خودمونی

هوا گرم بود و سنایی خلوت، کتابها رو که به قیمت خونِ بابایِ نشریه چشمه خریده بودم چپوندم تو صندوق و سنگین شدم از نگاه دخترکی هم سن و سالِ خودم که در تمامِ این کمتر از دو دقیقه، به طرز چندش‌آوری زل زده بودَم.
اصلا خوشم نمیآید، اصلا خوشم نمیآید کسی بنشیند بر و بر نگاهم کند، شاید چون نمیدانم در جواب چه باید بکنم! اصولا چنین زمانهایی اساسی قیافه میگیرم، به گمانم به همین خاطر هم هست که همه دوستان صمیمیم میگویند که روز اول در نگاه اول چه گهِ نچسبی بوده‌ام!
داشتم مینشستم که دخترک آمد جلو و پرسید مسیرم کجاست. در عجب مانده بودم از جرأتی که به خرج داده بود، گفتم انقلاب، گفت من مستقیم بالا میرم، تکرار کردم که من انقلاب میرم. اصلا انگار نه انگار، گفت من بالا میرم لطفا من رو برسونید. مانده بودم در راستایِ درمانِ ناتوانیم در "نه گفتن" این بار اقدامی کنم یا باز مثلِ همیشه خودفریبی کنم که دیدم نشسته سرنشین جلو! نشستم و همینجور مانده بودم این دیگر کیست!؟ که موبایلش زنگ زد، گوشی را داد به من گفت پدرم است لطفا آدرس را گوش کنید ببینید میشناسید.
انقدر وقیح بود که من خجالت کشیدم. خجالت کشیدم! گوشی رو گرفتم، چیزی نگفتم، صدایِ خشداری از میان سر و صدایِ ناخوشایند خیابان انگار از تهِ چاهی گفت تخت طاووس پشت چراغ قرمز سلیمان خاطر، گفتم میشناسم و گوشی رو قطع کردم.
اینجا دیگر اوضاع عوض شده بود، طرف حساب من این دخترکِ رنگ و وارنگ و اسگل نبود که قرمزیِ ناهمگونِ لبهایش بر دندانهایش ماسیده بود، بلکه یک مردِ ناشناس بود، مردی که نگران بود. همین. نگران بود. حرکت کردم –آخر مرد نگران بود-. دخترک شروع کرد به حرف زدن: خوش به حالت ماشین داری، راحتیه تنها میشینی واسه خودت میرونی، تا هر وخ دلت بخواد تو خیابونایی، خیلی حال میده نه؟
+ نه اونقدری که به نظرت میاد.
- ولی من که خیلی خوشم میاد، یعنی آدم راحته‌ها.
+ کارِ سختی نیست، مجردی (داد میزد!!)، پولهات رو جمع کن شد سه تومن برو قسطی بخر.
- نـــــــــــــــه، من گواهینامه ندارم، و الا بابام میگه تو تصدیق بگیر من واست ماشین میخرم.
برایِ بار دوم از لحظه‌ای که دیده بودمش باز نگاهش کردم، نه! راه نداشت، ادامه دادم:
+ آدم که جوونه کار میکنه پول در میاره که راحت باشه دیگه.
- شما (تا پیش از این تو بودم) کار میکنی؟
یک کسی در دلم پقی زد زیر خنده یکی دیگر دودستی کوبید بر سرش:
+ از فردایِ روزی که کنکور شرکت کردم. چهارراه بعدی سلیمان خاطره.
- الو، بابا، فلاشر بزن پیدات کنم، آها آها، دیدمت.
- میبینی تو رو خدا این بابایِ ما رو، کجا اومده قرار گذاشته، خله.
برایِ بار سوم نگاهش کردم. متفاوت.
+ این هم چراغ.
- ببین برو جلوش که ببینه با یه "دختر" اومدم..
+ کدوم ماشینه؟
- اوناها.. سلام.. بابا.. کجایی تو آخه......
پدر را دیدم. پدر را نگران دیدم. نگرانی پدر را خوشحال دیدم. اصلا میخواستم حالا جفتشان را سوار کنم ببرم آن سرِ دنیا.
پیاده شدم، سلام کردم، در تمامِ مدتی که مردِ ریزنقش تا کمر خم شده بود و تشکر میکرد و دخترش به مسخره میخندید که یعنی دیدی گفتم خله، نمیشد ایستاد. قبول کنید نمیشد ایستاد. شما از من بپذیرید این ضعفِ من را در مقابلِ آن تو که یک پدر است، که یک پدر نگران خوشحال است. کم آوردم. خواستم بنشینم که دختر آمد مقابلم گفت با موبایلت شماره‌ام رو گرفتم، خیلی خوبی، مرسی، دوستت دارم. داشتم میگفتم پدرت خل نیست.. انگار، که نشست جایِ سرنشین جلوی سمند و دور شد.
نشستم.
در حالیکه دور میشدم.
دورتر.