یک
روبان قرمز.
جنگ تمام شده و محبوبه که از اهالی مناطق جنگ زده بوده، از مفرّش باز میگردد و با جمعه، مرد افغانی که در زمان جنگ راننده تانک بوده و داوود، دیگر بازمانده جنگ که پس از اتمام آن سرگرم خنثی سازی مناطق جنگی بوده، روبرو میشود.
جمعه و داوود، در مقابل محبوبه، وسوسه و اسیر نیاز و شهوت خود میشوند و فیلم، تا پایان، بر تلاش و تقلای این دو، در بدست آوردن محبوبه تمرکز دارد. بسیاری نکات دیگر در این فیلم گنجانده شده که با توجه به موضوعیت این مطلب نیازی به بیان آنها نیست، شاید وقتی دیگر.
در راستای آنچه جمعه و داوود را اسیر خود کرده،
جمعه ساز میزند و داوود تصویر محبوبه را بر دیوار نقش میزند..
جمعه تانک محبوبه را تعمیر میکند و داوود مسیر خانه محبوبه را پاکسازی میکند..
جمعه گردنبند محبوبه را میگیرد و داوود به گردنبندی که بدست جمعه افتاده حسد میورزد..
جمعه و داوود، با هم میجنگند و میزنند و تقلا میکنند تا محبوبه را بدست آورند.
دو
اخراجیها.
مجید سوزوکی، از اراذل جنوب تهران و عاشق دختر میرزا، از زندان آزاد میشود و با توجه به شروط پدر دختر مجبور میشود که به جبهه برود. در این بین دوستان دیگرش که دزد یا معتاد هستند برای تنها نگذاشتن او همراهش میشوند و نهایتا به جبهه جنگ میرسند. روزهای حضور آنها در جبهه، به خوشگذرانی و عیاشی میگذرد تا اینکه مجید ناگهان کشته میشود.
استفاده از جکها و شوخیهای روز، به جای گرفتن این اثر در حوزه کارهای کمدی کمک میکند.
سه
پدرم معلم بود. اسفند شصت و پنج به جبهه رفت و فروردین شصت و شش کشته شد. یک دفترچه خاطرات از او مانده و چند نامه از جبهه. آنها را خوانده ام. تمامشان را. پدرم نوشته در مدرسه همیشه بچه ها را تشویق به حضور در جبهه میکرده و اینکه هر چند وقت یک بار خبر شهادت یکی را میشنیده آزارش میداده و خلاصه به قول خودش دیگر بهانه ی همسر و فرزند راضیش نمیکرده و تصمیم گرفته که به جبهه برود. عمه درباره پدر میگوید که یک بار پیش از ازدواج عاشق شده بوده و قص علی هذا. مادر میگوید روز اول که پدر میبیندش توپش را طرفش پرتاب میکند و میزند به پایش که مادر برگردد و ببیندش. مادربزرگ میگوید پدرم میگفته من خوشگلم، زنم باید خوشگل باشد. پدر من شهید شده. او آدم بوده و شهید شده. یک آدم کاملا عادی. با بداخلاقیها، خستگیها، شهوترانیها، نیازها و شیطنتهای یک آدم معمولی. جنگ میشود. احساس وظیفه میکند. به جبهه میرود. خط مقدم میرود. شهید میشود. و دیگر برنمیگردد.
چهار
روبان قرمز هم حکایت دو آدم معمولی است. آدمهایی که وسوسه میشوند و حتی جایی، چنانکه جمعه عمل کرد بی هیچ حساب و کتاب شرعی یا عرفی به دختری نزدیک میشود که او را وسوسه کرده. به همین سادگی.
همه اینها را گفتم که بگویم اخراجیها اما، برخلاف آنچه مسعود دهنمکی ادعا میکند، بر «یک مشت آدم معمولی بودن» جبهه رفتگان تکیه ندارد، بلکه بر هدف آنها از حضور در جبهه تمرکز میکند. بر هدفی که میتواند وصال یک دختر، رفیق بازی، استفاده از امکانات و یا ناشی از طردشدگی از جامعه باشد. ناشی از اخراج شدگی. و این است که درد دارد. این است که زبان انسان را باز میکند تا بگوید انصاف نیست.
اخراجیها نمیگوید یک مشت آدم معمولی رفتند جبهه و شهید هم شدند. اخراجیها میگوید یک مشت طردشدگان جامعه در طلب دختری یا رفیقی، رفتند جبهه، خوردند و خوابیدند و گفتند و خندیدند و به اتفاق، شهید هم شدند.
پنج
ابراهیم حاتمی کیا. متولد ۱۳۴۰ و دانش آموخته رشته سینما در دانشگاه هنر است.
فعالیتهای وی پس از جنگ صرفا به حوزه سینما و نویسندگی ختم میشود.
خاطرات حاتمیکیا از جبهه جنگ ایران و عراق.
شش
مسعود ده نمکی. متولد ۱۳۴۸ دانش آموخته سینما در دانشگاه آزاد و از سیاسیون حزب راست و اعضا و رهبران اولیه حزب انصار حزب الله است. گفته میشود وی از عاملان جریانات کوی دانشگاه سال ۷۸ و نیز شریک در قتل مهدی صفری تبار، فرزند امام جمعه اسلامشهر است.
وی در دفاع از کشتن روشنفکران، در برنامه قتلهای زنجیره ای میگوید: «در مورد افرادی که نامشان در پروندهٔ قتلهای زنجیرهای مطرح است (متهمان) نیزـ به دور از گرایشهای سیاسی ـ باید گفت به وظایف قانونی خود یعنی «حذف معاندین» عمل کردهاند.در یک سیستم، همان طور که عدهای مشغول جمعآوری اطلاعات هستند، عدهٔ دیگری هم مامور حذف دشمنان میباشند و معمولا از دستهٔ دوم که زحماتشان بیشتر از سایرین است، کمتر تقدیر و تشکر میشود.»
و ادامه میدهد: «به تعبیر مقام معظم رهبری، مقتولان پرونده، از دشمنان بیخطر نظام نبودند. نکتهٔ مهم این است که عاملان قتلها، در سیستم حذف معاندین، اولویتها را در نظر نگرفتند وگرنه رهبر معظم انقلاب، به جای «دشمن بیخطر» تعبیر بهتری را به کار میبرند، چرا که حذف دشمن بیخطر، فایدهای نداشت و فقط حربهای شد در دست عدهای که میخواستند به هدفشان برسند.....دشمن را - چه با خطر و چه بیخطر - میتوان کشت، اما این امر، زمان و برنامه لازم دارد و نباید خودسرانه عمل کرد. اتفاقا در صحنه جنگ، خطر دشمن در حال پدافند از دشمن در حال حمله کمتر است.....حال اگر وزارت اطلاعات، به اشتباه، چند نفر دشمن بیخطر را حذف کرده، دیکتهٔ نانوشته که غلط ندارد، این همه جوان در کارخانههای مهمات سازی، به خاطر بروز اشتباهی، به شهادت رسیدند، حالا چهار نفر دشمن بیخطر هم به خاطر تحلیل درست و یا مدیریت صحیح وزارت اطلاعات، حذف شدند، همهٔ اینها دلیل نمیشود که نیروهای اطلاعات را بیانگیزه کنیم.»*
اخراجیها ۱ با اعتراض خانواده شهید سوزوکی، شخص اول فیلم، مواجه شد.
همچنین، عباس منظرپور، نویسنده کتاب در کوچه و خیابان، در اعتراض به ساخت فیلم اخراجیها۲ میگوید: روزي که براي نخستين بار موفق به ديدن فيلم تماشايي و رکوردشکن آن عزيزان شدم، موضوعي مرا به تأمل فرو برد که ناچار «اخراجيها» را دوباره و سهباره به تماشا نشستم. آنگاه بود که دريافتم سناريو، محيطسازي و حتي کلماتي که توسط بازيگران به کار رفته، همگي رونويسي از کتاب اين حقير است.
خاطرات ده نمکی از جنگ در جبهه ایران و عراق.
دهنمکی در مرداد ۱۳۸۹، به سمت هییت امنای دانشگاه هنر منتصب شد.
هفت
قضاوت با شما، فروش میلیاردی اخراجیها هم.
پ.ن. !