خطایِ من است که تو شدهای "خدا"ی دل و من فراموش میکنم "آدم" بودنت را. فراموش میکنم که تو میتوانی نخواهی، میتوانی نباشی، بروی –بگذاریم و بروی- دقایق، ساعات، روزها..
یکهو دلت هوایم کند و بازآیی و باز و باز و باز...
آفرین بر تو که خوب میدانی من "پری" نیستم، من "زن"ام، من از دخترکانِ گمنامِ "حوا"یم.. خوب میدانی و باور داری که میتوانی بیایی و من ببخشمت ساده، ساده، چون دستانم را بدست گیری و بوسه بر انگشتانم فشانی و بهانه بسازی و باز، آخ، باز، باز، باز..
پ.ن. یک مخاطب خاصِ لعنتی دارد این پست.