لم دادهام زیرِ پنجره و کتاب میخوانم که یکهو هجوم میآورد در اندیشهام، کتاب را همانجور باز رویِ سینهام میخوابانم، سیگاری میگیرانم و به سرخیِ ابرهایِ آسمان نگاه میکنم و ذوق میکنم از نویدِ باران. دودِ سیگار را تماشا میکنم که طنازی میکند و با خودم میگویم دستِ کم به خوابم که میتواند بیاید!
کاش امشب به خوابم بیاید.
باد خنکی میوزد و یخ میکنم، به خیالم میخورد که اگر بود میگفتم سردم است و او حتما دستهایش را حائلم میکرد و میپرسید خوبه؟ و من که به جایِ گرم شدن فقط یک حس عاشقانه را نصیب میشوم الکی میگویم اوهوم و میبوسدم. حتما اگر بود میبوسیدم.
به او فکر میکنم و جملههایِ این پست را در ذهنم میسازم.
سیگار که تمام میشود از پنجره پرتش میکنم و میخندم از بیادآوری آن روز که گفت حالا صدای فریاد یکی میآید که گردنش سوخته. همان روز که من هر و هر خندیدم و گفتم دیشب به همین فکر میکردم.
باد میوزد و من یخ میکنم و بوی باران میپیچد و یادم میآید که یک روز که پس از خواهش من باران بارید، گفت دختر تو فرشتهای. که یعنی مثلا آسمان به حرفِ من باریده و از همین دست خوشآیند واژهها.
به پهلو میشوم و یادم میآید که یک بار که منتکشیهایم جواب نمیداد از پشت در آغوشش کشیدم و گفتم برگرد، بغلم کن، نیاز دارم. برگشت، بغلم کرد و بخشید.
به خودم میآیم و حس میکنم که صورتم از لبخندی کش آمده. به صدایِ بلند میگویم دختر، ریدی! چرا دل دادی؟ و با خودم فکر میکنم انگار زنِ جاافتادهای باشم که پس از یک مهمانیِ شلوغ در جمعِ داماد و نوه و اینها، برگشته خانه و میاندیشد به جوانی که دل به او باخته. باز میخندم که یک بار چنین حرفی را گفتم و گفت بعله، شما که دیگر سن خود را کردهاید و من گفتم به عقل است و او سرم را، انگار که عقلم باشد، بوسید.
راه میافتم که بیایم و این پست را بنویسم، میبینم گرسنهام. شیر میریزم و یادم میآید که هر بار میپرسید کمچرب یا پرچرب؟ بلند میگویم: خنگ، یادش نمیماند!
کرنفلکس جدید را باز میکنم و یادم میآید یک روز که ظرفها را میشست گفت آبگوشت پختی، گفتم نه!، و بعد فهمیدم که اشارهاش به باقیمانده شیرکرنفلکس است؛ کلی خندیدم.
مینشینم پشت لپتاپ و میخواهم بنویسم که به خود میگویم به دیگران چه این یکشبههوایِعاشقیکردنِتو و جواب میدهم بگذار تکرار کنم براشان که زندگی هرچقدر هم که مزخرف باشد باز میشود دل داد. حتی به خاطرات، حتی به نبودها، حتی به خوابها و از همین دست مثبت اندیشیهایِ احمقانه که فردا صبح خودم هم به آن خواهم خندید.