این مهمونی با همیشه فرق داشت. ما دو تا تنها بودیم. حتی لباسهامون رو هم خودمون پوشیدیم. مامان جدا بود. با ما نبود. مامان اصلِ کاری بود، اما ما، نه. مامان لباسِ سفید پوشیده بود و بالا نشسته بود. من نرقصیدم، اصلا نرقصیدم. بعضیها من رو به هم نشون میدادن. اما من همه حواسم پیشِ مامان بود که اصلا حواسش با من نبود! بالای اتاق، روی مبل نشسته بود، کنارِ همون مَرده که اون روز اومد خونه و منو بوسید. چقدر خجالت کشیدم!
به مامان نگاه میکنم: خوشگل شده. نامهربون شده. اصلا نگاهم نمیکنه.
شب میشه. آخرِ شب میشه. کم کم مهمونا میرن. پس ما کِی میریم؟! چرا مامان نمیاد پیشِ ما؟ چرا مامان اینجوری شده؟
ما بچه ها باید بریم تو یه اتاق، خاله میگه. یه اتاق با درهای چوبی سفید، مثه لباس مامان، سفید و سرد، مثه لباس مامان. یه اتاق با درهایِ بسته، همیشه بسته. به شیشه های ماتِ میانِ درها نگاه میکنم شاید مامان رو ببینم. نمیاد، یعنی امشب کنارِ مامان نمیخوابیم؟ مگه میشه! آخه چرا؟ من میخوام امشب هم دودستی دستشو فشار بدم به سینم تا نترسم. مامان، چرا اینجوری شدی؟
بچه های فامیل، کنارِ ما خوابیدن. همه حرف میزنن، جز ما دوتا. بچه ها تعریف میکنن که امشب خیلی اتفاقا میفته. میگن مامانم پاره میشه، درد میکشه و ازش خون میره. میترسم. چرا باید درد بکشه؟ بچه ها میگن بهش خوش میگذره بعدش. فقط همین یه بار دردش میگیره... .
گریَم میگیره. میخوام بدوم تو اتاقی که مامانم زندونی شده، دستشو بکشم و با خودم ببرمش خونه، تو رختخواب خودمون. اما میترسم، از اون مَرده، میترسم.
صبر میکنم، مامان نمیاد، صبر میکنم، مامان نمیاد، صبر میکنم، مامان نمیاد. حسودیم میشه، لجم میگیره، بدم میاد، از همه.
مامان نیومد، نه اون شب، نه هیچ شبِ دیگه.
بَدَم اومد، از همه.