میبینیش. میبیندت. میخنددت. میخندیش. میآیدت. میپذیریش… میرود. یا. میروی. (تفاوت نمیکند). و تمام.
انگار که تمام، گرچه آغاز است. آغاز حضورش به یادت. حضورت به یادش. تلخ یا شیرین. تفاوت نمیکند او میماند تو هم میمانی گرچه دیگر 'هرگز' با هم نمیمانید. و این 'هرگز' سخت است. کم هم که نه، بسیار سخت است.
بیژن مرتضوی میخواند که: '..ولی بی عشق چه خواهی کرد.' و آهنگ را همینجا 'تمام' میکند. این هم 'تمام' نمیشود. نه 'تمام' نمیشود. به خاطرت مینشیند که هی، تو، بی عشق چه خواهی کرد؟ بی او چه خواهی کرد؟ اصلا تو چه توانی کرد؟ آخر آدم بدون آدم که نمیشود. آدم بدون آدم میمیرد. آدم بدون آدم زود میمیرد. درد میکشد و میمیرد.
-تا که نمیری-.. میبینیش. میبیندت… و باز، آخ باز، خط 'تمام' بر خاطرت. که میماند. که سخت است.