فرار بر قرار

از من بیغیرت‌تر بخواهی به مملکتش، میشود خودِ من! مملکتی که سیاست و اقتصاد و فرهنگ و هرچه بگوییش همه به فناست، به پشیزی برایم نمیارزد. مردمی که بی‌دلیل‌تر از حیوان به جانِ هم میفتند، برایم عزیز نیستند. خاک هم که، که چی؟ هیچ.
خلاصه
اما همین من، گاه هوس میکند برود سراغِ آن خانه‌ی دراز که درش قد کشیده، نگاهی کند و برگردد به مامن امروزیش
دلش میخواهد گاها برود به مادربزرگِ بر زمین مانده‌اش خیره شود و مرور کند آن شب را که با قصه‌ی او خفت و صفا کند
پرمیکشد برایِ لمسِ سنگِ سردی که پدر است، پدر بوده است، پدر میماند
به همین سادگی، مسخرگی(؟)، خواستنی
خواستم بگویم که من دشنام میدهم، خشم میگیرم، بوقتِ رفتن، آنهایی را که بیزارم میکنند تا مرزِ رفتن، رها کردن، جستن، تنهاتر کردن
آدم دلش میگیرد
دشنامشان میدهم
همیشه.