پرنیان

یک سال و اندی پیش بود که همینجور الکی نشسته بودیم ورِ دل هم و او غر میزد و من به لغزش عقربه‌های ساعت خیره شده بودم، شاید تندتر، مثل همیشه.
برخلافِ همیشه دهان باز کردم، زبان رها کردم، سکوت کرد و تمام.
تمام، تمامِ خواهر نبودنهامان به آغوشی پایان یافت و خواهرانه بخشیدیم.

دیدم هی تند تند دارد دیر میشود و همه میروند، خواستم بیایم –تا دیر نشده- ثبت کنم عشقِ بیمثالی را که در درونم بیتابی میکند، بیمثال. به پاسِ معصومیتِ پر های و هویش، به شکرانه‌ی نوازشِ درمانگرش، به التهابِ دلم، به غمِ لرزانِ صدایش که الهی بماند، الهی برایم بماند، الهی شاد بماند، الهی سلامت بماند که من بسیار بسیار بسیار دوستش دارم، دوستش دارم، بیش از همیشه، همه، دوستش دارم، و برایش دعا میخوانم الهی همیشه باشد.