یک شب

پنج سالی هست که هم رو میشناسیم. دوستیم، واقعا دوست، یعنی که دلمون واسه هم میتپه، یعنی که میشه ماه‌ها از هم بیخبر باشیم اما یادِ هم هستیم، مثلِ مامان‌ها میبینمش، شاید چون تپلیه، بغلم که میکنه خوشم میاد، گرم میشم، مثه مامانبزرگ که خیلی ساله بغلم نکرده، امشب یهو میاد و میکشدم کنار، میگه عاطی چته؟ میگم چمه؟ میگه دیروز به مامانم میگفتم این عاطی خیلی ساکت شده، آروم شده، زیادی آروم شده، عاطی، زیادی آروم شدی! میپیچونمش و میگم شاید بزرگ شدم. میگه دیگه از این بزرگتر؟ میخندم، میگم مدیرم هم همینو میگه، موضوع رو عوض میکنم و میگم مدیرم میگه مثه زنِ شصت ساله میفهمم، نمیذاره ادامه بدم میگه اینجوری نمیشه، میگم چمه بابا، گیر دادیا، میگه عاطی، عوض شدی، آروم شدی، ساکت شدی، مظلوم شدی، صدات، نگات، حرفات، انگار داری میمیری، نکنه داری میمیری؟، نگاش میکنم، طاقت نمیارم نگام رو بر میدارم، دستش رو میذاره رو شونه‌ام، نگهم میداره، میگه عاطی نمیخوام بری، ساکتم، میگه دختر، به طرزِ عذابآوری آروم شدی، بدم میاد، فربد سر میرسه، میگه صدات خش داره، میگم سیگاره، میگه بیشتر، میگم گیر دادیدا، ملی از دور داد میزنه عاطی عن شده، میگم خفه شو، میگه پس قر بده، میخندم و میگم خفه شو، مریم میرقصه میاد دستمو میگیره می بره وسط میدون میگه قر بده کور شه، قر میدم، میترا میگه مرده‌شور، درست برقص، میگم جمع کنید بابا دیوونه‌ها، بابک ریز میخنده، نگاش میکنم، رفاقت نداره، دروغه، عینِ دروغه، نگاش میکنم، میگم خوشی؟ میگه ها؟ نمیپرسم که آیا خوشی که ناخوشم، میدونم جوابم رو، میگم خوش باش، زهرش رو میریزه، باید بریزه، پیغام رسونه، میذارم بریزه، به دروغاش نمیخندم، به پیغامش نمیگریم، میذارم جولان بده اسبِ چموشش رو میونِ احساساتم و من رو بکشونه به دو سال قبل، بذار ببینم چی میشه، باید ببینم، آدم گاهی خودش رو ول میکنه وسط معرکه، که ببینه آخرش چیه، ته‌ش چیه، افتادید رو دورِ کل با دنیا؟ درد داره، ولی خوبه، یه جوریه، علی میگه عاطی حرف بزن، میگم چطونه شما امشب؟ زینب میگه دوستت دارم، علی میگه دوستت دارم، مریم میگه دوستت دارم، میترا میگه دوستت دارم، فربد میگه دوستت دارم، نسرین میگه دوستت دارم، ملی میگه دوستت دارم، بنیامین کوچولو هم میگه که دوستم داره، برمیگردم به آغوش نوا توپولی که عینِ مامانها میمونه، میگه چه مظلوم شدی انگار داری میمیری.
دارم میمیرم؟