همینجوریهایِ تنهایی

خسته از یک هفته بیماریِ لاعلاج، خسته از یک هفته‌ی بعدش، جنجالهایِ مداومِ محلِ کار، خسته از خوابِ ناخوشایند –خیلی ناخوشایند-ِ دیشب، نشسته بودم کناری و داریوش، در کناری دیگر، میخواند که "هر روز از ترسِ سقوط با کوه صحبت میکنه(میکنم)" و یکهو یادِ آن روزِ اردیبهشتیِ هفده-هجده سالگی افتادم که در خانه تنها مانده بودم، چند روزی بود، و حوصله‌ام به غایت سر رفته بود؛ آن روزها دوستی نداشتم –که نباید- و جز به کلاسِ کنکور، حقِ خروج از خانه نداشتم، همینجور در شصت متر خانه میگشتم و نمیدانم یکهو چطور شد که رفتم تیغِ جراحی که از مطبِ محمد کش رفته بودم را برداشتم و خیلی تمیز و حساب شده، لباسی عوض کردم و پارچه‌ای زیرِ پایم پهن کردم و گشتم بدنبالِ بی‌دردسرترین قسمتِ بدنم و خیلی مهربان تیغ را رویِ ساقِ پایم کشیدم!
فقط یک خراش: کفایت نمیکرد. یک بار دیگر، یک خراش دیگر. یادم میآید که چشمانم را بستم، تیزیِ تیغ را رویِ پایم فشردم و تقریبا با همان فشار ادامه دادم... چشم که باز کردم تمامِ ساقِ پایِ چپم را خون گرفته بود. پارچه‌ای دورِ شکافِ ده-پانزده سانتیِ پا بستم و خوشحال و شادان از خانه خارج شدم.. خیال نمیکردم کار به بخیه برسد که رسید و به یاد میآورم به همین بهانه توانستم دوست‌پسرِ آن روزها را ده دقیقه‌ای ببینم و به همین بهانه توانستم خواهرم را پس از چند ماه ببینم و به همین بهانه مادرم به مدتِ یک شب تا صبح به من توجه کرد...
دیشب به دکتر گفتم که گاهی خودم را محکوم میکنم به لوس شدن. گفت گاهی باید ناز کنی. پرسیدم برایِ کی. گفت برایِ روزگار. گفتم روزگار توجهی نداردم، ناز کنم، جز خودم، نازکش ندارم. افسوس خورد. خودم دیدم که افسوس خورد.
حالا شده حکایتِ این روزها. حکایتِ این سالها. مینشینم کنجی و میترسم. یکهو میترسم: نکند فراموش شوم!! پس بلاگی مینویسم. گاه خیابانها را متر میکنم. اعتراف میکنم شده بروم پشتِ درِ واحد بنشینم و به صدایِ بلند گریه کنم که نکند فراموش کنند این "مهربان همسایگانم" که من هم هستم. نکند فراموشِ دنیا شوم. نکند همین سایه‌ای که بر زندگیِ انسانها انداخته‌ام هم حتی پاک شود. نکند به اجبارِ روزگار، به حکمِ ناعادلانه‌ی پروردگار، ذره ذره بمیرم وقتی هنوز هر از چند گاهی نفس میکشم.

پ.ن. کجایِ زندگی رسیده‌ام که اینقدر ساده اعتراف میکنم؟