عزیز

باید رفت. باید از این شهر رفت. میدانم عزیز، میدانم که آسمان همه جا به یک رنگ است، اما میروم، روزی زود، به جایی که آسمانش رنگِ بیرنگِ روزمره باشد، آسمانش رنگِ تو را نگرفته باشد با تمامِ نجواهایم با ماه و ستاره‌ها، به جایی خواهم رفت که خیابانهایش رِنگِ دوجفت پاهایِ مشتاقمان را نگرفته باشد و بر دیوارش واژه‌هایی که گفتیم و نشنیدیم جا خوش نکرده باشند..
باید بروم به جایی که اثری از هیچ "تو"ئی نباشد.
چون رفتم، قول میدهم، که دیگر هیچ "او"ئی به "تو" صعود نکند که نبودنِ "تو" که بودنِ "بدونِ تو" سخت است، هنوز درد دارد و من کم طاقت شده‌ام، ندیده‌ای مرا و نمیدانی که چه کم‌طاقت شده‌‌ام، و نیستی که سرم را به سینه‌ات بفشاری و با عشقی که باورش داشتم در میانِ نوازش موهایم که همیشه تحسینشان میکردی در گوشم به آرامی به صدایی گرم نجوا کنی: "بمیرم برایت" و من بس کم‌طاقت شده‌ام عزیز، کم‌طاقت.