شد

جمعه‌ها به طرزِ غم‌انگیزی دوست‌داشتنی هستند.

جمعه‌ها..
میشه صدایِ زنگِ ساعت رو نشنید و بیدار شد.
میشه با فشارِ کمِ آب، دوش گرفت.
میشه صبحانه خوردن رو تا یک ساعت طول داد.
میشه به تمیزیِ خونه لبخند زد.
میشه تا ساعتها بویِ ناهار رو خورد.
میشه نشست و گپی زد با گلهایِ شمعدونی.
میشه نشست و با چرخ خیاطیِ قرضی، خیاطی کرد.
میشه دکوراسیون خونه رو عوض کرد.
میشه نقاشی کشید.
میشه پست پابلیش کرد.
میشه مهستی گوش داد.
میشه خطاطی کرد.
میشه هر ساعت یه دست لباس عوض کرد.
میشه با آهنگِ قلبِ من شهاب طلوعی، روبرویِ آینه رقصید.
میشه بعدِ ناهار یه چای دارچین خورد. حتی دو تا!
میشه کلی سیگار کشید.
میشه دریل و برداشت و کارهایِ خرده ریز کرد.
میشه کولر رو راه انداخت.
میشه سیفون رو درست کرد.
میشه به بهانه‌ی مرتب کردنِ فایلهایِ رویِ هارد کلی آهنگِ قدیمی گوش داد.
میشه لباس شست.
میشه لباسها رو بالاخره اتو کرد.
میشه نشست لبِ تراس و پاها رو از پنج طبقه آویزون کرد و غروب رو تماشا کرد.
میشه موها رو بخشید به باد.
میشه بدونِ دستمال کاغذی گریه کرد.

جمعه‌ها..
میشه به شکلِ غم‌انگیزی خوش بود
و دوست داشت.