درهم و بی هم

"این داستان هم مرا بی سببی نیست" را میگویم و از جا بلند میشوم. پتو را کنار میزنم و پرده را میکشم و کتاب را همانطور باز رویِ تخت برمیگردانم و به صدایِ بلند میگویم: "اینطور نمیشود".
انگار که اشتباهی شده باشد، ساعت از یازده گذشته اما برخلافِ هر شب دیگر نه در رختخواب، با کتابی بازمانده به خواهش انگشتانم خوابیده‌ام و نه چراغها خاموشند و نه پنجره نیم‌باز مانده.
"امشب هم شبیست برایِ خود"؛ که میتوانست نباشد. میتوانست پیوسته به بعدازظهر نفرت انگیزی که در بستر با چشمانی دریده میانِ افکار دست و پا میزدم باشد. میتوانست اما نشد که بشود. شاید چون حرفها را به مریم گفتم و در مقابلش وقتی که گفت "آدمها چه ساده همدیگر را طرد میکنند" بغض کردم و به انگشتانی خیس از ترسِ محکوم شدن به آنچه ناخواسته است در پسِ چراغِ همیشه خاکستریِ چت برایش نوشتم که نه، این آن نیست، بی چاره مانده‌ام و او نوازشم کرد که تو گلی و جایت خالی خواهد بود و من گرم شدم.
"گونه‌ای دیگر باید" را ورد میکنم و چراغ را روشن میکنم و تلوزیون را بیصدا روشن میکنم و به دستهایم میگویم تا فریادرسم باشند.
مینشینم که بنویسم و به خودم میگویم "بس کن" و یادِ بعد از ظهرِ آتشینِ امروز میافتم که به خودم گفتم بس کن، به خودم گفتم باور کن، به خودم گفتم.. به خودم گفتم، به شما که نگفتم!
"نمیشود" را دوست ندارم. وقتی زندگی به جایی رسید که دیدم به قولِ شتولتس رو به آبلوموف "حالا یا هرگز" فهمیدم که سهمِ من "باید" حالا باشد. چرا؟ چون یک روز کسی به من گفت قدرِ خودم را بدانم. روزها گذشت کسانِ دیگری هم آمدند، آنها هم گفتند که قدرِ خودم را بدانم و من پس از مدتها پرس و جو که این قدر چه هست که باید بدانمش فهمیدم که سهمم است به جایِ "هرگز"، "حالا" را انتخاب کنم. نه این هم که حالایِ حالا اما وقتی به همین نزدیکی. دقیقتر بگویم زمانی درست چسبیده به لحظه‌ی نهاییِ بازه‌ی دردناکِ سوگواری. میخواهم بگویم اتفاقها که میافتند، وقتی که تلخ باشند، یک سوگواری به شما بدهکارند، مدت زمانِ این سوگواری هم به انتخابِ شما، شده یک سال و نیم سوگواری، یا سه دقیقه، مهم این نیست، مهم آن است که وقتی یک سال ونیم تمام شد، آن دمی که تمام شد، بگویی "حالا" و حالا را آغاز کنی. آن لحظه است که هیچ دوست ندارم بگویم "نمیشود". این را هم بگویم که دیرزمانی به من میگفتند تمامش کن، هرگز نگفتم نمیتوانم، هر بار گفتم "به وقتش" و به وقتش هم تمامش کردم.
نه که همه چیز شدنی باشد، مثلا وقتی کسی تو را نمیخواهد این یعنی اینکه فلانی تو را نمیخواهد و خواستنِ او میشود نشدنی، اصرار هم نکنید، هیچ راه ندارد، اصرار میریند به هیبتتان، اما میشود که فهمید که فلان خواستن ناشدنیست و در عوضش – تا عوضش چه باشد – فلان چیز شدنیست. جبران نمیکند اما سرگرم میکند. هیچ فردایی دیروزِ من را جبران نمیکند، امید اما در آن فرداست در آنچه در فردا مستور شده، در آنچه میتواند فردا را بی حسرتِ دیروز سپری کند. و شاید زندگی فقط همین باشد. کلیشه؟
"مرا چه میشود" را هم میانه‌ی همین پست به خودم گفتم! مرا چه میشود که اینطور مینویسم؟ مرا چه میشود که ساعتی پیش خیال میکردم دیگر نمینویسم؟ مرا چه میشود که تو .. نه، بگذریم، تو برایِ دیروزی، سوگواریت بشود برایِ وقتی دیگر، دستِ کم حالا انصاف نیست..
"پابلیش کنم؟" را جواب نمیدهم، بگذاریم به قولِ دکتر دل به اتفاق برود..