بابابزرگ میگه جوجههات مریض شدن، بیا ببرشون دکتر. میرم میبینمشون میگم اینا که سالمن میگه نه صبحا دیگه آواز نمیخونن و ... میگم باشه میبرمشون، میگه یه کم برس به این بچههات، میخندم، میگه دوس داشتم بچههای خودتو ببینم، گریه میکنه...
میریم خرید، یه مایو هست دو تیکه واسه دختربچه یک ساله، میگم برم بخرم؟ مامان میگه بذار خودم میخرم واسه سیسمونیت، یه کم نگاش میکنم، بغض میکنه، میگه نمیخواد بخری تو این بی پولی..
ن. عمل میکنه، از دوستپسرش حالش رو میپرسم، میگه غمگینه، میگه دیگه نمیتونه حامله شه و غمگینه، یادم میفته که همیشه میگفت بالاخره از یکی از این دوستاش حامله میشه و پسررو رد میکنه، بچه رو بزرگ میکنه..
به حسین اس ام اس میزنم که چند درصد احتمال داره یه روزی منم مامان بشم؟ میگه چرا نشی، میگم از باباش میترسم، میگه نمیدونم..