ساکنین خرمشهر که در پس پل جهان آرا هنوز ساکن بودند صدای فریاد زنده در گورها را تا سه شبانه روز میشنیدند؟
آیا میدانستید رهبری که خیلی خیلی خیلی دیر جام را نوشید در صدد فتح لبنان از مسیر عراق بوده است؟
آیا میدانستید افراد خانواده های ساکن شهرهای مرزی ایران مانند دزفول و خرمشهر و اهواز و آبادان و … صبحها گریان از هم جدا میشدند؟ چرا که هیچکدام به بعد از ظهر به جمع دوباره خانواده در بعد از ظهر ایمان نداشتند..
آیا میدانستید استفاده از سلاحهای شیمیایی در جنگ ایران و عراق از پس از رد تقاضای صلحِ دولت عراق توسط دولت ایران بود؟
آیا میدانستید آن مرد که در بیمارستان ساسان تهران فحشهای رکیک را فریاد میزد بر اثر استفاده از مرفین به منظور کاهش دردهای ناشی از گازهای شیمیایی جنگ مقدس(؟!) معتاد شده بود و نبود موقت مرفین در بیمارستانهای جانبازان سبب اختلال در عملکرد ذهنی او شد و بهمین دلیل دادگاه وی را از دیدار با فرزندانش منع کرد و کودکان را به همسر سابقش سپرد که پس از سالها انتظار و تحمل کسریهای مادی تن به ازدواج مجدد داده بود؟ همان مرد که پیش از سپیده صبح پس از تزریق مرفین در نهایت ادب و آرامش ضمن عذرخواهی از پرستاران لنگان و سرفه کنان اورژانس بیمارستان را ترک کرد تا شبی دیگر نه چندان دور…
آیا میدانستید هنوز چند نفر؟ چند خانواده؟ چند فرزند؟ چند همسر؟ چند مادر؟ چندین؟

نگر آن
قضیه از اینجا شروع شد که یک آهنگ راک خیلی خیلی ناز تو یه وبلاگ پیدا کردم.
نه، قضیه از اینجا ریشه گرفت که این سیستم جدیده و هنوز وقت نشده تنظیماتش رو کاملا طبق سلیقه خودم بچینم و وقتی آهنگی رو دانلود میکنم خودش میزه تو آیتونز پلی میکنه و اون آهنگی که بالا گفتم هم از این شرایط مستثنا نبود.
البته اصل قضیه شاید برگرده به امروز که خواهرم شکایت کرد که من واسه غریبه جماعت کلی وقت میذارم اما سیستمش چند وقته رو هوا مونده و سایت شوهرش رو آپ نکردم و حتی حالا که دارم واسه آخرین روزها میبینمش هم باز به فکرش نیستم و قاعدتا چنین گلایه ای از چنین کسی خیلی واسم گرون تموم شد و خلاصه انقدر فکرمو مشغول کرد که در عوض هارد خودش هارد خودم رو فرمت کردم و متاسفانه تمام آهنگهای فوق العاده خارجکیم رو از دست دادم.
هممم.. حقیقتش اینه که قضیه برمیگرده به خیلی ماه پیش که یکی از دوستهای اینترنتی من رو با گروه آرکایو آشنا کرد و امروز هم یکی دیگه چندتا آهنگ این گروه رو شر کرد و من یه ستاره زدم کنارش که یعنی دانلود خواهم کرد.
شاید هم قضیه مربوط باشد به آن نزدیک یک سالی که با دوستم راه میفتادیم تو خیابونها از یازده شب تااااااااا حتی طلوع خورشید و آهنگ گوش میدادیم و همخوانی میکردیم و فریاد میزدیم و..
اصل قضیه واسه یه مدت کسالت بود که کم و بیش برطرف شد اما وحشت بازگشتش باعث شد -دست کم موقتا- آهنگهای غمگین رو کنار بذارم و بهمین دلیل مدتها بود از موزیکهای مورد علاقه م دور موندم.
قضیه سال هشتاد و سه شاید باشه که یک سی دی اتفاقی به دستم رسید و آناتما رو شناختم و عاشقش شدم و بیشتر تو راکها گشتم و اینگونه.
اصلا قضیه رو فراموش کنید. اصلا قضیه ای در کار نیست. باور کنید، گرچه منصفانه تره که باور نکنید، چون دارم دروغ میگم ولی میشه تصور کرد که! آره تصور کنید هیچ قضیه ای در کار نیست و من همینجوری دلم گرفت و ازم خواست که بیدار بمونم و سیگار دود کنم و وبلاگ بنویسم بلکه به این بهانه ها کمی آناتما و آرکایو و آلترناتیو گوش کنم.
شب سردیه.
Again\Archive
F.u.c.k you\Archive
Lost control\Anathema
King of fools\Poets of the fall
Comfortably numb\Pink Floyd
This I love\Guns & Roses
High hopes\Pink Floyd
نه، قضیه از اینجا ریشه گرفت که این سیستم جدیده و هنوز وقت نشده تنظیماتش رو کاملا طبق سلیقه خودم بچینم و وقتی آهنگی رو دانلود میکنم خودش میزه تو آیتونز پلی میکنه و اون آهنگی که بالا گفتم هم از این شرایط مستثنا نبود.
البته اصل قضیه شاید برگرده به امروز که خواهرم شکایت کرد که من واسه غریبه جماعت کلی وقت میذارم اما سیستمش چند وقته رو هوا مونده و سایت شوهرش رو آپ نکردم و حتی حالا که دارم واسه آخرین روزها میبینمش هم باز به فکرش نیستم و قاعدتا چنین گلایه ای از چنین کسی خیلی واسم گرون تموم شد و خلاصه انقدر فکرمو مشغول کرد که در عوض هارد خودش هارد خودم رو فرمت کردم و متاسفانه تمام آهنگهای فوق العاده خارجکیم رو از دست دادم.
هممم.. حقیقتش اینه که قضیه برمیگرده به خیلی ماه پیش که یکی از دوستهای اینترنتی من رو با گروه آرکایو آشنا کرد و امروز هم یکی دیگه چندتا آهنگ این گروه رو شر کرد و من یه ستاره زدم کنارش که یعنی دانلود خواهم کرد.
شاید هم قضیه مربوط باشد به آن نزدیک یک سالی که با دوستم راه میفتادیم تو خیابونها از یازده شب تااااااااا حتی طلوع خورشید و آهنگ گوش میدادیم و همخوانی میکردیم و فریاد میزدیم و..
اصل قضیه واسه یه مدت کسالت بود که کم و بیش برطرف شد اما وحشت بازگشتش باعث شد -دست کم موقتا- آهنگهای غمگین رو کنار بذارم و بهمین دلیل مدتها بود از موزیکهای مورد علاقه م دور موندم.
قضیه سال هشتاد و سه شاید باشه که یک سی دی اتفاقی به دستم رسید و آناتما رو شناختم و عاشقش شدم و بیشتر تو راکها گشتم و اینگونه.
اصلا قضیه رو فراموش کنید. اصلا قضیه ای در کار نیست. باور کنید، گرچه منصفانه تره که باور نکنید، چون دارم دروغ میگم ولی میشه تصور کرد که! آره تصور کنید هیچ قضیه ای در کار نیست و من همینجوری دلم گرفت و ازم خواست که بیدار بمونم و سیگار دود کنم و وبلاگ بنویسم بلکه به این بهانه ها کمی آناتما و آرکایو و آلترناتیو گوش کنم.
شب سردیه.
Again\Archive
F.u.c.k you\Archive
Lost control\Anathema
King of fools\Poets of the fall
Comfortably numb\Pink Floyd
This I love\Guns & Roses
High hopes\Pink Floyd
دله دیگه.. شما ببخش مادرجان
دلم نمیخواست اینطور باشه، دلم میخواست جور دیگه ای باشه..
این رو وقتی بچه بودم هم حتی میفهمیدم که من اصلا واسم مهم نیست مامانم جوون و خوشگل باشه، واسم مهم نیست همه بگن به مامان نمیاد من دخترش باشم و مامان با ذوق بگه تازه یدونه بزرگتر از این بچه هم هست، برعکس دلم میخواست مامان یه جوری باشه انقدر شبیه مامانها که همه، همه، همه ی دنیا بفهمن که اون مامان منه و این منم که مامان دارم..
من هیچوقت دلم نمیخواست -اگه اجازه میداد بغلش کنم- از بوی تند عطرش سرم گیج بره، برعکس دلم میخواست مامانم بوی خونه بده، یک روز بوی پیازداغ بده یک روز بوی قرمه سبزی و یک روز بوی خنک کولر..
من اصلا دلم نمیخواست مامانم معلم باشه و بچه ها حسودیشون شه که تو درسها میتونه کمکم کنه، من فقط دلم میخواست واسه یک بار هم که شده بیاد مدرسه بیاد دنبالم، بیاد جشن تکلیفم، بیاد جشن برنده شدنم تو جشنواره، بیاد واسه مسابقات شطرنج،.. بیاد تا همه ببیننش و من خوشحال بشم..
من اصلا دلم نمیخواست واسم شماره اشتراک پیتزافروشی بگیره برعکس دلم میخواست بره توی آشپزخونه و بهم آشپزی یاد بده.. کاری که هیچوقت نکرد..
من اصلا دلم نمیخواست که فقط وقتی با تلفن حرف میزنه خنده ش رو ببینم..
من اصلا دلم نمیخواست ظرف دو ماه شوورم بده، برعکس دلم میخواست بشینه بگه دخترم فلانه و بهمانه..
من اصلا دلم نمیخواست وقتی گریه میکنم دعوام کنه و بگه چقدر زشت شدم، برعکس دلم میخواست بیاد کنارم و تو بغل بگیردم و واهمه نداشته باشه از اینکه لباسش خیس میشه.. مثه بابا، مثه بابا که عمو میگه وقت رفتن سینه ی لباس مثلا ضد آب جنگ، تو تنش خیس شده بود از گریه من، از گریه ی خودش…
من اصلا دلم نمیخواست بیام اینجا و واسه مامانم بنویسم، برعکس دلم میخواست مینشستم کنارش و از همه چی حرف میزدم.. شاید از مامان یکی از دوستام که مامان خوبی نبوده، هیچوقت نبوده، اصلا نبوده ولی مثلا بوده..
نه دلم نمیخواست..
نه هیچی نشده، فقط یکی یه آهنگ خوند درباره مادرش و من به فکر رفتم که چه همیشه جاش خالی بوده، جای اون مامانی که مثل واژه ی مامان، صبوره، مهربونه، عزیزه یا بقول محمد فرشته ست…
این رو وقتی بچه بودم هم حتی میفهمیدم که من اصلا واسم مهم نیست مامانم جوون و خوشگل باشه، واسم مهم نیست همه بگن به مامان نمیاد من دخترش باشم و مامان با ذوق بگه تازه یدونه بزرگتر از این بچه هم هست، برعکس دلم میخواست مامان یه جوری باشه انقدر شبیه مامانها که همه، همه، همه ی دنیا بفهمن که اون مامان منه و این منم که مامان دارم..
من هیچوقت دلم نمیخواست -اگه اجازه میداد بغلش کنم- از بوی تند عطرش سرم گیج بره، برعکس دلم میخواست مامانم بوی خونه بده، یک روز بوی پیازداغ بده یک روز بوی قرمه سبزی و یک روز بوی خنک کولر..
من اصلا دلم نمیخواست مامانم معلم باشه و بچه ها حسودیشون شه که تو درسها میتونه کمکم کنه، من فقط دلم میخواست واسه یک بار هم که شده بیاد مدرسه بیاد دنبالم، بیاد جشن تکلیفم، بیاد جشن برنده شدنم تو جشنواره، بیاد واسه مسابقات شطرنج،.. بیاد تا همه ببیننش و من خوشحال بشم..
من اصلا دلم نمیخواست واسم شماره اشتراک پیتزافروشی بگیره برعکس دلم میخواست بره توی آشپزخونه و بهم آشپزی یاد بده.. کاری که هیچوقت نکرد..
من اصلا دلم نمیخواست که فقط وقتی با تلفن حرف میزنه خنده ش رو ببینم..
من اصلا دلم نمیخواست ظرف دو ماه شوورم بده، برعکس دلم میخواست بشینه بگه دخترم فلانه و بهمانه..
من اصلا دلم نمیخواست وقتی گریه میکنم دعوام کنه و بگه چقدر زشت شدم، برعکس دلم میخواست بیاد کنارم و تو بغل بگیردم و واهمه نداشته باشه از اینکه لباسش خیس میشه.. مثه بابا، مثه بابا که عمو میگه وقت رفتن سینه ی لباس مثلا ضد آب جنگ، تو تنش خیس شده بود از گریه من، از گریه ی خودش…
من اصلا دلم نمیخواست بیام اینجا و واسه مامانم بنویسم، برعکس دلم میخواست مینشستم کنارش و از همه چی حرف میزدم.. شاید از مامان یکی از دوستام که مامان خوبی نبوده، هیچوقت نبوده، اصلا نبوده ولی مثلا بوده..
نه دلم نمیخواست..
نه هیچی نشده، فقط یکی یه آهنگ خوند درباره مادرش و من به فکر رفتم که چه همیشه جاش خالی بوده، جای اون مامانی که مثل واژه ی مامان، صبوره، مهربونه، عزیزه یا بقول محمد فرشته ست…
من، میمیرم
فروغ میخواند
سیگار دود میشود
ساعت میچرخد
باد میرقصد
پشه میخندد
خاک مینشیند
قلبم میطپد
و من "فقط" تماشا میکنم
سیگار دود میشود
ساعت میچرخد
باد میرقصد
پشه میخندد
خاک مینشیند
قلبم میطپد
و من "فقط" تماشا میکنم
"هنوزم میشه عاشق بود"
فردا، که چند دقیقهایست شده امروز، تولدش است. از یک هفته قبل به فکرش بودم، قبلتر، از وقتی طعمِ شهریور آمد، خیالات کردم که چهها که نخواهم کرد. خیال کردم بعد از ظهر میروم دستشویی طبقه دوم شرکت، که خانمانه است، آرایش میکنم، کادوهایش را که حتما بهترین کتابهایی خواهند بود که امسال خواندهام کادو میکنم، میروم درِ خانهاش را میزنم، میبوسمش و میگویمش که چقـــــــــدر از بودنش خوشحالم و چقدر تولدش مبارک بوده و چقدر عزیز است و برایش دعا میکنم که بماند، سالم بماند، برایم بماند.
فرصت نشد. فرصت شد، دل نشد. صادقانه بگویم دلم نیامد صدای ِحزینِ این روزهایم، سالروزِ شادِ بودنش را بیرنگ کند. تولدت نیک، شاد، مستدام.
فرصت نشد. فرصت شد، دل نشد. صادقانه بگویم دلم نیامد صدای ِحزینِ این روزهایم، سالروزِ شادِ بودنش را بیرنگ کند. تولدت نیک، شاد، مستدام.
درهم و بی هم
"این داستان هم مرا بی سببی نیست" را میگویم و از جا بلند میشوم. پتو را کنار میزنم و پرده را میکشم و کتاب را همانطور باز رویِ تخت برمیگردانم و به صدایِ بلند میگویم: "اینطور نمیشود".
انگار که اشتباهی شده باشد، ساعت از یازده گذشته اما برخلافِ هر شب دیگر نه در رختخواب، با کتابی بازمانده به خواهش انگشتانم خوابیدهام و نه چراغها خاموشند و نه پنجره نیمباز مانده.
"امشب هم شبیست برایِ خود"؛ که میتوانست نباشد. میتوانست پیوسته به بعدازظهر نفرت انگیزی که در بستر با چشمانی دریده میانِ افکار دست و پا میزدم باشد. میتوانست اما نشد که بشود. شاید چون حرفها را به مریم گفتم و در مقابلش وقتی که گفت "آدمها چه ساده همدیگر را طرد میکنند" بغض کردم و به انگشتانی خیس از ترسِ محکوم شدن به آنچه ناخواسته است در پسِ چراغِ همیشه خاکستریِ چت برایش نوشتم که نه، این آن نیست، بی چاره ماندهام و او نوازشم کرد که تو گلی و جایت خالی خواهد بود و من گرم شدم.
"گونهای دیگر باید" را ورد میکنم و چراغ را روشن میکنم و تلوزیون را بیصدا روشن میکنم و به دستهایم میگویم تا فریادرسم باشند.
مینشینم که بنویسم و به خودم میگویم "بس کن" و یادِ بعد از ظهرِ آتشینِ امروز میافتم که به خودم گفتم بس کن، به خودم گفتم باور کن، به خودم گفتم.. به خودم گفتم، به شما که نگفتم!
"نمیشود" را دوست ندارم. وقتی زندگی به جایی رسید که دیدم به قولِ شتولتس رو به آبلوموف "حالا یا هرگز" فهمیدم که سهمِ من "باید" حالا باشد. چرا؟ چون یک روز کسی به من گفت قدرِ خودم را بدانم. روزها گذشت کسانِ دیگری هم آمدند، آنها هم گفتند که قدرِ خودم را بدانم و من پس از مدتها پرس و جو که این قدر چه هست که باید بدانمش فهمیدم که سهمم است به جایِ "هرگز"، "حالا" را انتخاب کنم. نه این هم که حالایِ حالا اما وقتی به همین نزدیکی. دقیقتر بگویم زمانی درست چسبیده به لحظهی نهاییِ بازهی دردناکِ سوگواری. میخواهم بگویم اتفاقها که میافتند، وقتی که تلخ باشند، یک سوگواری به شما بدهکارند، مدت زمانِ این سوگواری هم به انتخابِ شما، شده یک سال و نیم سوگواری، یا سه دقیقه، مهم این نیست، مهم آن است که وقتی یک سال ونیم تمام شد، آن دمی که تمام شد، بگویی "حالا" و حالا را آغاز کنی. آن لحظه است که هیچ دوست ندارم بگویم "نمیشود". این را هم بگویم که دیرزمانی به من میگفتند تمامش کن، هرگز نگفتم نمیتوانم، هر بار گفتم "به وقتش" و به وقتش هم تمامش کردم.
نه که همه چیز شدنی باشد، مثلا وقتی کسی تو را نمیخواهد این یعنی اینکه فلانی تو را نمیخواهد و خواستنِ او میشود نشدنی، اصرار هم نکنید، هیچ راه ندارد، اصرار میریند به هیبتتان، اما میشود که فهمید که فلان خواستن ناشدنیست و در عوضش – تا عوضش چه باشد – فلان چیز شدنیست. جبران نمیکند اما سرگرم میکند. هیچ فردایی دیروزِ من را جبران نمیکند، امید اما در آن فرداست در آنچه در فردا مستور شده، در آنچه میتواند فردا را بی حسرتِ دیروز سپری کند. و شاید زندگی فقط همین باشد. کلیشه؟
"مرا چه میشود" را هم میانهی همین پست به خودم گفتم! مرا چه میشود که اینطور مینویسم؟ مرا چه میشود که ساعتی پیش خیال میکردم دیگر نمینویسم؟ مرا چه میشود که تو .. نه، بگذریم، تو برایِ دیروزی، سوگواریت بشود برایِ وقتی دیگر، دستِ کم حالا انصاف نیست..
"پابلیش کنم؟" را جواب نمیدهم، بگذاریم به قولِ دکتر دل به اتفاق برود..
انگار که اشتباهی شده باشد، ساعت از یازده گذشته اما برخلافِ هر شب دیگر نه در رختخواب، با کتابی بازمانده به خواهش انگشتانم خوابیدهام و نه چراغها خاموشند و نه پنجره نیمباز مانده.
"امشب هم شبیست برایِ خود"؛ که میتوانست نباشد. میتوانست پیوسته به بعدازظهر نفرت انگیزی که در بستر با چشمانی دریده میانِ افکار دست و پا میزدم باشد. میتوانست اما نشد که بشود. شاید چون حرفها را به مریم گفتم و در مقابلش وقتی که گفت "آدمها چه ساده همدیگر را طرد میکنند" بغض کردم و به انگشتانی خیس از ترسِ محکوم شدن به آنچه ناخواسته است در پسِ چراغِ همیشه خاکستریِ چت برایش نوشتم که نه، این آن نیست، بی چاره ماندهام و او نوازشم کرد که تو گلی و جایت خالی خواهد بود و من گرم شدم.
"گونهای دیگر باید" را ورد میکنم و چراغ را روشن میکنم و تلوزیون را بیصدا روشن میکنم و به دستهایم میگویم تا فریادرسم باشند.
مینشینم که بنویسم و به خودم میگویم "بس کن" و یادِ بعد از ظهرِ آتشینِ امروز میافتم که به خودم گفتم بس کن، به خودم گفتم باور کن، به خودم گفتم.. به خودم گفتم، به شما که نگفتم!
"نمیشود" را دوست ندارم. وقتی زندگی به جایی رسید که دیدم به قولِ شتولتس رو به آبلوموف "حالا یا هرگز" فهمیدم که سهمِ من "باید" حالا باشد. چرا؟ چون یک روز کسی به من گفت قدرِ خودم را بدانم. روزها گذشت کسانِ دیگری هم آمدند، آنها هم گفتند که قدرِ خودم را بدانم و من پس از مدتها پرس و جو که این قدر چه هست که باید بدانمش فهمیدم که سهمم است به جایِ "هرگز"، "حالا" را انتخاب کنم. نه این هم که حالایِ حالا اما وقتی به همین نزدیکی. دقیقتر بگویم زمانی درست چسبیده به لحظهی نهاییِ بازهی دردناکِ سوگواری. میخواهم بگویم اتفاقها که میافتند، وقتی که تلخ باشند، یک سوگواری به شما بدهکارند، مدت زمانِ این سوگواری هم به انتخابِ شما، شده یک سال و نیم سوگواری، یا سه دقیقه، مهم این نیست، مهم آن است که وقتی یک سال ونیم تمام شد، آن دمی که تمام شد، بگویی "حالا" و حالا را آغاز کنی. آن لحظه است که هیچ دوست ندارم بگویم "نمیشود". این را هم بگویم که دیرزمانی به من میگفتند تمامش کن، هرگز نگفتم نمیتوانم، هر بار گفتم "به وقتش" و به وقتش هم تمامش کردم.
نه که همه چیز شدنی باشد، مثلا وقتی کسی تو را نمیخواهد این یعنی اینکه فلانی تو را نمیخواهد و خواستنِ او میشود نشدنی، اصرار هم نکنید، هیچ راه ندارد، اصرار میریند به هیبتتان، اما میشود که فهمید که فلان خواستن ناشدنیست و در عوضش – تا عوضش چه باشد – فلان چیز شدنیست. جبران نمیکند اما سرگرم میکند. هیچ فردایی دیروزِ من را جبران نمیکند، امید اما در آن فرداست در آنچه در فردا مستور شده، در آنچه میتواند فردا را بی حسرتِ دیروز سپری کند. و شاید زندگی فقط همین باشد. کلیشه؟
"مرا چه میشود" را هم میانهی همین پست به خودم گفتم! مرا چه میشود که اینطور مینویسم؟ مرا چه میشود که ساعتی پیش خیال میکردم دیگر نمینویسم؟ مرا چه میشود که تو .. نه، بگذریم، تو برایِ دیروزی، سوگواریت بشود برایِ وقتی دیگر، دستِ کم حالا انصاف نیست..
"پابلیش کنم؟" را جواب نمیدهم، بگذاریم به قولِ دکتر دل به اتفاق برود..
Synchronization bug
اگر یک روز با خاکسترِ بدنم روبرو شدید، احمق نباشید، خودسوزی نکردهام، تنها احتمال ممکن آن است که دنیا طاقتِ داشتنِ من را نداشته، وقتی سیگارم هنوز مجالِ بودن داشته.
خاطراتِ دونه دونه
یک روزی میاید میبینیدم که یک جایی، مثلا تویِ پارکینگ وقتی سرم رو فرمونه، یا رویِ تختم وقتی لایِ کوسن و بالش فرو رفتم، یا زیرِ این میزی که تمامِ نیازمندیهایِ روزانهم روشه، یک جایی همین نزدیکی تو خودم فرو رفتم و سرم، مثلِ یک اناری که از رسیدگی باز شده باشه، ترک خورده و شما خیره میشید به پختگیِ مطبوعِ مغزم و انگشت به دهن میگیرید که عجبا، انقدر دید که بسش شد.
The victim of my own crime!
خطایِ من است که تو شدهای "خدا"ی دل و من فراموش میکنم "آدم" بودنت را. فراموش میکنم که تو میتوانی نخواهی، میتوانی نباشی، بروی –بگذاریم و بروی- دقایق، ساعات، روزها..
یکهو دلت هوایم کند و بازآیی و باز و باز و باز...
آفرین بر تو که خوب میدانی من "پری" نیستم، من "زن"ام، من از دخترکانِ گمنامِ "حوا"یم.. خوب میدانی و باور داری که میتوانی بیایی و من ببخشمت ساده، ساده، چون دستانم را بدست گیری و بوسه بر انگشتانم فشانی و بهانه بسازی و باز، آخ، باز، باز، باز..
پ.ن. یک مخاطب خاصِ لعنتی دارد این پست.
یکهو دلت هوایم کند و بازآیی و باز و باز و باز...
آفرین بر تو که خوب میدانی من "پری" نیستم، من "زن"ام، من از دخترکانِ گمنامِ "حوا"یم.. خوب میدانی و باور داری که میتوانی بیایی و من ببخشمت ساده، ساده، چون دستانم را بدست گیری و بوسه بر انگشتانم فشانی و بهانه بسازی و باز، آخ، باز، باز، باز..
پ.ن. یک مخاطب خاصِ لعنتی دارد این پست.
ساعتِ رویِ دیوار، خیره، خواب مانده
- این فیلم واسه کِیِ؟
+ سه سال پیش
سکوت میکند و سر برمیگرداند. صدایش میکنم نمیشنود. شانهاش را میفشرم که "چی شد؟" از آن "هیچی"هایی میگوید که یعنی خیلی چیز، خیلی حرف، خیلی درد، خیلی بد،.. .
فرصتش میدهم: "خیلی عوض شدم؟"
به سکوت رضا نمیدهد: "خیلی"
+ خیلی پیر شدم؟
سکوت میکند و سر برمیگرداند. دیگر صدایش هم نمیکنم، اصلا آنقدر دور میشود که دیگر حتی دستم هم به شانهاش، به گردِ پایش هم، نمیرسد.
+ سه سال پیش
سکوت میکند و سر برمیگرداند. صدایش میکنم نمیشنود. شانهاش را میفشرم که "چی شد؟" از آن "هیچی"هایی میگوید که یعنی خیلی چیز، خیلی حرف، خیلی درد، خیلی بد،.. .
فرصتش میدهم: "خیلی عوض شدم؟"
به سکوت رضا نمیدهد: "خیلی"
+ خیلی پیر شدم؟
سکوت میکند و سر برمیگرداند. دیگر صدایش هم نمیکنم، اصلا آنقدر دور میشود که دیگر حتی دستم هم به شانهاش، به گردِ پایش هم، نمیرسد.
آهو نیستم، گوسپند جان
دختری را دیدم که پروفایلی ساخته بود با عکسی ارو.تیک و واژههایی در همان راستا، خواستم بگویمش که این راهش نیست، اینجور "آدم"ت نمیآید حوا جان؛ که به اتفاق دیدم آیتمی شر کرده با این مضمون: "تو که از کودکیم بیخبری، بر امروزم قضاوت نکن"..
به خودم سیلی زدم، و سکوت کردم.
به خودم سیلی زدم، و سکوت کردم.
داشته هایم
یک فایل وُرد میسازم برایِ خاطرات، یک به یک مینویسم، هر چه به یادم بیاید، گاها هم لینک میدهم به یک ویدئو یا موزیک یا عکس.
یک فایل وُرد میسازم برایِ دلایلم، برایِ محاسبات سود و زیان. این یکی را خیلی دوست ندارم، میدانم تابعیست از زمان و حسِ آن زمان، نمیدانم اما چرا باید بنویسمش.
یک فایل وُرد میسازم برایِ مخاطبم، برایش تعریف میکنم چه شد، چه بود، چه دیدم. گمان نکنم هرگز بخواندش، اما مینویسمش، تا فکر کنم.
یک فایل وُرد هم میسازم، که چیزی درش نمینویسم، اسمش را هم شاید بگذارم "حالا" یا نمیدانم چیزی شبیه به این.
یک فایل وُرد میسازم برایِ دلایلم، برایِ محاسبات سود و زیان. این یکی را خیلی دوست ندارم، میدانم تابعیست از زمان و حسِ آن زمان، نمیدانم اما چرا باید بنویسمش.
یک فایل وُرد میسازم برایِ مخاطبم، برایش تعریف میکنم چه شد، چه بود، چه دیدم. گمان نکنم هرگز بخواندش، اما مینویسمش، تا فکر کنم.
یک فایل وُرد هم میسازم، که چیزی درش نمینویسم، اسمش را هم شاید بگذارم "حالا" یا نمیدانم چیزی شبیه به این.
.
نگفتم که بگویی "درست میشود.."، باید محکم بگویی "درستش خواهم کرد" و یک نقطه هم بگذاری پایانش که یعنی همین.
تو "باید"(!)"درست"ش کنی.
تو "باید"(!)"درست"ش کنی.
تو این شام مهتاب
لم دادهام زیرِ پنجره و کتاب میخوانم که یکهو هجوم میآورد در اندیشهام، کتاب را همانجور باز رویِ سینهام میخوابانم، سیگاری میگیرانم و به سرخیِ ابرهایِ آسمان نگاه میکنم و ذوق میکنم از نویدِ باران. دودِ سیگار را تماشا میکنم که طنازی میکند و با خودم میگویم دستِ کم به خوابم که میتواند بیاید!
کاش امشب به خوابم بیاید.
باد خنکی میوزد و یخ میکنم، به خیالم میخورد که اگر بود میگفتم سردم است و او حتما دستهایش را حائلم میکرد و میپرسید خوبه؟ و من که به جایِ گرم شدن فقط یک حس عاشقانه را نصیب میشوم الکی میگویم اوهوم و میبوسدم. حتما اگر بود میبوسیدم.
به او فکر میکنم و جملههایِ این پست را در ذهنم میسازم.
سیگار که تمام میشود از پنجره پرتش میکنم و میخندم از بیادآوری آن روز که گفت حالا صدای فریاد یکی میآید که گردنش سوخته. همان روز که من هر و هر خندیدم و گفتم دیشب به همین فکر میکردم.
باد میوزد و من یخ میکنم و بوی باران میپیچد و یادم میآید که یک روز که پس از خواهش من باران بارید، گفت دختر تو فرشتهای. که یعنی مثلا آسمان به حرفِ من باریده و از همین دست خوشآیند واژهها.
به پهلو میشوم و یادم میآید که یک بار که منتکشیهایم جواب نمیداد از پشت در آغوشش کشیدم و گفتم برگرد، بغلم کن، نیاز دارم. برگشت، بغلم کرد و بخشید.
به خودم میآیم و حس میکنم که صورتم از لبخندی کش آمده. به صدایِ بلند میگویم دختر، ریدی! چرا دل دادی؟ و با خودم فکر میکنم انگار زنِ جاافتادهای باشم که پس از یک مهمانیِ شلوغ در جمعِ داماد و نوه و اینها، برگشته خانه و میاندیشد به جوانی که دل به او باخته. باز میخندم که یک بار چنین حرفی را گفتم و گفت بعله، شما که دیگر سن خود را کردهاید و من گفتم به عقل است و او سرم را، انگار که عقلم باشد، بوسید.
راه میافتم که بیایم و این پست را بنویسم، میبینم گرسنهام. شیر میریزم و یادم میآید که هر بار میپرسید کمچرب یا پرچرب؟ بلند میگویم: خنگ، یادش نمیماند!
کرنفلکس جدید را باز میکنم و یادم میآید یک روز که ظرفها را میشست گفت آبگوشت پختی، گفتم نه!، و بعد فهمیدم که اشارهاش به باقیمانده شیرکرنفلکس است؛ کلی خندیدم.
مینشینم پشت لپتاپ و میخواهم بنویسم که به خود میگویم به دیگران چه این یکشبههوایِعاشقیکردنِتو و جواب میدهم بگذار تکرار کنم براشان که زندگی هرچقدر هم که مزخرف باشد باز میشود دل داد. حتی به خاطرات، حتی به نبودها، حتی به خوابها و از همین دست مثبت اندیشیهایِ احمقانه که فردا صبح خودم هم به آن خواهم خندید.
کاش امشب به خوابم بیاید.
باد خنکی میوزد و یخ میکنم، به خیالم میخورد که اگر بود میگفتم سردم است و او حتما دستهایش را حائلم میکرد و میپرسید خوبه؟ و من که به جایِ گرم شدن فقط یک حس عاشقانه را نصیب میشوم الکی میگویم اوهوم و میبوسدم. حتما اگر بود میبوسیدم.
به او فکر میکنم و جملههایِ این پست را در ذهنم میسازم.
سیگار که تمام میشود از پنجره پرتش میکنم و میخندم از بیادآوری آن روز که گفت حالا صدای فریاد یکی میآید که گردنش سوخته. همان روز که من هر و هر خندیدم و گفتم دیشب به همین فکر میکردم.
باد میوزد و من یخ میکنم و بوی باران میپیچد و یادم میآید که یک روز که پس از خواهش من باران بارید، گفت دختر تو فرشتهای. که یعنی مثلا آسمان به حرفِ من باریده و از همین دست خوشآیند واژهها.
به پهلو میشوم و یادم میآید که یک بار که منتکشیهایم جواب نمیداد از پشت در آغوشش کشیدم و گفتم برگرد، بغلم کن، نیاز دارم. برگشت، بغلم کرد و بخشید.
به خودم میآیم و حس میکنم که صورتم از لبخندی کش آمده. به صدایِ بلند میگویم دختر، ریدی! چرا دل دادی؟ و با خودم فکر میکنم انگار زنِ جاافتادهای باشم که پس از یک مهمانیِ شلوغ در جمعِ داماد و نوه و اینها، برگشته خانه و میاندیشد به جوانی که دل به او باخته. باز میخندم که یک بار چنین حرفی را گفتم و گفت بعله، شما که دیگر سن خود را کردهاید و من گفتم به عقل است و او سرم را، انگار که عقلم باشد، بوسید.
راه میافتم که بیایم و این پست را بنویسم، میبینم گرسنهام. شیر میریزم و یادم میآید که هر بار میپرسید کمچرب یا پرچرب؟ بلند میگویم: خنگ، یادش نمیماند!
کرنفلکس جدید را باز میکنم و یادم میآید یک روز که ظرفها را میشست گفت آبگوشت پختی، گفتم نه!، و بعد فهمیدم که اشارهاش به باقیمانده شیرکرنفلکس است؛ کلی خندیدم.
مینشینم پشت لپتاپ و میخواهم بنویسم که به خود میگویم به دیگران چه این یکشبههوایِعاشقیکردنِتو و جواب میدهم بگذار تکرار کنم براشان که زندگی هرچقدر هم که مزخرف باشد باز میشود دل داد. حتی به خاطرات، حتی به نبودها، حتی به خوابها و از همین دست مثبت اندیشیهایِ احمقانه که فردا صبح خودم هم به آن خواهم خندید.
تا رنسانس اسلامی
شما یادتون نمیاد، ولی بیاید و یادتون بیاد، این جماعت آخوند که الان به "چنین" پستهایی رسیدند، کمی پیش جز به مراسمِ عزا و نوحه از سوراخهایِ حوزههاشون در نمیومدند.
کمی پیشتر از اینکه اون محمدرضایِ دست و پا چلفتی وا بده.
کمی پیشتر از اینکه اون محمدرضایِ دست و پا چلفتی وا بده.
3 2 1
نشستیم داریم مخفیانه ناهار میخوریم، حرفِ حرص خوردن و اینها میشه. اینکه گلی خیلی زیاد حرص میخوره و بعد هم به اینجا میرسیم که عاطی کمتر حرص میخوره ولی وقتی ناراحت میشه دیگه میمیره. همکارم تعریف میکنه که اگر یک ماهی رو از آب بیرون بندازی شروع میکنه بال بال زدن تا یه زمانی، زمانی که هنوز نمرده اما اگر همون موقع هم بندازیش تو آب، باز میمیره، یعنی در اون لحظات بهترین اتفاق واسه ماهیه اینه که کشته بشه تا درد نکشه. همکارم میگه عاطفه اونجوری میشه.
همه میخندیم، من زانوهام رو جمع میکنم رویِ کارتونِ کِیس که این روزها نقش صندلی رو داره، سرم رو میچپونم میونِ مقنعه و مانتو و فکر میکنم به اینکه تا حالا چند بار مردم!
همه میخندیم، من زانوهام رو جمع میکنم رویِ کارتونِ کِیس که این روزها نقش صندلی رو داره، سرم رو میچپونم میونِ مقنعه و مانتو و فکر میکنم به اینکه تا حالا چند بار مردم!
خاطرنشان کنم
یک
یکی از رفقا میگفت با خودش عهد دارد همواره نیمی از درآمدش را به خیریه میدهد. این کار را انجام میداد، به آن ایمان داشت، آنقدری که اگر روزی چنین نمیکرد منتظرِ بدآوردش بود، از انجامِ این کار سرمست میشد و متعالی*.
دو
سالها، هر هفته پنجشنبهها کوه میرفتم، سالهایِ ابتدایی فقط کلکچال بود، تنها میرفتم، تنها هم برمیگشتم، بی امیدِ هیچ اتفاقی جز همین صعود و بازگشت این کار را میکردم. بارها ابتدایِ راه در مسیر همان پلههایِ داخلِ پارک جمشیدیه خسته میشدم و به خودم میگفتم که دیوانهای ها! بعد به خودم میگفتم حالا که اینهمه راه آمدم تا ایستگاه دو میروم، پیش محمدآقا، نیمرو میخورم و برمیگردم.. همینجور میشد و یکهو میدیدم که رسیدهام پناهگاه، ایستگاه چهار، یعنی دقیقا همانجا که از قبل با خودم عهد کرده بودم، مغرور میشدم. این روال آنچنان بود که کم کم به کوه رفتن ایمان آوردم، یعنی اگر نمیرفتم میگفتم کم آوردهام انگار گناه کرده باشم، و اگر میرفتم خدا میداند چه نشاط و انرژی تا یک هفته در خود داشتم. اصلا متعالی میشدم.
سه
در کتابِ فرنی و زویی، یک بحثی هست: بیانِ ذکر. شما ذکر میگویید، به آن جمله ایمان دارید اما این دلیل آن نمیشود که هی بارها با خود تکرارش کنید، اما باید اینچنین کنید، فرنی این کار را میکند، هی ذکر میگوید، جمله را تکرار میکنید.
البته که این امر در قریب به اتفاق آیینها مرسوم است. شما عبارتی که به آن ایمان دارید را بارها با خود تکرار میکنید، و باور دارید به آنکه تکرار این عبارت اثر آن را بر زندگیتان میسر میکند.
چهار
یک مدتی که با درمانیافتههایِ NA گفت و شنود داشتم عادتی پیشه کردم اینجور که شبها، یک ساعت میرفتم رویِ تراس، به آسمان نگاه میکردم و با باورِ آنکه آسمان به من کمک خواهد کرد –چرا که از طبیعت است و طبیعت اصلِ وجود- با آن سخن میگفتم. عباراتی از این دست که من اینگونه هستم و آنگونه میخواهم و حالا به وجودِ تو میخواهم که یاریم کنی.
پنج
یک شب، خیلی تازه پس از جدایی بود، دلتنگ بودم تلفن را برداشتم که به همسر سابقم بگویم بیاید ببینیم هم را، چنین نکردم، تلفن را کنار گذاشتم، روبرویِ عکسِ پدر که –هر جا بنشینی چشمانش تو را نگاه میکند- نشستم و گفتم پدر، به خوبیِ آنکه بودی ایمان دارم، و به لزومِ نبودِ فلانی، حالا امشب که میبینی دلتنگم، بیا و تو آرامم کن، هر جور، فقط آرامم کن، نگذار عاطفهات ناچار از عملی شود که نباید.
بالاخره آن شب، آرام خوابیدم.
صبح قاب عکسش را از رویِ تخت برداشتم و باز به دیوار آویختم.
شش
سالِ قبل، شبِ قدر رفتم بهشت زهرا، با عمو رفتم، خیلی خوب بود، خیلی گرم بود، خیلی آرام بود. ساعتها میانِ قبور شهدایِ گمانم راه میرفتیم و عمو تعریف میکرد از دوستانیش که شاید در همان حوالی آرام گرفته باشند.
صبح رسیدیم خانه. خوابیدم، بیدار که شدم خواستم روزه باشم، نزدیک ظهر بود که سیگاری روشن کردم، زن عمو از دستم گرفت و گفت مگر روزه نیستی؟ گفتم نه، روزه نگرفتم، من فقط خواستم به خودم بگویم میتوانم در زمانی مقرر نه بخورم نه بیاشامم، نماز هم که نمیخواندم. به نظرش مسخره آمد. چیزی نگفت. شب هم وقتی گفت قبول باشد خندیدم که یعنی بیخیال من که مسلمان نیستم. باورش ندارم.
هفت
عبادات ابزارند. شمایی که به نامِ اسلام، عبادت میکنید، حواستان باشد، نکند روزه بگیرید و نماز بخوانید و دمِ افطار شاد باشید که مسلمانیِ خود را تکمیل کردهاید، شما فقط ابزارِ مسلمان بودن را به دست گرفتهاید، بلکه مسلمانگونه رفتار کنید. هنوز به جایی نرسیدهاید، حتی از آتشِ جهنمِ پروردگارتان هم هنوز نجستهاید، شما فقط یک قدم پیش رفتهاید، ابزار را بدست گرفتهاید، راه هنوز دراز است، حواستان باشد، غره نشوید.
*این مقال جایِ معنایِ واژهی "متعالی" را نداشت. شاید وقتی دیگر.
یکی از رفقا میگفت با خودش عهد دارد همواره نیمی از درآمدش را به خیریه میدهد. این کار را انجام میداد، به آن ایمان داشت، آنقدری که اگر روزی چنین نمیکرد منتظرِ بدآوردش بود، از انجامِ این کار سرمست میشد و متعالی*.
دو
سالها، هر هفته پنجشنبهها کوه میرفتم، سالهایِ ابتدایی فقط کلکچال بود، تنها میرفتم، تنها هم برمیگشتم، بی امیدِ هیچ اتفاقی جز همین صعود و بازگشت این کار را میکردم. بارها ابتدایِ راه در مسیر همان پلههایِ داخلِ پارک جمشیدیه خسته میشدم و به خودم میگفتم که دیوانهای ها! بعد به خودم میگفتم حالا که اینهمه راه آمدم تا ایستگاه دو میروم، پیش محمدآقا، نیمرو میخورم و برمیگردم.. همینجور میشد و یکهو میدیدم که رسیدهام پناهگاه، ایستگاه چهار، یعنی دقیقا همانجا که از قبل با خودم عهد کرده بودم، مغرور میشدم. این روال آنچنان بود که کم کم به کوه رفتن ایمان آوردم، یعنی اگر نمیرفتم میگفتم کم آوردهام انگار گناه کرده باشم، و اگر میرفتم خدا میداند چه نشاط و انرژی تا یک هفته در خود داشتم. اصلا متعالی میشدم.
سه
در کتابِ فرنی و زویی، یک بحثی هست: بیانِ ذکر. شما ذکر میگویید، به آن جمله ایمان دارید اما این دلیل آن نمیشود که هی بارها با خود تکرارش کنید، اما باید اینچنین کنید، فرنی این کار را میکند، هی ذکر میگوید، جمله را تکرار میکنید.
البته که این امر در قریب به اتفاق آیینها مرسوم است. شما عبارتی که به آن ایمان دارید را بارها با خود تکرار میکنید، و باور دارید به آنکه تکرار این عبارت اثر آن را بر زندگیتان میسر میکند.
چهار
یک مدتی که با درمانیافتههایِ NA گفت و شنود داشتم عادتی پیشه کردم اینجور که شبها، یک ساعت میرفتم رویِ تراس، به آسمان نگاه میکردم و با باورِ آنکه آسمان به من کمک خواهد کرد –چرا که از طبیعت است و طبیعت اصلِ وجود- با آن سخن میگفتم. عباراتی از این دست که من اینگونه هستم و آنگونه میخواهم و حالا به وجودِ تو میخواهم که یاریم کنی.
پنج
یک شب، خیلی تازه پس از جدایی بود، دلتنگ بودم تلفن را برداشتم که به همسر سابقم بگویم بیاید ببینیم هم را، چنین نکردم، تلفن را کنار گذاشتم، روبرویِ عکسِ پدر که –هر جا بنشینی چشمانش تو را نگاه میکند- نشستم و گفتم پدر، به خوبیِ آنکه بودی ایمان دارم، و به لزومِ نبودِ فلانی، حالا امشب که میبینی دلتنگم، بیا و تو آرامم کن، هر جور، فقط آرامم کن، نگذار عاطفهات ناچار از عملی شود که نباید.
بالاخره آن شب، آرام خوابیدم.
صبح قاب عکسش را از رویِ تخت برداشتم و باز به دیوار آویختم.
شش
سالِ قبل، شبِ قدر رفتم بهشت زهرا، با عمو رفتم، خیلی خوب بود، خیلی گرم بود، خیلی آرام بود. ساعتها میانِ قبور شهدایِ گمانم راه میرفتیم و عمو تعریف میکرد از دوستانیش که شاید در همان حوالی آرام گرفته باشند.
صبح رسیدیم خانه. خوابیدم، بیدار که شدم خواستم روزه باشم، نزدیک ظهر بود که سیگاری روشن کردم، زن عمو از دستم گرفت و گفت مگر روزه نیستی؟ گفتم نه، روزه نگرفتم، من فقط خواستم به خودم بگویم میتوانم در زمانی مقرر نه بخورم نه بیاشامم، نماز هم که نمیخواندم. به نظرش مسخره آمد. چیزی نگفت. شب هم وقتی گفت قبول باشد خندیدم که یعنی بیخیال من که مسلمان نیستم. باورش ندارم.
هفت
عبادات ابزارند. شمایی که به نامِ اسلام، عبادت میکنید، حواستان باشد، نکند روزه بگیرید و نماز بخوانید و دمِ افطار شاد باشید که مسلمانیِ خود را تکمیل کردهاید، شما فقط ابزارِ مسلمان بودن را به دست گرفتهاید، بلکه مسلمانگونه رفتار کنید. هنوز به جایی نرسیدهاید، حتی از آتشِ جهنمِ پروردگارتان هم هنوز نجستهاید، شما فقط یک قدم پیش رفتهاید، ابزار را بدست گرفتهاید، راه هنوز دراز است، حواستان باشد، غره نشوید.
*این مقال جایِ معنایِ واژهی "متعالی" را نداشت. شاید وقتی دیگر.
برایِ دخترم
BBC یک برنامهای دارد به نامِ Top Geer (تخت گاز) که دو تا از همکارانِ من شیفتهاش هستند. انقدری که یکی میرود برنامه را ضبط میکند برایِ دیگری که روی کانال پارازیت دارد و آن دیگری برایِ اولی نوشابه میخرد!
امروز تکرار برنامه را میدیدم، دخترانه نیست، درباره اتومبیلها و عشقِ سرعتها و اینهاست، منتها قسمتی داشت که یکی گفت پدرِ پولداری است و برایِ حمایتِ فرزندانش اینگونه عمل میکند که یک صندوق در خانه تعبیه کرده و هر فرزند درآمد خودش را در صندوق خودش ذخیره میکند و پایانِ هر سال پدر به صندوق افراد مبلغی معادل مبلغ موجود در صندوق را اضافه میکند، یعنی که درآمد هر فرزند پایانِ هرسال دو برابر میشود.
روش جالبی بود.
امروز تکرار برنامه را میدیدم، دخترانه نیست، درباره اتومبیلها و عشقِ سرعتها و اینهاست، منتها قسمتی داشت که یکی گفت پدرِ پولداری است و برایِ حمایتِ فرزندانش اینگونه عمل میکند که یک صندوق در خانه تعبیه کرده و هر فرزند درآمد خودش را در صندوق خودش ذخیره میکند و پایانِ هر سال پدر به صندوق افراد مبلغی معادل مبلغ موجود در صندوق را اضافه میکند، یعنی که درآمد هر فرزند پایانِ هرسال دو برابر میشود.
روش جالبی بود.
خودبخشی
من محکومم به پذیرش گناهی که –خود- انجام دادهام، میپذیرم.
منِ گناهکار نیازمندم به پذیرش دلیلِ عملکردِ ناشایستم، پذیرشِ کسی خارج از خودم، کسی جز خودم.
"آیا کسی هست که مرا یاری کند؟"
منِ گناهکار نیازمندم به پذیرش دلیلِ عملکردِ ناشایستم، پذیرشِ کسی خارج از خودم، کسی جز خودم.
"آیا کسی هست که مرا یاری کند؟"
گریه کن سبک شی
اوایل اینگونه بود که فقط من ناله میکردم از جنسی که برایش تکراری بود، دیده بود امثالِ این بیمار را، شاید خندهدار بود، بدیهیست که حالِ دردم برایش معلوم بود. پس از یک ساعت حرف زدنِ من، بالاخره آرام و بامنش تسبیحش را میگرداند و با یک صدایِ بمی میگفت "فلان"؛ و خدا میداند من با همین پیشنهادِ "فلان" چه کیفی میکردم و ساخته میشدم و میساختم تا دیداری دوباره.
بعدتر مینشستیم مقابلِ هم و انگار کنار هم، گپ میزدیم. دیگر اگر میگفتم قرص نمیخورم نمیگفت "نه، باید بخوری"، میخندید، فقط میخندید. واضحتر بگویم اینجور بود که مثلا من میگفتم فلان، او میگفت بهمان، و من جواب میدادم. گاها جوابی میدادم که به فکر فرو میرفت، به نقطهای خیره میشد. گاه حتی پیش میآمد یکی دو ساعت پس از دیدارمان تماس میگرفت که عاطفه، فکر کردم به حرفت و جوابش میشود چنین و چنان.
بعدترش که میشود همین چند ماه قبل، اینطور بود که گاهی میگفت: "نمیدانم". و این "نمیدانم" هم یک دنیا لذت بود که ایول! دکتر هم با این همه دانسته و درایت و هوش "نمیداند" همانطور که من نمیدانم، حق دارم که ندانم. از سویِ دیگر این "نمیدانم" درد داشت. یعنی با خودت میگفتی ای بابا، ببین به چه روزی افتادیم! دکتر هم نمیداند!
امشب اما گونهی دیگری بود، هر چه فکر میکنم حدس میزنم این فاز، فازِ نهایی باشد. حرفی میزند که یکهو بغضم میترکد، لبهایم را به هم فشار میدهم و نگاهم را به زمین میدوزم اما بالاخره قطره اشک میچکد و او میبیند و در خود میپیچد که "چرا؟"؛ من در امتدادِ تلاشم برایِ رهایی از لرزش صدا، برایش شرح میدهم آنچه را که در من رخ داده، میگویمش که چقدر اشتباه کرده، شکایت میکنم که دکترجان، این طرز حرف زدن نیست، یا دکتر تو دیگر چرا نمیفهمی، و آنقدر توضیح میدهم تا با ابروانی گره شده، تقلا میکند که نه، اشتباه شد، حالا فهمیدم، حق با تو بود؛ التماس میکند که باورم کن، که باورش کنم.
واژههایم تهدید دارد که "اگر یک بار دیگر آمدم.." و میبینم که دلش به جوش میآید که "بیا، چرا که نه، بیا، عاطفه". من میبینم که به بودنِ من نیازمند است.
دکتر،
نیاز دارد به من
که بروم برایش بگویم آدمیزاد گاه این شکلی میشود
و در آن بهت و شرم و نیاز رهایش کنم، فرصتش بدهم که بیندیشد، فرصتش بدهم که درگیر شود، فرصتش بدهم که حالش خوب شود.
دکی، امشب درد داری، میدانم، تحمل کن، صبور میشوی، بزرگ میشوی، تحمل کن عزیز.
بعدتر مینشستیم مقابلِ هم و انگار کنار هم، گپ میزدیم. دیگر اگر میگفتم قرص نمیخورم نمیگفت "نه، باید بخوری"، میخندید، فقط میخندید. واضحتر بگویم اینجور بود که مثلا من میگفتم فلان، او میگفت بهمان، و من جواب میدادم. گاها جوابی میدادم که به فکر فرو میرفت، به نقطهای خیره میشد. گاه حتی پیش میآمد یکی دو ساعت پس از دیدارمان تماس میگرفت که عاطفه، فکر کردم به حرفت و جوابش میشود چنین و چنان.
بعدترش که میشود همین چند ماه قبل، اینطور بود که گاهی میگفت: "نمیدانم". و این "نمیدانم" هم یک دنیا لذت بود که ایول! دکتر هم با این همه دانسته و درایت و هوش "نمیداند" همانطور که من نمیدانم، حق دارم که ندانم. از سویِ دیگر این "نمیدانم" درد داشت. یعنی با خودت میگفتی ای بابا، ببین به چه روزی افتادیم! دکتر هم نمیداند!
امشب اما گونهی دیگری بود، هر چه فکر میکنم حدس میزنم این فاز، فازِ نهایی باشد. حرفی میزند که یکهو بغضم میترکد، لبهایم را به هم فشار میدهم و نگاهم را به زمین میدوزم اما بالاخره قطره اشک میچکد و او میبیند و در خود میپیچد که "چرا؟"؛ من در امتدادِ تلاشم برایِ رهایی از لرزش صدا، برایش شرح میدهم آنچه را که در من رخ داده، میگویمش که چقدر اشتباه کرده، شکایت میکنم که دکترجان، این طرز حرف زدن نیست، یا دکتر تو دیگر چرا نمیفهمی، و آنقدر توضیح میدهم تا با ابروانی گره شده، تقلا میکند که نه، اشتباه شد، حالا فهمیدم، حق با تو بود؛ التماس میکند که باورم کن، که باورش کنم.
واژههایم تهدید دارد که "اگر یک بار دیگر آمدم.." و میبینم که دلش به جوش میآید که "بیا، چرا که نه، بیا، عاطفه". من میبینم که به بودنِ من نیازمند است.
دکتر،
نیاز دارد به من
که بروم برایش بگویم آدمیزاد گاه این شکلی میشود
و در آن بهت و شرم و نیاز رهایش کنم، فرصتش بدهم که بیندیشد، فرصتش بدهم که درگیر شود، فرصتش بدهم که حالش خوب شود.
دکی، امشب درد داری، میدانم، تحمل کن، صبور میشوی، بزرگ میشوی، تحمل کن عزیز.
قضاوت نکنیم.
ماشین را پلیس خوابانده. مادر هم که کماکان در ناز است. کافه هم که در این ماهِ مبارک، نامبارکوار خاموش است. این شد سبب خیر که امروز بالاخره دستی به سر و رویِ خانه کشیدم و کارهایِ ناتمام را تمام کردم. در این میان نشسته بودم چمدانی را بازنگری میکردم که خاطرات در آن بایگانیند. حالا نه که فقط کاغذ و نوشته، بلکه کارتهایِ تبریک و بعضی عکسها و دوتکه فلزی که بهم میچسبند و صدایِ چندشآوری میدهند و دو چوب درام و کلی از همین دست بایگانیها.
در این میان دو نامه بود، یکی به تاریخ 30 خرداد 85، نوشته خودم، به خط خوش، که هر برگهی آن شماره صفحه دارد به خط خودم، رو به یک مخاطب خاص، حاویِ مطالبی از این دست که فلانی بیا و کمی معتقد باش. یک نامهی دیگر هم بود به تاریخ 18 خرداد 86، نوشته خودم، به خطی ناخوانا، که هر برگهی آن به خودنویس قرمز رنگی شماره خورده بود و هنوز نمیدانم کارِ کدامیک از افرادیست که این نامه را از میانِ داشتههایم ربودند، خواندند، به دیگران نشان دادند و کردندش پیرهن عثمان؛ این نامه هم باز رو به همان مخاطب خاص است منتها با مضمونی کاملا متفاوت در این راستا که فلانی، من در این دو ماهِ اخیر، لگد به اعتقاداتِ خودم زدم و خودم را زدم و زدم و زدم.
چروک نامهها را باز کردم و کنارِ هم گذاشتمشان و همینجور خیره شدم به اینکه آدمیزاد چه ساده نابود میشود! یعنی آن کجا و این کجا! کجا خیال میکردم منِ سالِ 85 بشود منِ سالِ 86؟ جایِ شما خالی که سرم را در دستانتان بفشارید و بگویید آرام دخترجان، آرام، گذشته، فکرش را نکن، امروز را ببین که جستی، جایِ شما خالی، من نشستم، ساعتها، و خیره شدم به گذرِ عمر، به اتفاقات، به گناهها، به مکافاتها، و بسیار افسوس خوردم وقتی به خودم نگاه کردم که سالِ 84 چطور جلوه کردم و سالِ 85 چطور تقلا کردم و سالِ 86 چطور باختم. سرِ بانیانش سلامت!
اصلا آدم نمیداند به کجایِ این روزگار و گذر عمر دل ببندد، ایمان داشته باشد، باور کند، که آدمیزاد بسیـــــــــــــــــــــار وابستهی روزگار است، وابستهی محیط، اتفاقها، آدمها، خدا میداند کداممان فردا روز به عملی دست خواهد برد که امروز از آن به "محال" یاد میکند.
یادم هم میاید مادرم که آدمی نیمه-مذهبی بود همیشه یک جمله میگفت که من خیلی دوستش داشتم: "خدایا ما را لحظهای به خودمان وامگذار."
راست حکایتی بود، حالا که خدایِ ما با ما سرِ یاری ندارد، شاید چاره آن باشد که به آینه خیره بمانیم. حذر کنیم.
در این میان دو نامه بود، یکی به تاریخ 30 خرداد 85، نوشته خودم، به خط خوش، که هر برگهی آن شماره صفحه دارد به خط خودم، رو به یک مخاطب خاص، حاویِ مطالبی از این دست که فلانی بیا و کمی معتقد باش. یک نامهی دیگر هم بود به تاریخ 18 خرداد 86، نوشته خودم، به خطی ناخوانا، که هر برگهی آن به خودنویس قرمز رنگی شماره خورده بود و هنوز نمیدانم کارِ کدامیک از افرادیست که این نامه را از میانِ داشتههایم ربودند، خواندند، به دیگران نشان دادند و کردندش پیرهن عثمان؛ این نامه هم باز رو به همان مخاطب خاص است منتها با مضمونی کاملا متفاوت در این راستا که فلانی، من در این دو ماهِ اخیر، لگد به اعتقاداتِ خودم زدم و خودم را زدم و زدم و زدم.
چروک نامهها را باز کردم و کنارِ هم گذاشتمشان و همینجور خیره شدم به اینکه آدمیزاد چه ساده نابود میشود! یعنی آن کجا و این کجا! کجا خیال میکردم منِ سالِ 85 بشود منِ سالِ 86؟ جایِ شما خالی که سرم را در دستانتان بفشارید و بگویید آرام دخترجان، آرام، گذشته، فکرش را نکن، امروز را ببین که جستی، جایِ شما خالی، من نشستم، ساعتها، و خیره شدم به گذرِ عمر، به اتفاقات، به گناهها، به مکافاتها، و بسیار افسوس خوردم وقتی به خودم نگاه کردم که سالِ 84 چطور جلوه کردم و سالِ 85 چطور تقلا کردم و سالِ 86 چطور باختم. سرِ بانیانش سلامت!
اصلا آدم نمیداند به کجایِ این روزگار و گذر عمر دل ببندد، ایمان داشته باشد، باور کند، که آدمیزاد بسیـــــــــــــــــــــار وابستهی روزگار است، وابستهی محیط، اتفاقها، آدمها، خدا میداند کداممان فردا روز به عملی دست خواهد برد که امروز از آن به "محال" یاد میکند.
یادم هم میاید مادرم که آدمی نیمه-مذهبی بود همیشه یک جمله میگفت که من خیلی دوستش داشتم: "خدایا ما را لحظهای به خودمان وامگذار."
راست حکایتی بود، حالا که خدایِ ما با ما سرِ یاری ندارد، شاید چاره آن باشد که به آینه خیره بمانیم. حذر کنیم.
ما را چه میشود؟
یکهو از خواب پریدم، سردم بود، هنوز منگِ خواب بودم، دیدمش ایستاده نگاهم میکند، سردم بود، آرام گفتم: "هانی، کولر رو خاموش کن" و باز چرتی زدم.
از وقتی بیدار شدهام درگیرم که چطور شد بالاخره کسی به زندگیم وارد شد و "هانی" صدایش کردم. این واژه تکراری هست، شاید هم ساده، برایِ خیلیها، اما برایِ من نه، برایِ من فقط یک نفر بود همیشه، که میتوانستم اینگونه بخوانمش، عادت شده بود یا حقیقتا بیانِ عشق بود نمیدانم، اما این را میدانم که او را زیاد دوست داشتم. خیلی خیلی زیاد. وقتی رفت، دیگر کسی را اینگونه صدا نزدم، شاید گفته باشم "عزیزم" یا "جانم" یا هر چیزی، اما "هانی" یک چیز دیگر بود، انگار مانده بود میانِ کاغذها، موزیکها، خاطراتِ دربسته.
حالا ساعتهاست نشستهام فکر میکنم به "دومین" کسی که آمده، "هانی" صدایش کردهام و دارد میرود. اوهوم، دارد میرود.
از وقتی بیدار شدهام درگیرم که چطور شد بالاخره کسی به زندگیم وارد شد و "هانی" صدایش کردم. این واژه تکراری هست، شاید هم ساده، برایِ خیلیها، اما برایِ من نه، برایِ من فقط یک نفر بود همیشه، که میتوانستم اینگونه بخوانمش، عادت شده بود یا حقیقتا بیانِ عشق بود نمیدانم، اما این را میدانم که او را زیاد دوست داشتم. خیلی خیلی زیاد. وقتی رفت، دیگر کسی را اینگونه صدا نزدم، شاید گفته باشم "عزیزم" یا "جانم" یا هر چیزی، اما "هانی" یک چیز دیگر بود، انگار مانده بود میانِ کاغذها، موزیکها، خاطراتِ دربسته.
حالا ساعتهاست نشستهام فکر میکنم به "دومین" کسی که آمده، "هانی" صدایش کردهام و دارد میرود. اوهوم، دارد میرود.
گناهِ من
بچه که بودم از ترسِ آهنِ مذابی که در گلویم خواهند ریخت روزه میگرفتم و بهنگام تشنگی، مدام صورتم را میشستم و یواشکی، آنجور که خدا هم نتواند ببیند زبانم را رویِ لبهایِ خیسم میکشیدم.
این روزها که از بودنت امساک میکنم، چشمهایم را میبندم، انگار که خوابم، خاطرات را نشخوار میکنم، یک جور که طپش قلبم را نشنوی، حتی.
این روزها که از بودنت امساک میکنم، چشمهایم را میبندم، انگار که خوابم، خاطرات را نشخوار میکنم، یک جور که طپش قلبم را نشنوی، حتی.
نمیبخشمت اما
روابط به پایان میرسند. خیلی کم رابطهای دیده میشود که همینجور ساده که آغاز شده کش بیاید و بیاید و آنقدر کش بیاید که به انتهایِ زندگیِ یکی از دو عنصر بچسبد. پایان و جدایی هم دردناک است، ندیدهام کسی را که درد نکشد، ممکن است روزِ آغازِ این پایان هر و هر بخندید و خوش باشید که رها شدهاید، یا شاید زمان بگذرد و روزی فرا رسد که از تهِ دل شاد باشید از آنچه از دست دادید، یا هر شکل ِدیگر، منتها خودِ ماهیتِ جدایی درد دارد، دستِ کم دردِ ترکِ عادت، که گفتهاند موجب مرض است، گاه چون مرضی لاعلاج و ماندگار، گاه به یک تب. این درد، درد دارد. فشار دارد. اصلا آدم زورش میآید که چرا آغاز شد که پایانی برسد، زورش میآید از آنچه کرده، از آنچه نکرده و کاش، تحملِ این درد، مرد میسازد، قاعدتا نه در معنایِ جنسیت بلکه در اصطلاح به نشان استواری، تحمل است دیگر، واژهی مناسبتری نمییابم.
سادهتر بگویم، بسته به عمق و مدتِ رابطه، شمایِ ترک شده/کرده(فرقِ چندانی ندارد) درگیر میشوید، تحمل میکنید، دردتان میگیرد، یک روز عاشقید یک روز بیزار، یک روز دربهدر بدنبالشید یک روز طردش میکنید و در این فراز و نشیب، لحظهای میرسد تبدار که دلتان میخواهید، نه که خودتان، دلتان هوس میکند برود بپرد سرِ بانی ِماجرا و تا درد میکشد درد بسازد، در این دمادم، به اصطلاح آپاچیها خود را نشان میدهند، میشوند همین قاتلین و اسیدپاشها و.. بعضی هم جانبداری میکنند و این جانبداری دلیل دارد. یعنی اصلا حرفِ من همین دلیل است. بهانهای برای ِتو، برایِ آنکه درد بکشی و درد نسازی، به خودت دشنام بدهی اما یک شماره نگیری و دشنام را نثار دیگری نکنی. حرفی ندارم از معدود افرادی که اصلا از ریشه درگیر نشده بودند و جانبداری و خودداریشان از بیقیدی و بیغیرتی بوده، حرفم از آنهاییست که درد میکشند.
مختصر کنم، این نیش و تشرها، این تهدیدها، این پستهایِ دردناکِ وبلاگها که خدا میداند چگونه یک دیگری را به آتش میکشند، این نفرینها و آهها سوخت و سوز ندارند، کم و زیاد دارند و من ادعا میکنم که این هجوم تنها با علاقه، با شفقت، با بزرگواریِ دیگریست که در جا فرومینشینند و خدا میداند که چه داغی در جا به جا میگذارند.
صبوری کنیم که چاره ی دیگری نیست.
سادهتر بگویم، بسته به عمق و مدتِ رابطه، شمایِ ترک شده/کرده(فرقِ چندانی ندارد) درگیر میشوید، تحمل میکنید، دردتان میگیرد، یک روز عاشقید یک روز بیزار، یک روز دربهدر بدنبالشید یک روز طردش میکنید و در این فراز و نشیب، لحظهای میرسد تبدار که دلتان میخواهید، نه که خودتان، دلتان هوس میکند برود بپرد سرِ بانی ِماجرا و تا درد میکشد درد بسازد، در این دمادم، به اصطلاح آپاچیها خود را نشان میدهند، میشوند همین قاتلین و اسیدپاشها و.. بعضی هم جانبداری میکنند و این جانبداری دلیل دارد. یعنی اصلا حرفِ من همین دلیل است. بهانهای برای ِتو، برایِ آنکه درد بکشی و درد نسازی، به خودت دشنام بدهی اما یک شماره نگیری و دشنام را نثار دیگری نکنی. حرفی ندارم از معدود افرادی که اصلا از ریشه درگیر نشده بودند و جانبداری و خودداریشان از بیقیدی و بیغیرتی بوده، حرفم از آنهاییست که درد میکشند.
مختصر کنم، این نیش و تشرها، این تهدیدها، این پستهایِ دردناکِ وبلاگها که خدا میداند چگونه یک دیگری را به آتش میکشند، این نفرینها و آهها سوخت و سوز ندارند، کم و زیاد دارند و من ادعا میکنم که این هجوم تنها با علاقه، با شفقت، با بزرگواریِ دیگریست که در جا فرومینشینند و خدا میداند که چه داغی در جا به جا میگذارند.
صبوری کنیم که چاره ی دیگری نیست.
به مادرم خبر دهید که من گم شده ام
میآید ابروهایم را بردارد اسمم را میپرسد میگویم عاطفه. میگوید چه عاطفهها همه شبیه هماند. تایید میکنم و ادامه میدهم که آره همه سفید و توپول. دست از کار میکشد به تعجب نگاهم میکند و میگوید تو لاغری و تیره رنگ! به خودم در آینه نگاه میکنم. چه غریبه شدهام! تایید میکنم و ادامه میدهم که آره، اون کودکیها بود. خیلی چیزها عوض شده.
کاش آینه را شکسته بودم.
کاش آینه را شکسته بودم.
پرنیان
یک سال و اندی پیش بود که همینجور الکی نشسته بودیم ورِ دل هم و او غر میزد و من به لغزش عقربههای ساعت خیره شده بودم، شاید تندتر، مثل همیشه.
برخلافِ همیشه دهان باز کردم، زبان رها کردم، سکوت کرد و تمام.
تمام، تمامِ خواهر نبودنهامان به آغوشی پایان یافت و خواهرانه بخشیدیم.
دیدم هی تند تند دارد دیر میشود و همه میروند، خواستم بیایم –تا دیر نشده- ثبت کنم عشقِ بیمثالی را که در درونم بیتابی میکند، بیمثال. به پاسِ معصومیتِ پر های و هویش، به شکرانهی نوازشِ درمانگرش، به التهابِ دلم، به غمِ لرزانِ صدایش که الهی بماند، الهی برایم بماند، الهی شاد بماند، الهی سلامت بماند که من بسیار بسیار بسیار دوستش دارم، دوستش دارم، بیش از همیشه، همه، دوستش دارم، و برایش دعا میخوانم الهی همیشه باشد.
برخلافِ همیشه دهان باز کردم، زبان رها کردم، سکوت کرد و تمام.
تمام، تمامِ خواهر نبودنهامان به آغوشی پایان یافت و خواهرانه بخشیدیم.
دیدم هی تند تند دارد دیر میشود و همه میروند، خواستم بیایم –تا دیر نشده- ثبت کنم عشقِ بیمثالی را که در درونم بیتابی میکند، بیمثال. به پاسِ معصومیتِ پر های و هویش، به شکرانهی نوازشِ درمانگرش، به التهابِ دلم، به غمِ لرزانِ صدایش که الهی بماند، الهی برایم بماند، الهی شاد بماند، الهی سلامت بماند که من بسیار بسیار بسیار دوستش دارم، دوستش دارم، بیش از همیشه، همه، دوستش دارم، و برایش دعا میخوانم الهی همیشه باشد.
فرار بر قرار
از من بیغیرتتر بخواهی به مملکتش، میشود خودِ من! مملکتی که سیاست و اقتصاد و فرهنگ و هرچه بگوییش همه به فناست، به پشیزی برایم نمیارزد. مردمی که بیدلیلتر از حیوان به جانِ هم میفتند، برایم عزیز نیستند. خاک هم که، که چی؟ هیچ.
خلاصه
اما همین من، گاه هوس میکند برود سراغِ آن خانهی دراز که درش قد کشیده، نگاهی کند و برگردد به مامن امروزیش
دلش میخواهد گاها برود به مادربزرگِ بر زمین ماندهاش خیره شود و مرور کند آن شب را که با قصهی او خفت و صفا کند
پرمیکشد برایِ لمسِ سنگِ سردی که پدر است، پدر بوده است، پدر میماند
به همین سادگی، مسخرگی(؟)، خواستنی
خواستم بگویم که من دشنام میدهم، خشم میگیرم، بوقتِ رفتن، آنهایی را که بیزارم میکنند تا مرزِ رفتن، رها کردن، جستن، تنهاتر کردن
آدم دلش میگیرد
دشنامشان میدهم
همیشه.
خلاصه
اما همین من، گاه هوس میکند برود سراغِ آن خانهی دراز که درش قد کشیده، نگاهی کند و برگردد به مامن امروزیش
دلش میخواهد گاها برود به مادربزرگِ بر زمین ماندهاش خیره شود و مرور کند آن شب را که با قصهی او خفت و صفا کند
پرمیکشد برایِ لمسِ سنگِ سردی که پدر است، پدر بوده است، پدر میماند
به همین سادگی، مسخرگی(؟)، خواستنی
خواستم بگویم که من دشنام میدهم، خشم میگیرم، بوقتِ رفتن، آنهایی را که بیزارم میکنند تا مرزِ رفتن، رها کردن، جستن، تنهاتر کردن
آدم دلش میگیرد
دشنامشان میدهم
همیشه.
از نبودنهایش
وقتی این پست تمام شد.. نه، اصلا میانههایِ همین پست، نمیدانم، هرجایش که شد، هرجایش که فهمیدید، چشم از این خطوط درهم بردارید و به اطراف نگاه کنید، به هنزلیجاتی که خاک گرفتهاند، به طرحِ چای بر لیوان لبپر، به تهسیگارهایِ بوگرفته، و بو بکشید تهماندهی عطری که بر لباسها مانده، و لمس کنید نرمیِ گردِ نشسته بر قلم خطاطی که مدتهاست در دست نفشردهاید و بترسید!
بترسید از تمامِ آنچه که حولتان کمین کرده، تمامِ این بیجانها که چون رفتن، چون جدایی فرا رسد به زجرِ تو جان میگیرند، و در این قیامتِ دردناک، خاطراتِ تو را فریاد میزنند.. لعنتیها، لعنتیهایِ دوستداشتنیِ من، دوستان خواستنیِ من، حرفم را بفهمید، درد دارد، بچشید، برایِ خاطرِ روزی که هیـــــــــــچ دور نیست، روزی که "او" دیگر نیست، آن محبوبهی آسمانیتان و نمیپیچد صدایِ گرمش در انحنایِ خواستنهاتان و نمیگوید که وه! چه زیبا شدهای در این لباس! –که من، امروز، نفرت دارم از آن لباس-
وای وای ای وای، از خیابانی که باید دور از فشار خواستنی دستهایش طی شود..
از کاغذی که دیگر هرگز به دستنوشتهی او، رنگ نمیگیرد..
از بدنی که دیگر به هرمِ نوازشش جان نمیگیرد..
که اگر این انگشتان، مینویسند هم، از اوست.
بترسید از تمامِ آنچه که حولتان کمین کرده، تمامِ این بیجانها که چون رفتن، چون جدایی فرا رسد به زجرِ تو جان میگیرند، و در این قیامتِ دردناک، خاطراتِ تو را فریاد میزنند.. لعنتیها، لعنتیهایِ دوستداشتنیِ من، دوستان خواستنیِ من، حرفم را بفهمید، درد دارد، بچشید، برایِ خاطرِ روزی که هیـــــــــــچ دور نیست، روزی که "او" دیگر نیست، آن محبوبهی آسمانیتان و نمیپیچد صدایِ گرمش در انحنایِ خواستنهاتان و نمیگوید که وه! چه زیبا شدهای در این لباس! –که من، امروز، نفرت دارم از آن لباس-
وای وای ای وای، از خیابانی که باید دور از فشار خواستنی دستهایش طی شود..
از کاغذی که دیگر هرگز به دستنوشتهی او، رنگ نمیگیرد..
از بدنی که دیگر به هرمِ نوازشش جان نمیگیرد..
که اگر این انگشتان، مینویسند هم، از اوست.
میخواهم زنده بمانم.
دراور میخرم. خوشحالم. راننده نیسان میارتش. میاره بالا. با مانتو و روسری میرم جلویِ در. سعی میکنه بیارتش تو، میگم نمیخواد، بذاره تو راهرو خودم میبرم، میره باقی وسایل رو بیاره، کشوها رو به هر سنگینی میبرم تو خونه، دیر میکنه، از پنجره نگاه میکنم، نمیبینمش، بالاخره میاره، میگه در آسانسور رو نگه دار، نگاهی میندازم، چارهای نیست، از خونه خارج میشم، میاره تو، تا وسط اتاق میره، شکایت میکنم که همینجا بذاره، جلوی در، میگه باید سرِ هم بکندش، چیزی نمیگم، میره تو، میرم تو، درِ خونه بازه، میبنده، برمیگردم در رو باز میکنم، میگه کجا میخوای بذاریش، با خودم میگم همین مونده بگم بره تو اتاق خواب، بویِ گندش خونه رو برداشته میگم همینجا، میگه بگو سنگین میشه، میگم شوهرم میاد میبره، میگه پس بگو خودش سوار کنه و با عصبانیت از خونه خارج میشه.
****
تو شیبِ تندِ یکی از پیچهایِ چالوسم، ماشین جلو نمیتونه نیمکلاج کنه میاد عقب، بوق میزنم، ترمز میکنه، باز امتحان میکنه باز میاد عقب انقدر که بالاخره میکوبه، عصبانی میشم، دستم رو از رو بوق برمیدارم، از آینه نگاهم میکنه، پیاده میشه، پیاده میشم، فحشم میده، کف میکنم، شکایت میکنم که میفهمه داره چه غلطی میکنه یا نه، میگه از عقب زدی گه خوردی..، کف میکنم، میگم تو روزِ روشن؟ میگه خفه شو، میگه گه خوردی اومدی تو جادهای که نمیشناسی ولگردی، میگم دهنتو ببند، میاد جلو که بزندم، میرم عقب، میشینم تو ماشین، شیشهها رو بالا میکشم، صدای Eminem رو زیاد میکنم، پایِ چپم میلرزه، صبر میکنم چند تا ماشین جلو بزنه، میرم.
****
عمو میگه باهاش دوست نشو. میگم چرا میگه چون دچار سوءتفاهم میشه، میگم اوهوم، شاید، آره، حق با توئه، باشه.
****
میرم مهمونی. مجردها مست میکنند. باید مست کنند. چارهی دیگهای نیست که بیان جلوتو هرچی میخوان بگن. هرچی میخوان بگیرن. شده به زور. شده به تشر. شده به بهانهی مستی. میزنم به خیابون، گاز میدم، و به خودم قول میدم که دیگه هیچوقت "مهمونی" نبرمم.
****
میرم سوپرمارکت پولِ خرید دیشب رو حساب کنم، یارو پنجاه سال رو داره، میگه دیشب که وسایل رو آوردم میخواستم بیام این جوجههاتون رو ببینم که صداشون میومد، به خودم میلرزم، خیرهاش میشم، لال میشم، میگه راستی شما تنهایید؟ میگم نه.. با مادرمم... بقیه پول رو نمیگیرم و از مغازه بیرون میزنم. تقریبا میدوم.
****
ساعت سه پنجشنبه هست، سرِ کارم، همسایه زنگ میزنه که دزد اومده خونهات، واسه بار دوم، میرم خونه، میگن فرار کرده، میگن میشناسدت، میشناسمش، خدمه بود یه زمانی، میرم واحد جستجویِ پلیس، میگم این شمارهاش، این آدرسش، اینم عکسش. میگه بکشونش بیاد اینجا میگم پس شما چه میخواید بکنید؟ میگه اینجا بیارش میگیریمش، میگم چجوری، نگاهش رو رویِ بدنم میچرخونه، میگه زنگ بزن باهاش بلاس بیارش. میدونم که گوشهام سرخ شده، فشارم میوفته میام تو خیابون و گریه میکنم. خونهام رو جابجا میکنم.
****
بهم بگید فمنیست، بهم بگید شادی صدر، بهم بگید مردستیز، مهم نیست، ما از جنس هم نیستیم، من خودم میدونم که هیچکدوم از اینها نیستم، من میدونم که من فقط یک دخترم، دختری که مجبوره تنها زندگی کنه، میفهمید؟
****
تو شیبِ تندِ یکی از پیچهایِ چالوسم، ماشین جلو نمیتونه نیمکلاج کنه میاد عقب، بوق میزنم، ترمز میکنه، باز امتحان میکنه باز میاد عقب انقدر که بالاخره میکوبه، عصبانی میشم، دستم رو از رو بوق برمیدارم، از آینه نگاهم میکنه، پیاده میشه، پیاده میشم، فحشم میده، کف میکنم، شکایت میکنم که میفهمه داره چه غلطی میکنه یا نه، میگه از عقب زدی گه خوردی..، کف میکنم، میگم تو روزِ روشن؟ میگه خفه شو، میگه گه خوردی اومدی تو جادهای که نمیشناسی ولگردی، میگم دهنتو ببند، میاد جلو که بزندم، میرم عقب، میشینم تو ماشین، شیشهها رو بالا میکشم، صدای Eminem رو زیاد میکنم، پایِ چپم میلرزه، صبر میکنم چند تا ماشین جلو بزنه، میرم.
****
عمو میگه باهاش دوست نشو. میگم چرا میگه چون دچار سوءتفاهم میشه، میگم اوهوم، شاید، آره، حق با توئه، باشه.
****
میرم مهمونی. مجردها مست میکنند. باید مست کنند. چارهی دیگهای نیست که بیان جلوتو هرچی میخوان بگن. هرچی میخوان بگیرن. شده به زور. شده به تشر. شده به بهانهی مستی. میزنم به خیابون، گاز میدم، و به خودم قول میدم که دیگه هیچوقت "مهمونی" نبرمم.
****
میرم سوپرمارکت پولِ خرید دیشب رو حساب کنم، یارو پنجاه سال رو داره، میگه دیشب که وسایل رو آوردم میخواستم بیام این جوجههاتون رو ببینم که صداشون میومد، به خودم میلرزم، خیرهاش میشم، لال میشم، میگه راستی شما تنهایید؟ میگم نه.. با مادرمم... بقیه پول رو نمیگیرم و از مغازه بیرون میزنم. تقریبا میدوم.
****
ساعت سه پنجشنبه هست، سرِ کارم، همسایه زنگ میزنه که دزد اومده خونهات، واسه بار دوم، میرم خونه، میگن فرار کرده، میگن میشناسدت، میشناسمش، خدمه بود یه زمانی، میرم واحد جستجویِ پلیس، میگم این شمارهاش، این آدرسش، اینم عکسش. میگه بکشونش بیاد اینجا میگم پس شما چه میخواید بکنید؟ میگه اینجا بیارش میگیریمش، میگم چجوری، نگاهش رو رویِ بدنم میچرخونه، میگه زنگ بزن باهاش بلاس بیارش. میدونم که گوشهام سرخ شده، فشارم میوفته میام تو خیابون و گریه میکنم. خونهام رو جابجا میکنم.
****
بهم بگید فمنیست، بهم بگید شادی صدر، بهم بگید مردستیز، مهم نیست، ما از جنس هم نیستیم، من خودم میدونم که هیچکدوم از اینها نیستم، من میدونم که من فقط یک دخترم، دختری که مجبوره تنها زندگی کنه، میفهمید؟
یک تصویر تکراری
این مهمونی با همیشه فرق داشت. ما دو تا تنها بودیم. حتی لباسهامون رو هم خودمون پوشیدیم. مامان جدا بود. با ما نبود. مامان اصلِ کاری بود، اما ما، نه. مامان لباسِ سفید پوشیده بود و بالا نشسته بود. من نرقصیدم، اصلا نرقصیدم. بعضیها من رو به هم نشون میدادن. اما من همه حواسم پیشِ مامان بود که اصلا حواسش با من نبود! بالای اتاق، روی مبل نشسته بود، کنارِ همون مَرده که اون روز اومد خونه و منو بوسید. چقدر خجالت کشیدم!
به مامان نگاه میکنم: خوشگل شده. نامهربون شده. اصلا نگاهم نمیکنه.
شب میشه. آخرِ شب میشه. کم کم مهمونا میرن. پس ما کِی میریم؟! چرا مامان نمیاد پیشِ ما؟ چرا مامان اینجوری شده؟
ما بچه ها باید بریم تو یه اتاق، خاله میگه. یه اتاق با درهای چوبی سفید، مثه لباس مامان، سفید و سرد، مثه لباس مامان. یه اتاق با درهایِ بسته، همیشه بسته. به شیشه های ماتِ میانِ درها نگاه میکنم شاید مامان رو ببینم. نمیاد، یعنی امشب کنارِ مامان نمیخوابیم؟ مگه میشه! آخه چرا؟ من میخوام امشب هم دودستی دستشو فشار بدم به سینم تا نترسم. مامان، چرا اینجوری شدی؟
بچه های فامیل، کنارِ ما خوابیدن. همه حرف میزنن، جز ما دوتا. بچه ها تعریف میکنن که امشب خیلی اتفاقا میفته. میگن مامانم پاره میشه، درد میکشه و ازش خون میره. میترسم. چرا باید درد بکشه؟ بچه ها میگن بهش خوش میگذره بعدش. فقط همین یه بار دردش میگیره... .
گریَم میگیره. میخوام بدوم تو اتاقی که مامانم زندونی شده، دستشو بکشم و با خودم ببرمش خونه، تو رختخواب خودمون. اما میترسم، از اون مَرده، میترسم.
صبر میکنم، مامان نمیاد، صبر میکنم، مامان نمیاد، صبر میکنم، مامان نمیاد. حسودیم میشه، لجم میگیره، بدم میاد، از همه.
مامان نیومد، نه اون شب، نه هیچ شبِ دیگه.
بَدَم اومد، از همه.
به مامان نگاه میکنم: خوشگل شده. نامهربون شده. اصلا نگاهم نمیکنه.
شب میشه. آخرِ شب میشه. کم کم مهمونا میرن. پس ما کِی میریم؟! چرا مامان نمیاد پیشِ ما؟ چرا مامان اینجوری شده؟
ما بچه ها باید بریم تو یه اتاق، خاله میگه. یه اتاق با درهای چوبی سفید، مثه لباس مامان، سفید و سرد، مثه لباس مامان. یه اتاق با درهایِ بسته، همیشه بسته. به شیشه های ماتِ میانِ درها نگاه میکنم شاید مامان رو ببینم. نمیاد، یعنی امشب کنارِ مامان نمیخوابیم؟ مگه میشه! آخه چرا؟ من میخوام امشب هم دودستی دستشو فشار بدم به سینم تا نترسم. مامان، چرا اینجوری شدی؟
بچه های فامیل، کنارِ ما خوابیدن. همه حرف میزنن، جز ما دوتا. بچه ها تعریف میکنن که امشب خیلی اتفاقا میفته. میگن مامانم پاره میشه، درد میکشه و ازش خون میره. میترسم. چرا باید درد بکشه؟ بچه ها میگن بهش خوش میگذره بعدش. فقط همین یه بار دردش میگیره... .
گریَم میگیره. میخوام بدوم تو اتاقی که مامانم زندونی شده، دستشو بکشم و با خودم ببرمش خونه، تو رختخواب خودمون. اما میترسم، از اون مَرده، میترسم.
صبر میکنم، مامان نمیاد، صبر میکنم، مامان نمیاد، صبر میکنم، مامان نمیاد. حسودیم میشه، لجم میگیره، بدم میاد، از همه.
مامان نیومد، نه اون شب، نه هیچ شبِ دیگه.
بَدَم اومد، از همه.
قسم به تو/من
من بغضم میگیرد، نمیتوانم بگویمش، شما اما به این شاهین دوستداشتنی بگویید که نمیتوان، پس از پس زدنها و رفتنها، دیگر نمیتوان برگشت به آخرین بوسه، من بغضم میگیرد نمیتوانم بگویمش، شما بگوییدش که دیگر تمام شد، اگر بغضتان نمیگیرد..
خودمونی
هوا گرم بود و سنایی خلوت، کتابها رو که به قیمت خونِ بابایِ نشریه چشمه خریده بودم چپوندم تو صندوق و سنگین شدم از نگاه دخترکی هم سن و سالِ خودم که در تمامِ این کمتر از دو دقیقه، به طرز چندشآوری زل زده بودَم.
اصلا خوشم نمیآید، اصلا خوشم نمیآید کسی بنشیند بر و بر نگاهم کند، شاید چون نمیدانم در جواب چه باید بکنم! اصولا چنین زمانهایی اساسی قیافه میگیرم، به گمانم به همین خاطر هم هست که همه دوستان صمیمیم میگویند که روز اول در نگاه اول چه گهِ نچسبی بودهام!
داشتم مینشستم که دخترک آمد جلو و پرسید مسیرم کجاست. در عجب مانده بودم از جرأتی که به خرج داده بود، گفتم انقلاب، گفت من مستقیم بالا میرم، تکرار کردم که من انقلاب میرم. اصلا انگار نه انگار، گفت من بالا میرم لطفا من رو برسونید. مانده بودم در راستایِ درمانِ ناتوانیم در "نه گفتن" این بار اقدامی کنم یا باز مثلِ همیشه خودفریبی کنم که دیدم نشسته سرنشین جلو! نشستم و همینجور مانده بودم این دیگر کیست!؟ که موبایلش زنگ زد، گوشی را داد به من گفت پدرم است لطفا آدرس را گوش کنید ببینید میشناسید.
انقدر وقیح بود که من خجالت کشیدم. خجالت کشیدم! گوشی رو گرفتم، چیزی نگفتم، صدایِ خشداری از میان سر و صدایِ ناخوشایند خیابان انگار از تهِ چاهی گفت تخت طاووس پشت چراغ قرمز سلیمان خاطر، گفتم میشناسم و گوشی رو قطع کردم.
اینجا دیگر اوضاع عوض شده بود، طرف حساب من این دخترکِ رنگ و وارنگ و اسگل نبود که قرمزیِ ناهمگونِ لبهایش بر دندانهایش ماسیده بود، بلکه یک مردِ ناشناس بود، مردی که نگران بود. همین. نگران بود. حرکت کردم –آخر مرد نگران بود-. دخترک شروع کرد به حرف زدن: خوش به حالت ماشین داری، راحتیه تنها میشینی واسه خودت میرونی، تا هر وخ دلت بخواد تو خیابونایی، خیلی حال میده نه؟
+ نه اونقدری که به نظرت میاد.
- ولی من که خیلی خوشم میاد، یعنی آدم راحتهها.
+ کارِ سختی نیست، مجردی (داد میزد!!)، پولهات رو جمع کن شد سه تومن برو قسطی بخر.
- نـــــــــــــــه، من گواهینامه ندارم، و الا بابام میگه تو تصدیق بگیر من واست ماشین میخرم.
برایِ بار دوم از لحظهای که دیده بودمش باز نگاهش کردم، نه! راه نداشت، ادامه دادم:
+ آدم که جوونه کار میکنه پول در میاره که راحت باشه دیگه.
- شما (تا پیش از این تو بودم) کار میکنی؟
یک کسی در دلم پقی زد زیر خنده یکی دیگر دودستی کوبید بر سرش:
+ از فردایِ روزی که کنکور شرکت کردم. چهارراه بعدی سلیمان خاطره.
- الو، بابا، فلاشر بزن پیدات کنم، آها آها، دیدمت.
- میبینی تو رو خدا این بابایِ ما رو، کجا اومده قرار گذاشته، خله.
برایِ بار سوم نگاهش کردم. متفاوت.
+ این هم چراغ.
- ببین برو جلوش که ببینه با یه "دختر" اومدم..
+ کدوم ماشینه؟
- اوناها.. سلام.. بابا.. کجایی تو آخه......
پدر را دیدم. پدر را نگران دیدم. نگرانی پدر را خوشحال دیدم. اصلا میخواستم حالا جفتشان را سوار کنم ببرم آن سرِ دنیا.
اصلا خوشم نمیآید، اصلا خوشم نمیآید کسی بنشیند بر و بر نگاهم کند، شاید چون نمیدانم در جواب چه باید بکنم! اصولا چنین زمانهایی اساسی قیافه میگیرم، به گمانم به همین خاطر هم هست که همه دوستان صمیمیم میگویند که روز اول در نگاه اول چه گهِ نچسبی بودهام!
داشتم مینشستم که دخترک آمد جلو و پرسید مسیرم کجاست. در عجب مانده بودم از جرأتی که به خرج داده بود، گفتم انقلاب، گفت من مستقیم بالا میرم، تکرار کردم که من انقلاب میرم. اصلا انگار نه انگار، گفت من بالا میرم لطفا من رو برسونید. مانده بودم در راستایِ درمانِ ناتوانیم در "نه گفتن" این بار اقدامی کنم یا باز مثلِ همیشه خودفریبی کنم که دیدم نشسته سرنشین جلو! نشستم و همینجور مانده بودم این دیگر کیست!؟ که موبایلش زنگ زد، گوشی را داد به من گفت پدرم است لطفا آدرس را گوش کنید ببینید میشناسید.
انقدر وقیح بود که من خجالت کشیدم. خجالت کشیدم! گوشی رو گرفتم، چیزی نگفتم، صدایِ خشداری از میان سر و صدایِ ناخوشایند خیابان انگار از تهِ چاهی گفت تخت طاووس پشت چراغ قرمز سلیمان خاطر، گفتم میشناسم و گوشی رو قطع کردم.
اینجا دیگر اوضاع عوض شده بود، طرف حساب من این دخترکِ رنگ و وارنگ و اسگل نبود که قرمزیِ ناهمگونِ لبهایش بر دندانهایش ماسیده بود، بلکه یک مردِ ناشناس بود، مردی که نگران بود. همین. نگران بود. حرکت کردم –آخر مرد نگران بود-. دخترک شروع کرد به حرف زدن: خوش به حالت ماشین داری، راحتیه تنها میشینی واسه خودت میرونی، تا هر وخ دلت بخواد تو خیابونایی، خیلی حال میده نه؟
+ نه اونقدری که به نظرت میاد.
- ولی من که خیلی خوشم میاد، یعنی آدم راحتهها.
+ کارِ سختی نیست، مجردی (داد میزد!!)، پولهات رو جمع کن شد سه تومن برو قسطی بخر.
- نـــــــــــــــه، من گواهینامه ندارم، و الا بابام میگه تو تصدیق بگیر من واست ماشین میخرم.
برایِ بار دوم از لحظهای که دیده بودمش باز نگاهش کردم، نه! راه نداشت، ادامه دادم:
+ آدم که جوونه کار میکنه پول در میاره که راحت باشه دیگه.
- شما (تا پیش از این تو بودم) کار میکنی؟
یک کسی در دلم پقی زد زیر خنده یکی دیگر دودستی کوبید بر سرش:
+ از فردایِ روزی که کنکور شرکت کردم. چهارراه بعدی سلیمان خاطره.
- الو، بابا، فلاشر بزن پیدات کنم، آها آها، دیدمت.
- میبینی تو رو خدا این بابایِ ما رو، کجا اومده قرار گذاشته، خله.
برایِ بار سوم نگاهش کردم. متفاوت.
+ این هم چراغ.
- ببین برو جلوش که ببینه با یه "دختر" اومدم..
+ کدوم ماشینه؟
- اوناها.. سلام.. بابا.. کجایی تو آخه......
پدر را دیدم. پدر را نگران دیدم. نگرانی پدر را خوشحال دیدم. اصلا میخواستم حالا جفتشان را سوار کنم ببرم آن سرِ دنیا.
پیاده شدم، سلام کردم، در تمامِ مدتی که مردِ ریزنقش تا کمر خم شده بود و تشکر میکرد و دخترش به مسخره میخندید که یعنی دیدی گفتم خله، نمیشد ایستاد. قبول کنید نمیشد ایستاد. شما از من بپذیرید این ضعفِ من را در مقابلِ آن تو که یک پدر است، که یک پدر نگران خوشحال است. کم آوردم. خواستم بنشینم که دختر آمد مقابلم گفت با موبایلت شمارهام رو گرفتم، خیلی خوبی، مرسی، دوستت دارم. داشتم میگفتم پدرت خل نیست.. انگار، که نشست جایِ سرنشین جلوی سمند و دور شد.
نشستم.
در حالیکه دور میشدم.
نشستم.
در حالیکه دور میشدم.
دورتر.
یک شب
پنج سالی هست که هم رو میشناسیم. دوستیم، واقعا دوست، یعنی که دلمون واسه هم میتپه، یعنی که میشه ماهها از هم بیخبر باشیم اما یادِ هم هستیم، مثلِ مامانها میبینمش، شاید چون تپلیه، بغلم که میکنه خوشم میاد، گرم میشم، مثه مامانبزرگ که خیلی ساله بغلم نکرده، امشب یهو میاد و میکشدم کنار، میگه عاطی چته؟ میگم چمه؟ میگه دیروز به مامانم میگفتم این عاطی خیلی ساکت شده، آروم شده، زیادی آروم شده، عاطی، زیادی آروم شدی! میپیچونمش و میگم شاید بزرگ شدم. میگه دیگه از این بزرگتر؟ میخندم، میگم مدیرم هم همینو میگه، موضوع رو عوض میکنم و میگم مدیرم میگه مثه زنِ شصت ساله میفهمم، نمیذاره ادامه بدم میگه اینجوری نمیشه، میگم چمه بابا، گیر دادیا، میگه عاطی، عوض شدی، آروم شدی، ساکت شدی، مظلوم شدی، صدات، نگات، حرفات، انگار داری میمیری، نکنه داری میمیری؟، نگاش میکنم، طاقت نمیارم نگام رو بر میدارم، دستش رو میذاره رو شونهام، نگهم میداره، میگه عاطی نمیخوام بری، ساکتم، میگه دختر، به طرزِ عذابآوری آروم شدی، بدم میاد، فربد سر میرسه، میگه صدات خش داره، میگم سیگاره، میگه بیشتر، میگم گیر دادیدا، ملی از دور داد میزنه عاطی عن شده، میگم خفه شو، میگه پس قر بده، میخندم و میگم خفه شو، مریم میرقصه میاد دستمو میگیره می بره وسط میدون میگه قر بده کور شه، قر میدم، میترا میگه مردهشور، درست برقص، میگم جمع کنید بابا دیوونهها، بابک ریز میخنده، نگاش میکنم، رفاقت نداره، دروغه، عینِ دروغه، نگاش میکنم، میگم خوشی؟ میگه ها؟ نمیپرسم که آیا خوشی که ناخوشم، میدونم جوابم رو، میگم خوش باش، زهرش رو میریزه، باید بریزه، پیغام رسونه، میذارم بریزه، به دروغاش نمیخندم، به پیغامش نمیگریم، میذارم جولان بده اسبِ چموشش رو میونِ احساساتم و من رو بکشونه به دو سال قبل، بذار ببینم چی میشه، باید ببینم، آدم گاهی خودش رو ول میکنه وسط معرکه، که ببینه آخرش چیه، تهش چیه، افتادید رو دورِ کل با دنیا؟ درد داره، ولی خوبه، یه جوریه، علی میگه عاطی حرف بزن، میگم چطونه شما امشب؟ زینب میگه دوستت دارم، علی میگه دوستت دارم، مریم میگه دوستت دارم، میترا میگه دوستت دارم، فربد میگه دوستت دارم، نسرین میگه دوستت دارم، ملی میگه دوستت دارم، بنیامین کوچولو هم میگه که دوستم داره، برمیگردم به آغوش نوا توپولی که عینِ مامانها میمونه، میگه چه مظلوم شدی انگار داری میمیری.
دارم میمیرم؟
دارم میمیرم؟
من از انتهایِ جنون آمدم.
تقدیم به کسانی که میفهمند، و به کسانی که نمیفهمند و کاش میفهمیدند.
من از وقتی که به خودم اومدم پدر نداشتم، شوهرِ مامان داشتم، اونقدر نفرتانگیز که هنوز اجازه ندادم اسمِ ناپدری رو روش بذارم. ابتدایی که درس میخوندم بچهها همه بیپدر بودند، بعضیها ناپدری داشتند، تعدادِ کمی ناپدریهاشون رو دوست داشتند، اما بیشتر بیپدر بودیم، بعضیها هم بودند که پدراشون جانباز بودند، بدترین حالت اونهایی بودند که پدراشون "موجی" بودند، گاها چند روز غیبت میکردند و وقتی میومدند مشقهاشون رو ننوشته بودند و بعضی جاهایِ بدنشون کبود بود، پیش میومد که تا چند روز تغذیه نمیآوردند و اگر میآوردند هم تویِ جمع نمیومدند بخورند، تا بالاخره چند روز بعد که همه چی مثلا عادی بشه.
گاهی با سحر مینشستیم یه گوشه و تعریف میکردیم که کاش ما هم بابا داشتیم، حتی "موجی".
یک بار هم که با سرویس برمیگشتم خونه شوهرِ مادرم رو سرِ راه دیدیم، اومد سوار شد و باهامون اومد، با هم یک جا پیاده شدیم و رفتیم تا خونه. یادم میاد که وقتی از سرویس پیاده شدیم دستم رو گرفت، عقم گرفت. از فرداش تا چند روز سحر باهام حرف نمیزد. تا بالاخره یه روزی مامانِ خودش هم عروسی کرد. چند روز بعدش بود که یک روز اومد کنارم گفت عاطفه، تو هم بابات دستمالیت میکنه؟
راهنمایی که بودیم اکثریت با بابادارها بود، من و سحر هنوز هم کلاسی بودیم، زهرا بابا داشت، سوئد هم میرفتند گاهی، زهرا اول دوستِ سحر بود و من از سحر بدم میومد که با زهرا دوست شده، چون زهرا بابا داره پس یه خائنه، اما کم کم خودم هم با زهرا دوست شدم، شاید واسه اینکه سحر رو از دست ندم.
دبیرستان که رسیدم خونه و محله رو عوض کرده بودیم، مامان هم جدا شده بود، من و مامان با هم زندگی میکردیم، من خواستم از نو بشم، سالِ اول دبیرستان میگفتم بابا دارم و کلی خالی میبستم که بابام دیشب چی گفت و چی نگفت، دو تا دوست داشتم که دوقلو بودند، حسنیه و ملیحه، خیلی صمیمی بودیم، اونها باباشون رو خیلی دوست داشتند، خیلی بیش از مامانشون، و همهش از باباشون تعریف میکردند، من هم گاها داستانهاشون رو به نامِ بابایِ خودم با آب و تاب بیشتر واسشون تعریف میکردم. به یک سال نکشید، بالاخره رازم رو بهشون گفتم، اونها دلشون سوخت، یادمه.
سه سالِ باقیِ دبیرستان و پیشدانشگاهی رو با واقعیت گذروندم، از پدرِ مردهام متنفر بودم، چون نبود.
دانشگاه رفتم. با حامد دوست شدم. قضیه جدی شد. کشیده شد به خواستگاری و در ادامه، همون شب، بلهبرون. بله را گرفتند و رفتند. حامد پدر داشت. حامد پدرش رو خیلی دوست داشت، خیلی بیشتر از مادرش، پدرش هم من رو دوست داشت. میگفت من رو از هر سه تا بچه بیشتر دوست داره، ساعتها مینشستیم حرف میزدیم، وقتی از سرِ کار برمیگشت من بودم که واسهش چای میبردم، همیشه هم تو دعواها طرفش رو میگرفتم، بهش میگفتم "بابا" و اون همیشه میگفت من چهارتا بچه دارم و من ذوق میکردم. یک روز نشسته بودیم دورِ هم، مامانِ حامد گفت الان خانواده حسین فهمیده چه حالی میکنند، کلی پول بهشون رسیده، بابایِ حامد هم تایید کرد، من بغض کردم، اما گریه نکردم، نباید با پدرش مخالفت میکردم که اگر میکردم دیگه دخترش نبودم، دیگه عزیز نبودم، رفتم تو اتاق دخترشون و گریه کردم حامد دید، گفتم ببخش که گریه میکنم ولی باید برم بهشت زهرا، گفت برو، رفتم، خالی شدم، برگشتم، باباش رو بوسیدم و واسهش چای ریختم. بعد از اون روز دیگه همیشه همین بود، باباش میومد واسهش چای میریختم، میرفت سراغِ دخترش میبوسیدش، دخترش میگفت ریش داری دردم میگیره، اما من مینشستم پشتِ میز، منتظر میموندم تا بیاد و ریشش رو تو صورتم فرو کنه، گاهی میکرد، گاهی نمیکرد.
شما نمیفهمید، اما باید بفهمید چون من هم یک آدم هستم، و با این حرفها های های گریه میکنم، باید بفهمید و دلتون بسوزه.
هر هفته میرفتم سرِ قبر، وقتی کسی نمیدید، سنگش رو میبوسیدم، ریش نداشت، سرد بود، خیلی خیلی سرد.
جدا شدیم. و دقیقا از روزی که از خونه خارج شدم هیچ خبری از پدرش نشد. از کسی که من "بابا" صداش میکردم. به همین دروغی.
مامان نبود. پرنیان ایران نبود. و بابا فقط یک سنگِ سرد بود. من گریه میکردم، و هیچکس نبود.
میرفتم پیشِ عمو، میبوسیدمش، میگفتم دوستش دارم، تویِ موبایل به اسمِ dad شمارهش رو ذخیره کرده بودم، هر بار که از خودم حرف میزدم اون از بچههاش حرف میزد، لجم میگرفت، میگفتم بابای ِحامد، میگفت دیو.ث بود، میگف اشتباه کردی که بهش اعتماد کردی، میگفت دیدی همهش دروغ بود، راست میگفت، دردم میگرفت، گریهم میگرفت.
شما میفهمید که وقتی آدم درد داره و درمون نداره میگرده دنبالِ دلیل، میگرده دنبالِ بهانه، میگرده دنبالِ یک چیزی/کسی که بزنه زیرِ گوشش و بگه "همهش تقصیرِ تو بود" و خیالش راحت بشه.
من پدرم نبود. هیچوقت نبود. چون یک روز جنگ بود، مامان میگفت قسمتش بود اگر جنگ نبود هم یک جورِ دیگه، اما من راضی نمیشدم، فحش میدادم به خمینی، نفرت داشتم از آدمهایی که زندهاند، نفرت داشتم از آدمهایی که زمان جنگ جبهه نرفتند، نفرت داشتم از آدمهایی که زمانِ جنگ مونده بودند تو خونههاشون، و فکر میکردم که اگر نمونده بودند، پدرِ من مونده بود، که اگر پدرِ من مونده بود، حالا این من بودم که زندگیِ اونها رو داشتم.
شما نمیفهمید. یک بار هم سارا شاکی شد، بهم گفت مگه بابایِ من از دیوارِ خونه شما بالا رفته، راست میگفت باباش از دیوارِ خونه ما بالا نرفته بود، اصلا هیچکس بابام رو مجبور نکرده بود که بره جبهه، اون هم میتونست نره، ولی من که نمیتونم، انصاف داشته باشید من که نمیتونم حرمتِ اون سنگِ سرد رو زیرِ سوال ببرم و بگم که اشتباه کرده، اون تمامِ داشتهی من هست، اون تمامِ عقدههایِ من هست، اون سنگ، صبورِ من هست. انصاف داشته باشید، دلتان بسوزد برایم، باید دلتان بسوزد برایم. برای ِمن، برایِ سحر، برایِ ساغر، برایِ میثم، برایِ احسان، برایِ تمامِ ما که دستآویزی نداشتیم، نداریم.
مامان میگفت حالا برو ببین پدرهاشون واسهشون چی کار میکنن، میگفتم میبوسنشون، میگفت اوووه سالی یک بار، میگفتم همون. خوبه. همون.
کاویان میگوید من همیشه هستم. کلیشه نمیگوید اما من بغضم میگیرد، میخواهم پاهایم را بکوبم زمین و بهانه بگیرم، چون من کاویان را نمیخوام که همیشه باشد من پدرم را میخواهم که همیشه باشد. من همیشه پدرم را میخواستم که همیشه باشد. شما که نمیفهمید اما.
از حسین خداحافظی میکنم و میگویم که عشق و عاشقی را بریزد دور، پدر و مادرش را دریابد که شاید فردا نباشند. و شما نمیفهمید که نبودشان چه بد است.
باید بروم.
دلم سخت گرفته است.
دلم از تنها بودنم گرفته است.
دلم از تمامِ کسانی که روزی بودند و دیگر نبودند گرفته است.
دلم برایِ حقی که از من ربوده شد، گرفته است.
واژهها کماند. شما نمیفهمید. واژهها خیلی کماند.
دلم سخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت گرفتهست.
و شما هرگز نمیفهمید.
شاید سنگِ سردش.
باید بروم.
من از وقتی که به خودم اومدم پدر نداشتم، شوهرِ مامان داشتم، اونقدر نفرتانگیز که هنوز اجازه ندادم اسمِ ناپدری رو روش بذارم. ابتدایی که درس میخوندم بچهها همه بیپدر بودند، بعضیها ناپدری داشتند، تعدادِ کمی ناپدریهاشون رو دوست داشتند، اما بیشتر بیپدر بودیم، بعضیها هم بودند که پدراشون جانباز بودند، بدترین حالت اونهایی بودند که پدراشون "موجی" بودند، گاها چند روز غیبت میکردند و وقتی میومدند مشقهاشون رو ننوشته بودند و بعضی جاهایِ بدنشون کبود بود، پیش میومد که تا چند روز تغذیه نمیآوردند و اگر میآوردند هم تویِ جمع نمیومدند بخورند، تا بالاخره چند روز بعد که همه چی مثلا عادی بشه.
گاهی با سحر مینشستیم یه گوشه و تعریف میکردیم که کاش ما هم بابا داشتیم، حتی "موجی".
یک بار هم که با سرویس برمیگشتم خونه شوهرِ مادرم رو سرِ راه دیدیم، اومد سوار شد و باهامون اومد، با هم یک جا پیاده شدیم و رفتیم تا خونه. یادم میاد که وقتی از سرویس پیاده شدیم دستم رو گرفت، عقم گرفت. از فرداش تا چند روز سحر باهام حرف نمیزد. تا بالاخره یه روزی مامانِ خودش هم عروسی کرد. چند روز بعدش بود که یک روز اومد کنارم گفت عاطفه، تو هم بابات دستمالیت میکنه؟
راهنمایی که بودیم اکثریت با بابادارها بود، من و سحر هنوز هم کلاسی بودیم، زهرا بابا داشت، سوئد هم میرفتند گاهی، زهرا اول دوستِ سحر بود و من از سحر بدم میومد که با زهرا دوست شده، چون زهرا بابا داره پس یه خائنه، اما کم کم خودم هم با زهرا دوست شدم، شاید واسه اینکه سحر رو از دست ندم.
دبیرستان که رسیدم خونه و محله رو عوض کرده بودیم، مامان هم جدا شده بود، من و مامان با هم زندگی میکردیم، من خواستم از نو بشم، سالِ اول دبیرستان میگفتم بابا دارم و کلی خالی میبستم که بابام دیشب چی گفت و چی نگفت، دو تا دوست داشتم که دوقلو بودند، حسنیه و ملیحه، خیلی صمیمی بودیم، اونها باباشون رو خیلی دوست داشتند، خیلی بیش از مامانشون، و همهش از باباشون تعریف میکردند، من هم گاها داستانهاشون رو به نامِ بابایِ خودم با آب و تاب بیشتر واسشون تعریف میکردم. به یک سال نکشید، بالاخره رازم رو بهشون گفتم، اونها دلشون سوخت، یادمه.
سه سالِ باقیِ دبیرستان و پیشدانشگاهی رو با واقعیت گذروندم، از پدرِ مردهام متنفر بودم، چون نبود.
دانشگاه رفتم. با حامد دوست شدم. قضیه جدی شد. کشیده شد به خواستگاری و در ادامه، همون شب، بلهبرون. بله را گرفتند و رفتند. حامد پدر داشت. حامد پدرش رو خیلی دوست داشت، خیلی بیشتر از مادرش، پدرش هم من رو دوست داشت. میگفت من رو از هر سه تا بچه بیشتر دوست داره، ساعتها مینشستیم حرف میزدیم، وقتی از سرِ کار برمیگشت من بودم که واسهش چای میبردم، همیشه هم تو دعواها طرفش رو میگرفتم، بهش میگفتم "بابا" و اون همیشه میگفت من چهارتا بچه دارم و من ذوق میکردم. یک روز نشسته بودیم دورِ هم، مامانِ حامد گفت الان خانواده حسین فهمیده چه حالی میکنند، کلی پول بهشون رسیده، بابایِ حامد هم تایید کرد، من بغض کردم، اما گریه نکردم، نباید با پدرش مخالفت میکردم که اگر میکردم دیگه دخترش نبودم، دیگه عزیز نبودم، رفتم تو اتاق دخترشون و گریه کردم حامد دید، گفتم ببخش که گریه میکنم ولی باید برم بهشت زهرا، گفت برو، رفتم، خالی شدم، برگشتم، باباش رو بوسیدم و واسهش چای ریختم. بعد از اون روز دیگه همیشه همین بود، باباش میومد واسهش چای میریختم، میرفت سراغِ دخترش میبوسیدش، دخترش میگفت ریش داری دردم میگیره، اما من مینشستم پشتِ میز، منتظر میموندم تا بیاد و ریشش رو تو صورتم فرو کنه، گاهی میکرد، گاهی نمیکرد.
شما نمیفهمید، اما باید بفهمید چون من هم یک آدم هستم، و با این حرفها های های گریه میکنم، باید بفهمید و دلتون بسوزه.
هر هفته میرفتم سرِ قبر، وقتی کسی نمیدید، سنگش رو میبوسیدم، ریش نداشت، سرد بود، خیلی خیلی سرد.
جدا شدیم. و دقیقا از روزی که از خونه خارج شدم هیچ خبری از پدرش نشد. از کسی که من "بابا" صداش میکردم. به همین دروغی.
مامان نبود. پرنیان ایران نبود. و بابا فقط یک سنگِ سرد بود. من گریه میکردم، و هیچکس نبود.
میرفتم پیشِ عمو، میبوسیدمش، میگفتم دوستش دارم، تویِ موبایل به اسمِ dad شمارهش رو ذخیره کرده بودم، هر بار که از خودم حرف میزدم اون از بچههاش حرف میزد، لجم میگرفت، میگفتم بابای ِحامد، میگفت دیو.ث بود، میگف اشتباه کردی که بهش اعتماد کردی، میگفت دیدی همهش دروغ بود، راست میگفت، دردم میگرفت، گریهم میگرفت.
شما میفهمید که وقتی آدم درد داره و درمون نداره میگرده دنبالِ دلیل، میگرده دنبالِ بهانه، میگرده دنبالِ یک چیزی/کسی که بزنه زیرِ گوشش و بگه "همهش تقصیرِ تو بود" و خیالش راحت بشه.
من پدرم نبود. هیچوقت نبود. چون یک روز جنگ بود، مامان میگفت قسمتش بود اگر جنگ نبود هم یک جورِ دیگه، اما من راضی نمیشدم، فحش میدادم به خمینی، نفرت داشتم از آدمهایی که زندهاند، نفرت داشتم از آدمهایی که زمان جنگ جبهه نرفتند، نفرت داشتم از آدمهایی که زمانِ جنگ مونده بودند تو خونههاشون، و فکر میکردم که اگر نمونده بودند، پدرِ من مونده بود، که اگر پدرِ من مونده بود، حالا این من بودم که زندگیِ اونها رو داشتم.
شما نمیفهمید. یک بار هم سارا شاکی شد، بهم گفت مگه بابایِ من از دیوارِ خونه شما بالا رفته، راست میگفت باباش از دیوارِ خونه ما بالا نرفته بود، اصلا هیچکس بابام رو مجبور نکرده بود که بره جبهه، اون هم میتونست نره، ولی من که نمیتونم، انصاف داشته باشید من که نمیتونم حرمتِ اون سنگِ سرد رو زیرِ سوال ببرم و بگم که اشتباه کرده، اون تمامِ داشتهی من هست، اون تمامِ عقدههایِ من هست، اون سنگ، صبورِ من هست. انصاف داشته باشید، دلتان بسوزد برایم، باید دلتان بسوزد برایم. برای ِمن، برایِ سحر، برایِ ساغر، برایِ میثم، برایِ احسان، برایِ تمامِ ما که دستآویزی نداشتیم، نداریم.
مامان میگفت حالا برو ببین پدرهاشون واسهشون چی کار میکنن، میگفتم میبوسنشون، میگفت اوووه سالی یک بار، میگفتم همون. خوبه. همون.
کاویان میگوید من همیشه هستم. کلیشه نمیگوید اما من بغضم میگیرد، میخواهم پاهایم را بکوبم زمین و بهانه بگیرم، چون من کاویان را نمیخوام که همیشه باشد من پدرم را میخواهم که همیشه باشد. من همیشه پدرم را میخواستم که همیشه باشد. شما که نمیفهمید اما.
از حسین خداحافظی میکنم و میگویم که عشق و عاشقی را بریزد دور، پدر و مادرش را دریابد که شاید فردا نباشند. و شما نمیفهمید که نبودشان چه بد است.
باید بروم.
دلم سخت گرفته است.
دلم از تنها بودنم گرفته است.
دلم از تمامِ کسانی که روزی بودند و دیگر نبودند گرفته است.
دلم برایِ حقی که از من ربوده شد، گرفته است.
واژهها کماند. شما نمیفهمید. واژهها خیلی کماند.
دلم سخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت گرفتهست.
و شما هرگز نمیفهمید.
شاید سنگِ سردش.
باید بروم.
سادهتر بودیم
پی ام سی لیلا فروهر رو نشون میده، که رژ لب قرمز زده، ابروهاش پهنه قهوهایه، موهاش هم همون مدل مصریه که وقتی بچه بودیم آرایشگرمون رخساره -که به نظرمون خیلی آدم باکلاسی بود- میگفت این مدلِ امسالِ لیلا فروهره و مامانم لبش رو گاز میگرفت که ینی اینها رو جلوی بچه نگو وسوسه میشه شبیه اونها باشه و دو روز بعد میومد خودش موهاش رو همون مدلی میزد!
دستم رو از رو کیبور برمیدارم و زل میزنم به مدل رقصیدنش که الان تو این کلیپهایِ جوادی -که تو اینترنت پره- همه همینجوری میرقصن..
همینجوری خرکی میرقصه و دورِ خودش میچرخه، تو یکی از همین چرخیدنهای احمقانهش یه تیکه از موهاش میچسبه به رژ لبش، به رویِ خودش نمیاره و ادامه میده، اون تیکه موهاش هنوز چسبیده به رژ لبش، جهت چرخشش رو عوض میکنه، تندتر میچرخه اما موهه هنوز چسبیده، خیره میشه به دوربین، میخنده از این خندههایِ کشدار، موهه هنوز چسبیده، لبهاش رو غنچه میکنه همونجوری که شوهر مامانم رو یهو مجبور میکرد بگه این دختره چقدر خوشگله و مامان سریع از تو آشپزخونه میگفت این الان پنجاه سالشه همهش واسه خاطرِ آرایششه، من بچه بودم هم این میخوند،.. و یک مشت از همین تقلاهایِ زنونه..
موهه هنوز چسبیده، چشمهاش رو لوس میکنه، دستش رو میبره به موهه و با یه عصبانیتی که شمایِ بیننده هیچوقت نمیبینید موهه رو میکنه، خوشحال میشه، دوباره میخنده و شروع میکنه: دل ای دل، دل ای دل، ...
دستم رو برمیگردونم رویِ کیبورد، صدایِ داریوش رو از رویِ لپتاپ زیاد میکنم، ادامه میده: پدرِ پیرمو کشت.. مادر رو دیوونه کرد..
دستم رو از رو کیبور برمیدارم و زل میزنم به مدل رقصیدنش که الان تو این کلیپهایِ جوادی -که تو اینترنت پره- همه همینجوری میرقصن..
همینجوری خرکی میرقصه و دورِ خودش میچرخه، تو یکی از همین چرخیدنهای احمقانهش یه تیکه از موهاش میچسبه به رژ لبش، به رویِ خودش نمیاره و ادامه میده، اون تیکه موهاش هنوز چسبیده به رژ لبش، جهت چرخشش رو عوض میکنه، تندتر میچرخه اما موهه هنوز چسبیده، خیره میشه به دوربین، میخنده از این خندههایِ کشدار، موهه هنوز چسبیده، لبهاش رو غنچه میکنه همونجوری که شوهر مامانم رو یهو مجبور میکرد بگه این دختره چقدر خوشگله و مامان سریع از تو آشپزخونه میگفت این الان پنجاه سالشه همهش واسه خاطرِ آرایششه، من بچه بودم هم این میخوند،.. و یک مشت از همین تقلاهایِ زنونه..
موهه هنوز چسبیده، چشمهاش رو لوس میکنه، دستش رو میبره به موهه و با یه عصبانیتی که شمایِ بیننده هیچوقت نمیبینید موهه رو میکنه، خوشحال میشه، دوباره میخنده و شروع میکنه: دل ای دل، دل ای دل، ...
دستم رو برمیگردونم رویِ کیبورد، صدایِ داریوش رو از رویِ لپتاپ زیاد میکنم، ادامه میده: پدرِ پیرمو کشت.. مادر رو دیوونه کرد..
غرور به کناری
موبایل خاموش باشد
و
جعبه دستمال کاغذی بیش از نیمه پر
و
این را به صدای بلند پخش کنی
و
آخ!
اینجا باران میبارد،
های هـــــای.
با تشکر از رفتگان
و
جعبه دستمال کاغذی بیش از نیمه پر
و
این را به صدای بلند پخش کنی
و
آخ!
اینجا باران میبارد،
های هـــــای.
با تشکر از رفتگان
بدونِ رضایتِ هیچکسِ دیگر، حتی
اصلا معلوم نمیکند.
یک عمر حساب کتاب میکنی، جدی بگیری مینویسی، نکته به نکته، که چه باشد، که که باشد، اما اصلا معلوم نمیکند که! یکهو میبینی سراپا شدهای یک "بله" برایِ نگریستنش، نگریستنِ عزیزی که بی هیچ نکتهای، عزیزت شده، تا یک عمـــــــــــــــــــــــــــــــر. باور کنید.
یک عمر حساب کتاب میکنی، جدی بگیری مینویسی، نکته به نکته، که چه باشد، که که باشد، اما اصلا معلوم نمیکند که! یکهو میبینی سراپا شدهای یک "بله" برایِ نگریستنش، نگریستنِ عزیزی که بی هیچ نکتهای، عزیزت شده، تا یک عمـــــــــــــــــــــــــــــــر. باور کنید.
تلختر از سیگار
کل کل میکنیم که او میگوید پسر است و سیگار کشیدن برایش ممکن و ساده هست، بدونِ ترس از قضاوت اما من دخترم و سیگار کشیدنم مشکل.
نهایتا میگویمش که سیگار کشیدنِ من شاید سخت، اما بسیار دلچسبتر هست چرا که من از او "پُر"م و این پُر بودن درد دارد و تلخی سیگار، وه که تلخی سیگار چه میکند با این تلخیها!
میخندد.
میخندم.
کل کل را من بردم.
زندگی را اما، او!
این پست را مینویسم و سیگاری میگیرانم، تلخ.
نهایتا میگویمش که سیگار کشیدنِ من شاید سخت، اما بسیار دلچسبتر هست چرا که من از او "پُر"م و این پُر بودن درد دارد و تلخی سیگار، وه که تلخی سیگار چه میکند با این تلخیها!
میخندد.
میخندم.
کل کل را من بردم.
زندگی را اما، او!
این پست را مینویسم و سیگاری میگیرانم، تلخ.
خودمونی
سال اول دانشگاه بودم، ترم اول، هنوز یک سال از کامپیوتر خریدنم نگذشته بود، کلاسِ آز کامپیوتر نشسته بودیم و یادم نیست استاد -که خودش دانشجوی فوق بود- سرِ چه موضوعی پیشنهاد داد که از print screen استفاده کنیم. من خیلی جدی گفتم اگر پرینتر نداشته باشیم چی، و اون دوباره حرفش رو تکرار کرد، من هم تکرار کردم تا بالاخره یکی-دو تا از پسرها که ردیف اول نشسته بودند و فهمیده بودند که استاد قضیه را نگرفته گفتند که print screen ربطی به پرینتر نداره و یک دکمه روی کیبورد هست. یادم میآید که خیلی خجالت کشیدم.
حالا اینجا، میخواهم بگویم که میارزید، درس خواندن و کنکور دادن و دانشگاه رفتن و ضایع شدن، همه و همه میارزید به آشناییِ من با print screen!
حالا میدانم پرینت اسکرین چه میکند و میدانم برنامه paint با چه دستوری اجرا میشود و به همین سادگی زندگی خودم را به گا میدهم.
من ضبط میکنم.
اصلا عادت کردهام.
شما نمیدانید اما من میدانم که مثلا آن عکسی که از صفحه آفلاینهایِ یاهو مسنجر همسر سابقم دارم چه ربطی دارد به آن دخترک همورودیام در دانشگاه که بعد از جداییمان آمد آمار همسر سابقم را گرفت و دیگر خبری از او نشد.
یا مثلا شما اصلا نمیدانید که آن یکی عکس از لایکی که یکی دیگر به پستِ یکی دیگر زده، چه ربطی دارد به دروغی که دوست من به من گفت و بر آن پافشاری کرد و من هرگز به او نگفتم که دروغش را میدانستم.
باز هم براتان بگویم، از این شرلوک هلمزبازیهایِ دردناکم، مثلا تلاقیِ همان لایک و نوت و ساعتِ سیستمم، وای که نمیدانید چه دردی داشت!
خلاصه اینکه امروز وقتی دستم مینوشت pbrush لبم فحشش میداد.
حالا اینجا، میخواهم بگویم که میارزید، درس خواندن و کنکور دادن و دانشگاه رفتن و ضایع شدن، همه و همه میارزید به آشناییِ من با print screen!
حالا میدانم پرینت اسکرین چه میکند و میدانم برنامه paint با چه دستوری اجرا میشود و به همین سادگی زندگی خودم را به گا میدهم.
من ضبط میکنم.
اصلا عادت کردهام.
شما نمیدانید اما من میدانم که مثلا آن عکسی که از صفحه آفلاینهایِ یاهو مسنجر همسر سابقم دارم چه ربطی دارد به آن دخترک همورودیام در دانشگاه که بعد از جداییمان آمد آمار همسر سابقم را گرفت و دیگر خبری از او نشد.
یا مثلا شما اصلا نمیدانید که آن یکی عکس از لایکی که یکی دیگر به پستِ یکی دیگر زده، چه ربطی دارد به دروغی که دوست من به من گفت و بر آن پافشاری کرد و من هرگز به او نگفتم که دروغش را میدانستم.
باز هم براتان بگویم، از این شرلوک هلمزبازیهایِ دردناکم، مثلا تلاقیِ همان لایک و نوت و ساعتِ سیستمم، وای که نمیدانید چه دردی داشت!
خلاصه اینکه امروز وقتی دستم مینوشت pbrush لبم فحشش میداد.
منقضی شده
حالا که در شرف اخراج از دانشگاهم جایِ آن دارد یادی کنم از آسانسور دانشکده عمران و پشت بامِ دانشکده برق به خاطرِ خاطراتِ شیرین اولین بوسههایِ یواشکی که برامان محقق کردند.
یک بار
شکایت میکند: تو دلت گندیده! حس نداری، دلت نمیلرزد، شده دلت بلرزد؟
من به یاد میآورم وقتی دلم لرزید، وقتی تنم لرزید، وقتی دستانم تا همیشه لرزید و از این مهیب خاطره، اشکم میلرزد...
غریبه همچنان شکایت میکند.
من به یاد میآورم وقتی دلم لرزید، وقتی تنم لرزید، وقتی دستانم تا همیشه لرزید و از این مهیب خاطره، اشکم میلرزد...
غریبه همچنان شکایت میکند.
عزیز
باید رفت. باید از این شهر رفت. میدانم عزیز، میدانم که آسمان همه جا به یک رنگ است، اما میروم، روزی زود، به جایی که آسمانش رنگِ بیرنگِ روزمره باشد، آسمانش رنگِ تو را نگرفته باشد با تمامِ نجواهایم با ماه و ستارهها، به جایی خواهم رفت که خیابانهایش رِنگِ دوجفت پاهایِ مشتاقمان را نگرفته باشد و بر دیوارش واژههایی که گفتیم و نشنیدیم جا خوش نکرده باشند..
باید بروم به جایی که اثری از هیچ "تو"ئی نباشد.
چون رفتم، قول میدهم، که دیگر هیچ "او"ئی به "تو" صعود نکند که نبودنِ "تو" که بودنِ "بدونِ تو" سخت است، هنوز درد دارد و من کم طاقت شدهام، ندیدهای مرا و نمیدانی که چه کمطاقت شدهام، و نیستی که سرم را به سینهات بفشاری و با عشقی که باورش داشتم در میانِ نوازش موهایم که همیشه تحسینشان میکردی در گوشم به آرامی به صدایی گرم نجوا کنی: "بمیرم برایت" و من بس کمطاقت شدهام عزیز، کمطاقت.
باید بروم به جایی که اثری از هیچ "تو"ئی نباشد.
چون رفتم، قول میدهم، که دیگر هیچ "او"ئی به "تو" صعود نکند که نبودنِ "تو" که بودنِ "بدونِ تو" سخت است، هنوز درد دارد و من کم طاقت شدهام، ندیدهای مرا و نمیدانی که چه کمطاقت شدهام، و نیستی که سرم را به سینهات بفشاری و با عشقی که باورش داشتم در میانِ نوازش موهایم که همیشه تحسینشان میکردی در گوشم به آرامی به صدایی گرم نجوا کنی: "بمیرم برایت" و من بس کمطاقت شدهام عزیز، کمطاقت.
در دستهی عاشقانهها
+ کاش یکی باشه که قدِ تو دوستش داشته باشم،
کاش قدِ من که تو رو دوست دارم، دوستم داشته باشه.
کاش قدِ من که تو رو دوست دارم، دوستم داشته باشه.
ناخوشایند قصهی تکراری
آدمها گاها میایند و میشوند همه کس
یکهو
بیخبر
و تو تقدیمشان میکنی: همه چیز
یک روز میروند به حکمِ همیشه تکراریِ روزگار
و تو میبینی
به چشم
که همهی تو را با خود میبرند
به چشم میبینی
که میروند
که میبرند
صادق باشیم: مخفیانه آرزو میکنی کاش این همه داشتهی تو، به آغوش خاک میرفت، تا به دست رقیب.
یکهو
بیخبر
و تو تقدیمشان میکنی: همه چیز
یک روز میروند به حکمِ همیشه تکراریِ روزگار
و تو میبینی
به چشم
که همهی تو را با خود میبرند
به چشم میبینی
که میروند
که میبرند
صادق باشیم: مخفیانه آرزو میکنی کاش این همه داشتهی تو، به آغوش خاک میرفت، تا به دست رقیب.
خودمونی
بابابزرگ میگه جوجههات مریض شدن، بیا ببرشون دکتر. میرم میبینمشون میگم اینا که سالمن میگه نه صبحا دیگه آواز نمیخونن و ... میگم باشه میبرمشون، میگه یه کم برس به این بچههات، میخندم، میگه دوس داشتم بچههای خودتو ببینم، گریه میکنه...
میریم خرید، یه مایو هست دو تیکه واسه دختربچه یک ساله، میگم برم بخرم؟ مامان میگه بذار خودم میخرم واسه سیسمونیت، یه کم نگاش میکنم، بغض میکنه، میگه نمیخواد بخری تو این بی پولی..
ن. عمل میکنه، از دوستپسرش حالش رو میپرسم، میگه غمگینه، میگه دیگه نمیتونه حامله شه و غمگینه، یادم میفته که همیشه میگفت بالاخره از یکی از این دوستاش حامله میشه و پسررو رد میکنه، بچه رو بزرگ میکنه..
به حسین اس ام اس میزنم که چند درصد احتمال داره یه روزی منم مامان بشم؟ میگه چرا نشی، میگم از باباش میترسم، میگه نمیدونم..
میریم خرید، یه مایو هست دو تیکه واسه دختربچه یک ساله، میگم برم بخرم؟ مامان میگه بذار خودم میخرم واسه سیسمونیت، یه کم نگاش میکنم، بغض میکنه، میگه نمیخواد بخری تو این بی پولی..
ن. عمل میکنه، از دوستپسرش حالش رو میپرسم، میگه غمگینه، میگه دیگه نمیتونه حامله شه و غمگینه، یادم میفته که همیشه میگفت بالاخره از یکی از این دوستاش حامله میشه و پسررو رد میکنه، بچه رو بزرگ میکنه..
به حسین اس ام اس میزنم که چند درصد احتمال داره یه روزی منم مامان بشم؟ میگه چرا نشی، میگم از باباش میترسم، میگه نمیدونم..
تا بگذرد این بی تو بودن ها
وقتی دوربرگردان را -به عمد- رد میکنی، تا یک سیگار بیشتر، تا یک آهنگ تکرار،..
زنانگی
دستها را حلقهی انحنایِ گردنت کند
سر به گرمایِ سینهات بسپارد
سینه به سختیِ شکمت فشارد
لطافتِ شکم به مردانگیات حلال کند
نرمیِ پا به کشیدگیِ پاهایت بسپارد
و غرق بوسههایت شود.
گاه یک زن را، گاه همین بس.
سر به گرمایِ سینهات بسپارد
سینه به سختیِ شکمت فشارد
لطافتِ شکم به مردانگیات حلال کند
نرمیِ پا به کشیدگیِ پاهایت بسپارد
و غرق بوسههایت شود.
گاه یک زن را، گاه همین بس.
مرا به خیرِ تو امید نیست
یک جایی از آهنگ lost control هست که شاعر میفرماید: ?do you ever wonder why I prefer to be alone. حالا حکایتِ ماست!
میگویند آمارِ خشونت در کشورهایِ غربی کمتر از شرقیهاست و دلیلش آن است که اکثر آنها pet دارند و زندگی با حیوان از آنجا که هیچیک از دیگری توقعی ندارد باعثِ ایجاد روابطِ مهربان و سالم و آرام میشود. حالا عکس حکایتِ ماست!
از وقتی زندگیِ روزمره رنگِ خودش را گرفته و صبحها صبح است و کار، کار است و خانهای و آمدی و شدی، شعارم شده: بگذارید زندگیم را بکنم، چه نیازیست به یک "دیگری".
وقتی به طور جدی وارد محیط کار شدم درگیرِ روابط اخلاقی شدم که چه ساده کسانی که "دوست" میپنداریشان چون به مقامِ "همکار"ی نزول میکنند برایِ حفظ منافع خود از هیچ تلنگر و تازیانهای دریغ نمیکنند.
میگفت خواستگاری آمده میپرسیدم برایِ چی، میگفت برایِ تو، میپرسیدم برای ِمن یا خانهام یا بدنم یادرآمدِ ماهیانهام، میگفت نمیدانم.
لابد من هم همینم. لابد من هم مانند قریب به اتفاق دوستانم دیو.ثم، چه میدانم، همان به که به کنجی بخزم.
والسلام
میگویند آمارِ خشونت در کشورهایِ غربی کمتر از شرقیهاست و دلیلش آن است که اکثر آنها pet دارند و زندگی با حیوان از آنجا که هیچیک از دیگری توقعی ندارد باعثِ ایجاد روابطِ مهربان و سالم و آرام میشود. حالا عکس حکایتِ ماست!
از وقتی زندگیِ روزمره رنگِ خودش را گرفته و صبحها صبح است و کار، کار است و خانهای و آمدی و شدی، شعارم شده: بگذارید زندگیم را بکنم، چه نیازیست به یک "دیگری".
وقتی به طور جدی وارد محیط کار شدم درگیرِ روابط اخلاقی شدم که چه ساده کسانی که "دوست" میپنداریشان چون به مقامِ "همکار"ی نزول میکنند برایِ حفظ منافع خود از هیچ تلنگر و تازیانهای دریغ نمیکنند.
میگفت خواستگاری آمده میپرسیدم برایِ چی، میگفت برایِ تو، میپرسیدم برای ِمن یا خانهام یا بدنم یادرآمدِ ماهیانهام، میگفت نمیدانم.
لابد من هم همینم. لابد من هم مانند قریب به اتفاق دوستانم دیو.ثم، چه میدانم، همان به که به کنجی بخزم.
والسلام
خودمونی
مامان تعریف میکنه:
"تو هنوز به دنیا نیومده بودی، یه روز بابات وسط روز اومد خونه، نگران شدم که چی شده، گفت برو پرنیان رو صدا کن بیاد کارتون دارم، گفتم مگه الان نباید مدرسه باشی، گفت آره، زنگ تفریح بود اومدم یه سر میرم دوباره، گفتم چرا اومدی، گفت اول پرنیان رو صدا کن، منم صداش کردم، دل تو دلم نبود، بابات گفت تعاونیِ مدرسه یه بستنیهایی آورده اسمش بستنی زمستونیه، ارزون میده، سه تا خریدم آوردم با هم بخوریم، به هرکدوممون یکی داد، خودش هم زود باز کرد و شروع کرد به خوردن، بوسیدمش، برگشت مدرسه.."
مامان بغض میکنه:
"وقتی خبرِ فوتش رو شنیدم یه چیزی تهِ دلم خوش بود، اینکه حسین همیشه خوب زندگی کرد، از هیچی همه چی داشت، سی سال زندگیش رو زندگی کرد.."
مامان گریه میکنه.
من هم گریه میکنم.
"تو هنوز به دنیا نیومده بودی، یه روز بابات وسط روز اومد خونه، نگران شدم که چی شده، گفت برو پرنیان رو صدا کن بیاد کارتون دارم، گفتم مگه الان نباید مدرسه باشی، گفت آره، زنگ تفریح بود اومدم یه سر میرم دوباره، گفتم چرا اومدی، گفت اول پرنیان رو صدا کن، منم صداش کردم، دل تو دلم نبود، بابات گفت تعاونیِ مدرسه یه بستنیهایی آورده اسمش بستنی زمستونیه، ارزون میده، سه تا خریدم آوردم با هم بخوریم، به هرکدوممون یکی داد، خودش هم زود باز کرد و شروع کرد به خوردن، بوسیدمش، برگشت مدرسه.."
مامان بغض میکنه:
"وقتی خبرِ فوتش رو شنیدم یه چیزی تهِ دلم خوش بود، اینکه حسین همیشه خوب زندگی کرد، از هیچی همه چی داشت، سی سال زندگیش رو زندگی کرد.."
مامان گریه میکنه.
من هم گریه میکنم.
کاش خیلیهایِ دیگر مرده بودند...
به احمقانهترین وضع ممکن خبرِ مرگش را میشنوم!
مرگش مصادف بود با بیماریِ من و کسی خبرم نکرده بود، حالا امروز میکشاننم بهشتزهرایِ جهنمی، یک جوری ناجور نگاهم میکنند، میکشاننم تا دو متری قبرش و میگویند که کسی مرده، میگویند همان دخترک بیستوهشتسالهای که ده سال قبل با لبخند پا به زندگیمان گذاشت و زنی شد تمامعیار و مادری شد خواستنی و سمبلی شد تا همیشه محترم.
نه، نه، نه، باید باور کنید که این پست مردهپرستی نیست! این دخترکِ طناز همیشه محترمم بود و هست، همیشه خواستنی، همیشه تک مثالِ واژههایم درجایگاهی بهترین...
به معنایِ واژه گا.ییده شدهام و به احترامِ فریادش که آنقــــــــــــــــــــــــدر بیصدا بود -من هم حتی هرگز نشنیدم-، لب بر لب میفشرم...
+
مرگش مصادف بود با بیماریِ من و کسی خبرم نکرده بود، حالا امروز میکشاننم بهشتزهرایِ جهنمی، یک جوری ناجور نگاهم میکنند، میکشاننم تا دو متری قبرش و میگویند که کسی مرده، میگویند همان دخترک بیستوهشتسالهای که ده سال قبل با لبخند پا به زندگیمان گذاشت و زنی شد تمامعیار و مادری شد خواستنی و سمبلی شد تا همیشه محترم.
نه، نه، نه، باید باور کنید که این پست مردهپرستی نیست! این دخترکِ طناز همیشه محترمم بود و هست، همیشه خواستنی، همیشه تک مثالِ واژههایم درجایگاهی بهترین...
به معنایِ واژه گا.ییده شدهام و به احترامِ فریادش که آنقــــــــــــــــــــــــدر بیصدا بود -من هم حتی هرگز نشنیدم-، لب بر لب میفشرم...
+
.
آرایش میکنم؛ تموم که میشه، صورتم رو میشورم. میخنده: "از ترسِ گشته؟"
+ نه، از ترسِ خودمه، از ترسِ خودم اون روزی که شبیهِ خودم نباشم...
+ نه، از ترسِ خودمه، از ترسِ خودم اون روزی که شبیهِ خودم نباشم...
این شکر که میگویم از صد فحش بدتر است اگر خدا بداند
گودر میخواندم دیدم یکی این آیتم را شِر کرده بود و نوت گذاشته بود که "دستتون رو هم سرِ شونهی آدم نگذارید" و به یاد آوردم که چه همیشه اصرار داشتم شانههایم را به دستش مهار کند و حالا که دیگر نیست شکرِ خدا میکنم که هرگز چنین نکرد برایم و لابد اوضاع سختتر میشد.
همینجوریهایِ تنهایی
خسته از یک هفته بیماریِ لاعلاج، خسته از یک هفتهی بعدش، جنجالهایِ مداومِ محلِ کار، خسته از خوابِ ناخوشایند –خیلی ناخوشایند-ِ دیشب، نشسته بودم کناری و داریوش، در کناری دیگر، میخواند که "هر روز از ترسِ سقوط با کوه صحبت میکنه(میکنم)" و یکهو یادِ آن روزِ اردیبهشتیِ هفده-هجده سالگی افتادم که در خانه تنها مانده بودم، چند روزی بود، و حوصلهام به غایت سر رفته بود؛ آن روزها دوستی نداشتم –که نباید- و جز به کلاسِ کنکور، حقِ خروج از خانه نداشتم، همینجور در شصت متر خانه میگشتم و نمیدانم یکهو چطور شد که رفتم تیغِ جراحی که از مطبِ محمد کش رفته بودم را برداشتم و خیلی تمیز و حساب شده، لباسی عوض کردم و پارچهای زیرِ پایم پهن کردم و گشتم بدنبالِ بیدردسرترین قسمتِ بدنم و خیلی مهربان تیغ را رویِ ساقِ پایم کشیدم!
فقط یک خراش: کفایت نمیکرد. یک بار دیگر، یک خراش دیگر. یادم میآید که چشمانم را بستم، تیزیِ تیغ را رویِ پایم فشردم و تقریبا با همان فشار ادامه دادم... چشم که باز کردم تمامِ ساقِ پایِ چپم را خون گرفته بود. پارچهای دورِ شکافِ ده-پانزده سانتیِ پا بستم و خوشحال و شادان از خانه خارج شدم.. خیال نمیکردم کار به بخیه برسد که رسید و به یاد میآورم به همین بهانه توانستم دوستپسرِ آن روزها را ده دقیقهای ببینم و به همین بهانه توانستم خواهرم را پس از چند ماه ببینم و به همین بهانه مادرم به مدتِ یک شب تا صبح به من توجه کرد...
دیشب به دکتر گفتم که گاهی خودم را محکوم میکنم به لوس شدن. گفت گاهی باید ناز کنی. پرسیدم برایِ کی. گفت برایِ روزگار. گفتم روزگار توجهی نداردم، ناز کنم، جز خودم، نازکش ندارم. افسوس خورد. خودم دیدم که افسوس خورد.
حالا شده حکایتِ این روزها. حکایتِ این سالها. مینشینم کنجی و میترسم. یکهو میترسم: نکند فراموش شوم!! پس بلاگی مینویسم. گاه خیابانها را متر میکنم. اعتراف میکنم شده بروم پشتِ درِ واحد بنشینم و به صدایِ بلند گریه کنم که نکند فراموش کنند این "مهربان همسایگانم" که من هم هستم. نکند فراموشِ دنیا شوم. نکند همین سایهای که بر زندگیِ انسانها انداختهام هم حتی پاک شود. نکند به اجبارِ روزگار، به حکمِ ناعادلانهی پروردگار، ذره ذره بمیرم وقتی هنوز هر از چند گاهی نفس میکشم.
پ.ن. کجایِ زندگی رسیدهام که اینقدر ساده اعتراف میکنم؟
فقط یک خراش: کفایت نمیکرد. یک بار دیگر، یک خراش دیگر. یادم میآید که چشمانم را بستم، تیزیِ تیغ را رویِ پایم فشردم و تقریبا با همان فشار ادامه دادم... چشم که باز کردم تمامِ ساقِ پایِ چپم را خون گرفته بود. پارچهای دورِ شکافِ ده-پانزده سانتیِ پا بستم و خوشحال و شادان از خانه خارج شدم.. خیال نمیکردم کار به بخیه برسد که رسید و به یاد میآورم به همین بهانه توانستم دوستپسرِ آن روزها را ده دقیقهای ببینم و به همین بهانه توانستم خواهرم را پس از چند ماه ببینم و به همین بهانه مادرم به مدتِ یک شب تا صبح به من توجه کرد...
دیشب به دکتر گفتم که گاهی خودم را محکوم میکنم به لوس شدن. گفت گاهی باید ناز کنی. پرسیدم برایِ کی. گفت برایِ روزگار. گفتم روزگار توجهی نداردم، ناز کنم، جز خودم، نازکش ندارم. افسوس خورد. خودم دیدم که افسوس خورد.
حالا شده حکایتِ این روزها. حکایتِ این سالها. مینشینم کنجی و میترسم. یکهو میترسم: نکند فراموش شوم!! پس بلاگی مینویسم. گاه خیابانها را متر میکنم. اعتراف میکنم شده بروم پشتِ درِ واحد بنشینم و به صدایِ بلند گریه کنم که نکند فراموش کنند این "مهربان همسایگانم" که من هم هستم. نکند فراموشِ دنیا شوم. نکند همین سایهای که بر زندگیِ انسانها انداختهام هم حتی پاک شود. نکند به اجبارِ روزگار، به حکمِ ناعادلانهی پروردگار، ذره ذره بمیرم وقتی هنوز هر از چند گاهی نفس میکشم.
پ.ن. کجایِ زندگی رسیدهام که اینقدر ساده اعتراف میکنم؟
عذرِ بد بودنهایم
تا یک جایی تلاش میکنی، آدمها را دودستی میچسبی و عمیق به سینه میفشری... . لیک، تو ناگاه میبینی آنها را که شدهاند فاعل و تویِ بیچاره، مفعول؛ و انگشتانِ ضعیفِ تو شده اند فرصتِ شرهی لزج و متعفنِ تکِ تکِ آنها را به جایی بسیار دور. همانها که روزی –به چه ذوقی، وای که به چه امیدی- پناهشان داده بودی در حریمت.. .
از یک جایی، به خودت میآیی و دردناک ضعفِ دستانت را و سردیِ همیشگیِ آغوشت را میپذیری و -اگر نمیری- این بار انگشتانت را مشت میکنی و راهِ دخول بر آلتِ ملتهبشان میبندی و چشم از چکهی نیازِ نگاههاشان برمیداری و تنها میکنی، خودت را تنها میکنی...
آن روزهایِ ساکن که حرفهایت را مینویسی –کسی نمیشنود- و همان شبهایی که زانوانت را در آغوش میکشی –همه خوابند-...
خیالت راحت –آه! خیالم چه راحت- دیگر هیچکس را از دست نخواهم داد، دیگر هیچکس نیست برایِ از دست دادن..
از یک جایی، به خودت میآیی و دردناک ضعفِ دستانت را و سردیِ همیشگیِ آغوشت را میپذیری و -اگر نمیری- این بار انگشتانت را مشت میکنی و راهِ دخول بر آلتِ ملتهبشان میبندی و چشم از چکهی نیازِ نگاههاشان برمیداری و تنها میکنی، خودت را تنها میکنی...
آن روزهایِ ساکن که حرفهایت را مینویسی –کسی نمیشنود- و همان شبهایی که زانوانت را در آغوش میکشی –همه خوابند-...
خیالت راحت –آه! خیالم چه راحت- دیگر هیچکس را از دست نخواهم داد، دیگر هیچکس نیست برایِ از دست دادن..
در همین شبها، ثبت میکنم به تاریخِ بودنم، این به اختیار تنها شدنها را، این رفتنهایِ ناخوشم را:
" برو. من اینجام. تا جایی که زمان اجازه بده.
برو. مواظب خودت باش.
برو.
بوس. "
شاید تقدیر آن بود که تنها...
" برو. من اینجام. تا جایی که زمان اجازه بده.
برو. مواظب خودت باش.
برو.
بوس. "
شاید تقدیر آن بود که تنها...
چشمهایم اما..
بیستوپنج سالهام، که مریم میگوید سیسالهام و امید میگوید سیوپنج سالهام و دکتر میگوید چهلوهفت سالهام..
بیستوپنج سالهام، که مثلِ چهارسالهها هقوهق گریه میکنم و مثلِ چهاردهسالهها به هر ضربی میرقصم و مثلِ هجدهسالهها ساعتها به آیینه مینگرم..
کدامم مینویسد؟
بیستوپنج سالهام، که مثلِ چهارسالهها هقوهق گریه میکنم و مثلِ چهاردهسالهها به هر ضربی میرقصم و مثلِ هجدهسالهها ساعتها به آیینه مینگرم..
کدامم مینویسد؟
یک داستان عاشقانه
آروم، آروم،
عمیق، عمیق،
و تا همیشه ماند.
راستی این را هم بگویم که زان پس دیگر هیچ کلاغی به خانهاش نرسید!
عمیق، عمیق،
و تا همیشه ماند.
راستی این را هم بگویم که زان پس دیگر هیچ کلاغی به خانهاش نرسید!
من، نه منم
دمی برگرد و جوانیم را پس بده،
شادابیِ خندههایم را پس بده،
اشتیاقِ عاشق شدنم را پس بده،
شورِ از نو آغاز کردنم را پس بده،
.
.
.
-لعنت بر تو نارفیق!-
بیا و "آن" من را پس بده،
سپس بی تکلف هر آنچه کردیَم، برو،
برو، تا پس از ابد.
شادابیِ خندههایم را پس بده،
اشتیاقِ عاشق شدنم را پس بده،
شورِ از نو آغاز کردنم را پس بده،
.
.
.
-لعنت بر تو نارفیق!-
بیا و "آن" من را پس بده،
سپس بی تکلف هر آنچه کردیَم، برو،
برو، تا پس از ابد.
شد
جمعهها به طرزِ غمانگیزی دوستداشتنی هستند.
جمعهها..
میشه صدایِ زنگِ ساعت رو نشنید و بیدار شد.
میشه با فشارِ کمِ آب، دوش گرفت.
میشه صبحانه خوردن رو تا یک ساعت طول داد.
میشه به تمیزیِ خونه لبخند زد.
میشه تا ساعتها بویِ ناهار رو خورد.
میشه نشست و گپی زد با گلهایِ شمعدونی.
میشه نشست و با چرخ خیاطیِ قرضی، خیاطی کرد.
میشه دکوراسیون خونه رو عوض کرد.
میشه نقاشی کشید.
میشه پست پابلیش کرد.
میشه مهستی گوش داد.
میشه خطاطی کرد.
میشه هر ساعت یه دست لباس عوض کرد.
میشه با آهنگِ قلبِ من شهاب طلوعی، روبرویِ آینه رقصید.
میشه بعدِ ناهار یه چای دارچین خورد. حتی دو تا!
میشه کلی سیگار کشید.
میشه دریل و برداشت و کارهایِ خرده ریز کرد.
میشه کولر رو راه انداخت.
میشه سیفون رو درست کرد.
میشه به بهانهی مرتب کردنِ فایلهایِ رویِ هارد کلی آهنگِ قدیمی گوش داد.
میشه لباس شست.
میشه لباسها رو بالاخره اتو کرد.
میشه نشست لبِ تراس و پاها رو از پنج طبقه آویزون کرد و غروب رو تماشا کرد.
میشه موها رو بخشید به باد.
میشه بدونِ دستمال کاغذی گریه کرد.
جمعهها..
میشه به شکلِ غمانگیزی خوش بود
و دوست داشت.
جمعهها..
میشه صدایِ زنگِ ساعت رو نشنید و بیدار شد.
میشه با فشارِ کمِ آب، دوش گرفت.
میشه صبحانه خوردن رو تا یک ساعت طول داد.
میشه به تمیزیِ خونه لبخند زد.
میشه تا ساعتها بویِ ناهار رو خورد.
میشه نشست و گپی زد با گلهایِ شمعدونی.
میشه نشست و با چرخ خیاطیِ قرضی، خیاطی کرد.
میشه دکوراسیون خونه رو عوض کرد.
میشه نقاشی کشید.
میشه پست پابلیش کرد.
میشه مهستی گوش داد.
میشه خطاطی کرد.
میشه هر ساعت یه دست لباس عوض کرد.
میشه با آهنگِ قلبِ من شهاب طلوعی، روبرویِ آینه رقصید.
میشه بعدِ ناهار یه چای دارچین خورد. حتی دو تا!
میشه کلی سیگار کشید.
میشه دریل و برداشت و کارهایِ خرده ریز کرد.
میشه کولر رو راه انداخت.
میشه سیفون رو درست کرد.
میشه به بهانهی مرتب کردنِ فایلهایِ رویِ هارد کلی آهنگِ قدیمی گوش داد.
میشه لباس شست.
میشه لباسها رو بالاخره اتو کرد.
میشه نشست لبِ تراس و پاها رو از پنج طبقه آویزون کرد و غروب رو تماشا کرد.
میشه موها رو بخشید به باد.
میشه بدونِ دستمال کاغذی گریه کرد.
جمعهها..
میشه به شکلِ غمانگیزی خوش بود
و دوست داشت.
اشتراک در:
نظرات (Atom)
