تقدیم به کسانی که میفهمند، و به کسانی که نمیفهمند و کاش میفهمیدند.
من از وقتی که به خودم اومدم پدر نداشتم، شوهرِ مامان داشتم، اونقدر نفرتانگیز که هنوز اجازه ندادم اسمِ ناپدری رو روش بذارم. ابتدایی که درس میخوندم بچهها همه بیپدر بودند، بعضیها ناپدری داشتند، تعدادِ کمی ناپدریهاشون رو دوست داشتند، اما بیشتر بیپدر بودیم، بعضیها هم بودند که پدراشون جانباز بودند، بدترین حالت اونهایی بودند که پدراشون "موجی" بودند، گاها چند روز غیبت میکردند و وقتی میومدند مشقهاشون رو ننوشته بودند و بعضی جاهایِ بدنشون کبود بود، پیش میومد که تا چند روز تغذیه نمیآوردند و اگر میآوردند هم تویِ جمع نمیومدند بخورند، تا بالاخره چند روز بعد که همه چی مثلا عادی بشه.
گاهی با سحر مینشستیم یه گوشه و تعریف میکردیم که کاش ما هم بابا داشتیم، حتی "موجی".
یک بار هم که با سرویس برمیگشتم خونه شوهرِ مادرم رو سرِ راه دیدیم، اومد سوار شد و باهامون اومد، با هم یک جا پیاده شدیم و رفتیم تا خونه. یادم میاد که وقتی از سرویس پیاده شدیم دستم رو گرفت، عقم گرفت. از فرداش تا چند روز سحر باهام حرف نمیزد. تا بالاخره یه روزی مامانِ خودش هم عروسی کرد. چند روز بعدش بود که یک روز اومد کنارم گفت عاطفه، تو هم بابات دستمالیت میکنه؟
راهنمایی که بودیم اکثریت با بابادارها بود، من و سحر هنوز هم کلاسی بودیم، زهرا بابا داشت، سوئد هم میرفتند گاهی، زهرا اول دوستِ سحر بود و من از سحر بدم میومد که با زهرا دوست شده، چون زهرا بابا داره پس یه خائنه، اما کم کم خودم هم با زهرا دوست شدم، شاید واسه اینکه سحر رو از دست ندم.
دبیرستان که رسیدم خونه و محله رو عوض کرده بودیم، مامان هم جدا شده بود، من و مامان با هم زندگی میکردیم، من خواستم از نو بشم، سالِ اول دبیرستان میگفتم بابا دارم و کلی خالی میبستم که بابام دیشب چی گفت و چی نگفت، دو تا دوست داشتم که دوقلو بودند، حسنیه و ملیحه، خیلی صمیمی بودیم، اونها باباشون رو خیلی دوست داشتند، خیلی بیش از مامانشون، و همهش از باباشون تعریف میکردند، من هم گاها داستانهاشون رو به نامِ بابایِ خودم با آب و تاب بیشتر واسشون تعریف میکردم. به یک سال نکشید، بالاخره رازم رو بهشون گفتم، اونها دلشون سوخت، یادمه.
سه سالِ باقیِ دبیرستان و پیشدانشگاهی رو با واقعیت گذروندم، از پدرِ مردهام متنفر بودم، چون نبود.
دانشگاه رفتم. با حامد دوست شدم. قضیه جدی شد. کشیده شد به خواستگاری و در ادامه، همون شب، بلهبرون. بله را گرفتند و رفتند. حامد پدر داشت. حامد پدرش رو خیلی دوست داشت، خیلی بیشتر از مادرش، پدرش هم من رو دوست داشت. میگفت من رو از هر سه تا بچه بیشتر دوست داره، ساعتها مینشستیم حرف میزدیم، وقتی از سرِ کار برمیگشت من بودم که واسهش چای میبردم، همیشه هم تو دعواها طرفش رو میگرفتم، بهش میگفتم "بابا" و اون همیشه میگفت من چهارتا بچه دارم و من ذوق میکردم. یک روز نشسته بودیم دورِ هم، مامانِ حامد گفت الان خانواده حسین فهمیده چه حالی میکنند، کلی پول بهشون رسیده، بابایِ حامد هم تایید کرد، من بغض کردم، اما گریه نکردم، نباید با پدرش مخالفت میکردم که اگر میکردم دیگه دخترش نبودم، دیگه عزیز نبودم، رفتم تو اتاق دخترشون و گریه کردم حامد دید، گفتم ببخش که گریه میکنم ولی باید برم بهشت زهرا، گفت برو، رفتم، خالی شدم، برگشتم، باباش رو بوسیدم و واسهش چای ریختم. بعد از اون روز دیگه همیشه همین بود، باباش میومد واسهش چای میریختم، میرفت سراغِ دخترش میبوسیدش، دخترش میگفت ریش داری دردم میگیره، اما من مینشستم پشتِ میز، منتظر میموندم تا بیاد و ریشش رو تو صورتم فرو کنه، گاهی میکرد، گاهی نمیکرد.
شما نمیفهمید، اما باید بفهمید چون من هم یک آدم هستم، و با این حرفها های های گریه میکنم، باید بفهمید و دلتون بسوزه.
هر هفته میرفتم سرِ قبر، وقتی کسی نمیدید، سنگش رو میبوسیدم، ریش نداشت، سرد بود، خیلی خیلی سرد.
جدا شدیم. و دقیقا از روزی که از خونه خارج شدم هیچ خبری از پدرش نشد. از کسی که من "بابا" صداش میکردم. به همین دروغی.
مامان نبود. پرنیان ایران نبود. و بابا فقط یک سنگِ سرد بود. من گریه میکردم، و هیچکس نبود.
میرفتم پیشِ عمو، میبوسیدمش، میگفتم دوستش دارم، تویِ موبایل به اسمِ dad شمارهش رو ذخیره کرده بودم، هر بار که از خودم حرف میزدم اون از بچههاش حرف میزد، لجم میگرفت، میگفتم بابای ِحامد، میگفت دیو.ث بود، میگف اشتباه کردی که بهش اعتماد کردی، میگفت دیدی همهش دروغ بود، راست میگفت، دردم میگرفت، گریهم میگرفت.
شما میفهمید که وقتی آدم درد داره و درمون نداره میگرده دنبالِ دلیل، میگرده دنبالِ بهانه، میگرده دنبالِ یک چیزی/کسی که بزنه زیرِ گوشش و بگه "همهش تقصیرِ تو بود" و خیالش راحت بشه.
من پدرم نبود. هیچوقت نبود. چون یک روز جنگ بود، مامان میگفت قسمتش بود اگر جنگ نبود هم یک جورِ دیگه، اما من راضی نمیشدم، فحش میدادم به خمینی، نفرت داشتم از آدمهایی که زندهاند، نفرت داشتم از آدمهایی که زمان جنگ جبهه نرفتند، نفرت داشتم از آدمهایی که زمانِ جنگ مونده بودند تو خونههاشون، و فکر میکردم که اگر نمونده بودند، پدرِ من مونده بود، که اگر پدرِ من مونده بود، حالا این من بودم که زندگیِ اونها رو داشتم.
شما نمیفهمید. یک بار هم سارا شاکی شد، بهم گفت مگه بابایِ من از دیوارِ خونه شما بالا رفته، راست میگفت باباش از دیوارِ خونه ما بالا نرفته بود، اصلا هیچکس بابام رو مجبور نکرده بود که بره جبهه، اون هم میتونست نره، ولی من که نمیتونم، انصاف داشته باشید من که نمیتونم حرمتِ اون سنگِ سرد رو زیرِ سوال ببرم و بگم که اشتباه کرده، اون تمامِ داشتهی من هست، اون تمامِ عقدههایِ من هست، اون سنگ، صبورِ من هست. انصاف داشته باشید، دلتان بسوزد برایم، باید دلتان بسوزد برایم. برای ِمن، برایِ سحر، برایِ ساغر، برایِ میثم، برایِ احسان، برایِ تمامِ ما که دستآویزی نداشتیم، نداریم.
مامان میگفت حالا برو ببین پدرهاشون واسهشون چی کار میکنن، میگفتم میبوسنشون، میگفت اوووه سالی یک بار، میگفتم همون. خوبه. همون.
کاویان میگوید من همیشه هستم. کلیشه نمیگوید اما من بغضم میگیرد، میخواهم پاهایم را بکوبم زمین و بهانه بگیرم، چون من کاویان را نمیخوام که همیشه باشد من پدرم را میخواهم که همیشه باشد. من همیشه پدرم را میخواستم که همیشه باشد. شما که نمیفهمید اما.
از حسین خداحافظی میکنم و میگویم که عشق و عاشقی را بریزد دور، پدر و مادرش را دریابد که شاید فردا نباشند. و شما نمیفهمید که نبودشان چه بد است.
باید بروم.
دلم سخت گرفته است.
دلم از تنها بودنم گرفته است.
دلم از تمامِ کسانی که روزی بودند و دیگر نبودند گرفته است.
دلم برایِ حقی که از من ربوده شد، گرفته است.
واژهها کماند. شما نمیفهمید. واژهها خیلی کماند.
دلم سخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت گرفتهست.
و شما هرگز نمیفهمید.
شاید سنگِ سردش.
باید بروم.