ما را چه میشود؟

یکهو از خواب پریدم، سردم بود، هنوز منگِ خواب بودم، دیدمش ایستاده نگاهم میکند، سردم بود، آرام گفتم: "هانی، کولر رو خاموش کن" و باز چرتی زدم.

از وقتی بیدار شده‌ام درگیرم که چطور شد بالاخره کسی به زندگیم وارد شد و "هانی" صدایش کردم. این واژه تکراری هست، شاید هم ساده، برایِ خیلیها، اما برایِ من نه، برایِ من فقط یک نفر بود همیشه، که میتوانستم اینگونه بخوانمش، عادت شده بود یا حقیقتا بیانِ عشق بود نمیدانم، اما این را میدانم که او را زیاد دوست داشتم. خیلی خیلی زیاد. وقتی رفت، دیگر کسی را اینگونه صدا نزدم، شاید گفته باشم "عزیزم" یا "جانم" یا هر چیزی، اما "هانی" یک چیز دیگر بود، انگار مانده بود میانِ کاغذها، موزیکها، خاطراتِ دربسته.
حالا ساعتهاست نشسته‌ام فکر میکنم به "دومین" کسی که آمده، "هانی" صدایش کرده‌ام و دارد میرود. اوهوم، دارد میرود.