مامان تعریف میکنه:
"تو هنوز به دنیا نیومده بودی، یه روز بابات وسط روز اومد خونه، نگران شدم که چی شده، گفت برو پرنیان رو صدا کن بیاد کارتون دارم، گفتم مگه الان نباید مدرسه باشی، گفت آره، زنگ تفریح بود اومدم یه سر میرم دوباره، گفتم چرا اومدی، گفت اول پرنیان رو صدا کن، منم صداش کردم، دل تو دلم نبود، بابات گفت تعاونیِ مدرسه یه بستنیهایی آورده اسمش بستنی زمستونیه، ارزون میده، سه تا خریدم آوردم با هم بخوریم، به هرکدوممون یکی داد، خودش هم زود باز کرد و شروع کرد به خوردن، بوسیدمش، برگشت مدرسه.."
مامان بغض میکنه:
"وقتی خبرِ فوتش رو شنیدم یه چیزی تهِ دلم خوش بود، اینکه حسین همیشه خوب زندگی کرد، از هیچی همه چی داشت، سی سال زندگیش رو زندگی کرد.."
مامان گریه میکنه.
من هم گریه میکنم.