3 2 1

نشستیم داریم مخفیانه ناهار میخوریم، حرفِ حرص خوردن و اینها میشه. اینکه گلی خیلی زیاد حرص میخوره و بعد هم به اینجا میرسیم که عاطی کمتر حرص میخوره ولی وقتی ناراحت میشه دیگه میمیره. همکارم تعریف میکنه که اگر یک ماهی رو از آب بیرون بندازی شروع میکنه بال بال زدن تا یه زمانی، زمانی که هنوز نمرده اما اگر همون موقع هم بندازیش تو آب، باز میمیره، یعنی در اون لحظات بهترین اتفاق واسه ماهیه اینه که کشته بشه تا درد نکشه. همکارم میگه عاطفه اونجوری میشه.
همه میخندیم، من زانوهام رو جمع میکنم رویِ کارتونِ کِیس که این روزها نقش صندلی رو داره، سرم رو میچپونم میونِ مقنعه و مانتو و فکر میکنم به اینکه تا حالا چند بار مردم!